رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۲
تا خواست حرف بزنه تهیونگ میاد پیشش
ته: سلام کوک
_ سلام خوبی ( که ات از پشت جونکوک میاد بیرون)
ته: اع سلام ات خوبی( بغلش میکنه)
× سلام ته
_ شما همو میشناسید. ؟؟
× دیروز ات مدرسه رو بهم نشون داد و اون موقع باهام آشنا شدیم
_ ببینم تو همیشه به پسرا مدرسه رو نشون میدی که هرزه بازی در بیاری .
ته: کوک این چه حرفیه
(×وقتی این حرفو زد بغضم گرفت میخواستم بزنم زیر گریه ولی نباید در برابر این تسلیم میشدم واسه همین جوابش رو دادم )
× اولن که من هرزه نیستم اون دختر های دورت هرزه
دومن چو شاگرد اول این مدرسم همیشه بهم میگند و سومن.... ( جونکوک میپره وسط حرفش)
_ اینا که نشد دلیل( پوزخند)
× حرف نزن دارم حرف میزنم سومن مادر من مدیر اینجا بود از بچگی اینجا بودم و همه جاشو میشناسم وقتی مادرم مرد مدیر بهم میگه مدرسه رو نشون بدم اگر نه منم دوست ندارم ریخت نحصت رو ببینم
_ هوی درست صحبت کن فهمیدی( داد)
جین: کوک آروم باش
_ آروم باشم دختره بیشور داره بهم فوش میده
× هی من رفتم خودت بیا داخل فغش میگن مدرسه رو بهت نشون ندادم( بغض ) خداحافظ ته
ته: ات حالت خوب نیست نرو
_ وقتی اون حرفارو بهش زدم بغضش رو دیدم اون دختر زیبایی بود با اون موهای مشکیش آدمو دیونه میکرد من چرا دارم از یک دختر تعریف میکنم دیونه شدی کوک اعع بسه
ته: چرا باهاش اینجوری حرف زدی اون مادرشو از دست داده میدونی چه سختی کشیده هاا
_من سختی نکشیدم پدرم مادرمو تو ۹ سالگی از دست دادم بعدشم واسه یک دختر خودتو اینجوری باختی که سر رفیقت داد میزنی .
نامجون: تمومش کنید کوک تو باید از دلش در بیاری فهمیدی
_ ول
نامجون: خواهش میکنم
_ هوف باشه .( میرند داخل کلاس )
_ وقتی وارد کلاس شدم اول چیز با ات برخورد کردم چرا این بشر آنقدر زیباست صورتش و موهاش تو آفتاب برق میزد آنقدر محو نگاه کردنش بودم که متوجه نشدم استاد صدام زد
استاد : جونکوک جونکوک
_ بله
استاد : کجایی
_ همینجا
استاد: بیا خودتو معرفی کن به بچه ها
_سلام من کیم جونگ کوک هستم ( بچه ها کوک باید فامیلش رو عوض میکرد تا کسی متوجه اون نشه مدیر اونو میشناسه واسه همین به فامیلی کوک رو صدا زد )
استاد: خیلی ممنون جونکوک برو پیش ات بشین
_ چشم
(× وقتی اون حرفارو زد اعصابم خورد شد اومدم تو کلاس و نشستم سر جام هرچی بچه ها گفتند چی شده چیزی نمیگفتم واقعا پسر خود خاهیه )
(_ الان که پیشت ات نشستم میتونم ازش معذرت خواهی کنم )
_ ات میگم ... .
استاد: خوب ات بیا این سوال رو حل کن
× چشم ... نمیخوای بلند شی از اینجا
_ برای چی
× خنگ میخوام رد شم
_ بیا برو خنگ خودتی درست صحبت کن( داد)
استاد: آقای جونکوک لطفا تمامش کنید
(_ مجبور بودم برای باند مافیام سکوت کنم اگر نه نمی تونستم اون فرد رو گیر بندازم )
_ چشم
( ات میره سوال رو حل میکنه و میشینه سر جاش)
(× ساعت بلخره ۳ شد وقت خونه ها بود واقعا امروز خسته شدم مخصوصا از این پسره ولی یک چیزی مشکوک میزد
ادامه دارد 🌠
جای حساس تمام کردم😂 ادامش رو بزودی میزارم ولی اگه شرط هارو انجام بدید تا آخر شب هم که شده مینویسم و براتون میزارم ممنون از حمایتت هاتون تنکیو بای بای ❤💜
شرط ها: ۶ لایک 💚 ۶ کامنت💗🌠🌠
ته: سلام کوک
_ سلام خوبی ( که ات از پشت جونکوک میاد بیرون)
ته: اع سلام ات خوبی( بغلش میکنه)
× سلام ته
_ شما همو میشناسید. ؟؟
× دیروز ات مدرسه رو بهم نشون داد و اون موقع باهام آشنا شدیم
_ ببینم تو همیشه به پسرا مدرسه رو نشون میدی که هرزه بازی در بیاری .
ته: کوک این چه حرفیه
(×وقتی این حرفو زد بغضم گرفت میخواستم بزنم زیر گریه ولی نباید در برابر این تسلیم میشدم واسه همین جوابش رو دادم )
× اولن که من هرزه نیستم اون دختر های دورت هرزه
دومن چو شاگرد اول این مدرسم همیشه بهم میگند و سومن.... ( جونکوک میپره وسط حرفش)
_ اینا که نشد دلیل( پوزخند)
× حرف نزن دارم حرف میزنم سومن مادر من مدیر اینجا بود از بچگی اینجا بودم و همه جاشو میشناسم وقتی مادرم مرد مدیر بهم میگه مدرسه رو نشون بدم اگر نه منم دوست ندارم ریخت نحصت رو ببینم
_ هوی درست صحبت کن فهمیدی( داد)
جین: کوک آروم باش
_ آروم باشم دختره بیشور داره بهم فوش میده
× هی من رفتم خودت بیا داخل فغش میگن مدرسه رو بهت نشون ندادم( بغض ) خداحافظ ته
ته: ات حالت خوب نیست نرو
_ وقتی اون حرفارو بهش زدم بغضش رو دیدم اون دختر زیبایی بود با اون موهای مشکیش آدمو دیونه میکرد من چرا دارم از یک دختر تعریف میکنم دیونه شدی کوک اعع بسه
ته: چرا باهاش اینجوری حرف زدی اون مادرشو از دست داده میدونی چه سختی کشیده هاا
_من سختی نکشیدم پدرم مادرمو تو ۹ سالگی از دست دادم بعدشم واسه یک دختر خودتو اینجوری باختی که سر رفیقت داد میزنی .
نامجون: تمومش کنید کوک تو باید از دلش در بیاری فهمیدی
_ ول
نامجون: خواهش میکنم
_ هوف باشه .( میرند داخل کلاس )
_ وقتی وارد کلاس شدم اول چیز با ات برخورد کردم چرا این بشر آنقدر زیباست صورتش و موهاش تو آفتاب برق میزد آنقدر محو نگاه کردنش بودم که متوجه نشدم استاد صدام زد
استاد : جونکوک جونکوک
_ بله
استاد : کجایی
_ همینجا
استاد: بیا خودتو معرفی کن به بچه ها
_سلام من کیم جونگ کوک هستم ( بچه ها کوک باید فامیلش رو عوض میکرد تا کسی متوجه اون نشه مدیر اونو میشناسه واسه همین به فامیلی کوک رو صدا زد )
استاد: خیلی ممنون جونکوک برو پیش ات بشین
_ چشم
(× وقتی اون حرفارو زد اعصابم خورد شد اومدم تو کلاس و نشستم سر جام هرچی بچه ها گفتند چی شده چیزی نمیگفتم واقعا پسر خود خاهیه )
(_ الان که پیشت ات نشستم میتونم ازش معذرت خواهی کنم )
_ ات میگم ... .
استاد: خوب ات بیا این سوال رو حل کن
× چشم ... نمیخوای بلند شی از اینجا
_ برای چی
× خنگ میخوام رد شم
_ بیا برو خنگ خودتی درست صحبت کن( داد)
استاد: آقای جونکوک لطفا تمامش کنید
(_ مجبور بودم برای باند مافیام سکوت کنم اگر نه نمی تونستم اون فرد رو گیر بندازم )
_ چشم
( ات میره سوال رو حل میکنه و میشینه سر جاش)
(× ساعت بلخره ۳ شد وقت خونه ها بود واقعا امروز خسته شدم مخصوصا از این پسره ولی یک چیزی مشکوک میزد
ادامه دارد 🌠
جای حساس تمام کردم😂 ادامش رو بزودی میزارم ولی اگه شرط هارو انجام بدید تا آخر شب هم که شده مینویسم و براتون میزارم ممنون از حمایتت هاتون تنکیو بای بای ❤💜
شرط ها: ۶ لایک 💚 ۶ کامنت💗🌠🌠
- ۵۳.۴k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط