╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۸۳
| صبح بعد از اون مهمونی... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
☀️✨ ویو آت
صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که یادم اومد...
مهمونی دیشب بود.
دعوا...
رقص...
دسر...
و اون عکس خانوادگی. 😂
گوشی رو برداشتم.
جیا چندتا پیام فرستاده بود:
📱 جیا:
«صبح بخیر عروس خانوم 😂🎀»
📱 جیا:
«عکس دیشب رو دیدی؟ 😏»
📱 جیا:
«مامان ته هنوز منو دعوت نکرده برای عروسی 😭»
آت:
ـ این دختر از صبح شروع کرد... 😐😂
لباس پوشیدم و راه افتادم سمت مدرسه.
وقتی رسیدم، جیا از دور منو دید و با سرعت اومد سمتم.
جیا:
ـ آتتتت!
آت:
ـ چیه؟ 😭
جیا گوشی رو جلوی صورتم گرفت.
ـ عکس دیشب!
عکس رو باز کرد.
همون عکس خانوادگی بود.
جیا:
ـ ببین چقدر قشنگ شدی!
آت:
ـ خوبه دیگه. 😂
جیا:
ـ نه! نگاه کن کی کنارته. 😏
آت:
ـ جیا...
جیا:
ـ تههههه! 😂
آت:
ـ بس کن.
از پشت سر صدایی اومد:
ـ چی رو بس کنه؟
هر دو برگشتیم.
ته بود.
جیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ داشتیم دربارهی عکس دیشب حرف میزدیم.
ته:
ـ دوباره؟ 😐
جیا:
ـ بله.
ته:
ـ من دیگه اون عکسو پاک میکنم.
آت:
ـ چرا؟
ته:
ـ چون هر بار میبینمش، اینا شروع میکنن. 😂
جین و جیمین هم از راه رسیدن.
جین:
ـ کدوم عکس؟
جیا:
ـ عکس خانوادگی!
جین:
ـ اووووه! نشون بده.
ته:
ـ نه.
جیمین:
ـ پس حتماً چیز جالبیه. 😂
کوک هم رسید.
ـ بچهها صبحانه خوردین؟
جین:
ـ ما داشتیم دربارهی عکس حرف میزدیم.
کوک:
ـ عکس؟ غذا توشه؟ 😭
همه:
ـ نههههه! 😂
☀️✨
زنگ اول خورد.
همه رفتیم کلاس.
وسط کلاس، مدیر وارد شد.
مدیر:
ـ بچهها، یه خبر دارم.
همه ساکت شدن.
ـ هفتهی آینده مدرسه قراره یک برنامهی بزرگ برگزار کنه.
جیا زیر لب گفت:
ـ امیدوارم دوباره مهمونی نباشه. 😭
مدیر ادامه داد:
ـ این برنامه شامل مسابقات ورزشی، اجرای موسیقی و فعالیتهای گروهی میشه.
جین:
ـ من ورزش نمیکنم.
جیمین:
ـ تو هیچوقت ورزش نمیکنی. 😂
مدیر:
ـ و برای بخش پایانی، چند نفر از دانشآموزها باید یک اجرای دونفره داشته باشن.
جیا آهسته گفت:
ـ آت...
آت:
ـ چی؟
جیا با لبخند به ته نگاه کرد.
ـ حس بدی دارم. 😏
مدیر لیست رو باز کرد.
ـ برای اجرای تانگو...
یک لحظه سکوت.
ـ جانگ آت و کیم ته.
همه:
ـ اووووووووووووه! 😳😂
ته:
ـ چیییی؟!
آت:
ـ دوباره؟! 😭
جیا از شدت خنده روی میز خم شد.
ـ من عاشق مدرسهمونم! 😂
جین:
ـ این دیگه اتفاقی نیست!
جیمین:
ـ من میگم کار مدیر بوده. 😂
ته با ناباوری به مدیر نگاه کرد.
ـ واقعاً باید ما باشیم؟
مدیر:
ـ بله. چون اجرای دیشبتون رو دیدم و هماهنگ بودین.
جیا:
ـ دیدی؟! حتی مدیر هم فهمیده! 😂
ته:
ـ جیا ساکت!
من خندیدم.
آت:
ـ خب... تمرین میکنیم.
ته نگاهم کرد.
ـ باشه.
اما این بار...
نه مهمونی بود.
نه خانوادهها.
نه یورا.
فقط من و ته...
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۸۳
| صبح بعد از اون مهمونی... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
☀️✨ ویو آت
صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که یادم اومد...
مهمونی دیشب بود.
دعوا...
رقص...
دسر...
و اون عکس خانوادگی. 😂
گوشی رو برداشتم.
جیا چندتا پیام فرستاده بود:
📱 جیا:
«صبح بخیر عروس خانوم 😂🎀»
📱 جیا:
«عکس دیشب رو دیدی؟ 😏»
📱 جیا:
«مامان ته هنوز منو دعوت نکرده برای عروسی 😭»
آت:
ـ این دختر از صبح شروع کرد... 😐😂
لباس پوشیدم و راه افتادم سمت مدرسه.
وقتی رسیدم، جیا از دور منو دید و با سرعت اومد سمتم.
جیا:
ـ آتتتت!
آت:
ـ چیه؟ 😭
جیا گوشی رو جلوی صورتم گرفت.
ـ عکس دیشب!
عکس رو باز کرد.
همون عکس خانوادگی بود.
جیا:
ـ ببین چقدر قشنگ شدی!
آت:
ـ خوبه دیگه. 😂
جیا:
ـ نه! نگاه کن کی کنارته. 😏
آت:
ـ جیا...
جیا:
ـ تههههه! 😂
آت:
ـ بس کن.
از پشت سر صدایی اومد:
ـ چی رو بس کنه؟
هر دو برگشتیم.
ته بود.
جیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ داشتیم دربارهی عکس دیشب حرف میزدیم.
ته:
ـ دوباره؟ 😐
جیا:
ـ بله.
ته:
ـ من دیگه اون عکسو پاک میکنم.
آت:
ـ چرا؟
ته:
ـ چون هر بار میبینمش، اینا شروع میکنن. 😂
جین و جیمین هم از راه رسیدن.
جین:
ـ کدوم عکس؟
جیا:
ـ عکس خانوادگی!
جین:
ـ اووووه! نشون بده.
ته:
ـ نه.
جیمین:
ـ پس حتماً چیز جالبیه. 😂
کوک هم رسید.
ـ بچهها صبحانه خوردین؟
جین:
ـ ما داشتیم دربارهی عکس حرف میزدیم.
کوک:
ـ عکس؟ غذا توشه؟ 😭
همه:
ـ نههههه! 😂
☀️✨
زنگ اول خورد.
همه رفتیم کلاس.
وسط کلاس، مدیر وارد شد.
مدیر:
ـ بچهها، یه خبر دارم.
همه ساکت شدن.
ـ هفتهی آینده مدرسه قراره یک برنامهی بزرگ برگزار کنه.
جیا زیر لب گفت:
ـ امیدوارم دوباره مهمونی نباشه. 😭
مدیر ادامه داد:
ـ این برنامه شامل مسابقات ورزشی، اجرای موسیقی و فعالیتهای گروهی میشه.
جین:
ـ من ورزش نمیکنم.
جیمین:
ـ تو هیچوقت ورزش نمیکنی. 😂
مدیر:
ـ و برای بخش پایانی، چند نفر از دانشآموزها باید یک اجرای دونفره داشته باشن.
جیا آهسته گفت:
ـ آت...
آت:
ـ چی؟
جیا با لبخند به ته نگاه کرد.
ـ حس بدی دارم. 😏
مدیر لیست رو باز کرد.
ـ برای اجرای تانگو...
یک لحظه سکوت.
ـ جانگ آت و کیم ته.
همه:
ـ اووووووووووووه! 😳😂
ته:
ـ چیییی؟!
آت:
ـ دوباره؟! 😭
جیا از شدت خنده روی میز خم شد.
ـ من عاشق مدرسهمونم! 😂
جین:
ـ این دیگه اتفاقی نیست!
جیمین:
ـ من میگم کار مدیر بوده. 😂
ته با ناباوری به مدیر نگاه کرد.
ـ واقعاً باید ما باشیم؟
مدیر:
ـ بله. چون اجرای دیشبتون رو دیدم و هماهنگ بودین.
جیا:
ـ دیدی؟! حتی مدیر هم فهمیده! 😂
ته:
ـ جیا ساکت!
من خندیدم.
آت:
ـ خب... تمرین میکنیم.
ته نگاهم کرد.
ـ باشه.
اما این بار...
نه مهمونی بود.
نه خانوادهها.
نه یورا.
فقط من و ته...
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۳۴۵
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط