رمان :{ تا وقتی که عاشقت شدم }
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 48 𐙚
نگاهش کردم.
×: وقتی صبح میاومدم...
مکث کردم.
×: یکی از خونه تا اینجا دنبالم میکرد.
همین چند کلمه کافی بود تا اخمی روی صورت ته بشینه.
&:چرا بهم نگفتی
صورتم رو انداختم پایین
×:نمیخواستم نگران بشی
ته چونهم رو گرفت و آروم صورتم رو بالا آورد.
همین که چشمهاش رو دیدم، قلبم لرزید.
ته لبخند کمرنگی زد.
&: تو فقط منو نگران کن...
مکث کرد و ادامه داد:
&: من حاضرم جونمم برات بدم، پرنسس.
لبخندی زدم و نگاهم رو پایین انداختم.
همون لحظه صدای رینا از دور بلند شد.
$: آتتتتتتتت!
صدای بلندش باعث شد هر دومون به سمتش برگردیم.
همین که نگاهش به من و ته افتاد، مکث کرد.
$: ااااا... ببخشید... فکر کنم مزاحم شدم!
با نگاه شیطنتآمیزی بهش نگاه کردم.
بعد رو به ته کردم.
×: من باید برم.
ته لبخندی زد.
&: رینا، مراقب پرنسسم باش.
رینا لبخندی زد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، رو به ته کردم.
×: ته، من میتونم از خودم مراقبت کنم.
ته لبخندش رو بیشتر کرد.
&: میدونم، قشنگم. 🎀
لبخندی زدم و همراه رینا وارد کلاس شدیم.
وقتی وارد شدم، تهیونگ زودتر از ما اومده بود.
همین که منو دید، لبخندی زد.
منم لبخند زدم و سر جای خودم نشستم.
چند لحظه بعد، میرا وارد کلاس شد.
اما یه لبخند عجیب روی لبش بود؛ لبخندی که هیچوقت قبلاً روی صورتش ندیده بودم.
مستقیم به من نگاه کرد.
همون لحظه فهمیدم یه خبرهایی هست...
ولی بیخیالش شدم.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد.
نگاهش به من افتاد.
معلم: آت، تو با من بیا.
با تعجب نگاهش کردم.
×: چرا، معلم؟
معلم: فقط بیا.
بعد رو به بچهها کرد.
معلم: بچهها بشینید، الان میام.
من همراه معلم از کلاس بیرون رفتم و به سمت دفتر حرکت کردیم.
وقتی رسیدیم، مدیر چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد گوشیش رو از جیبش درآورد و عکسی رو مقابلم گرفت.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چی میبینم...
عکسی از من و یه پسر بود؛ عکسی که توش به نظر میرسید داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم.
چشمهام گرد شد.
سریع نگاهم رو از گوشی گرفتم و به مدیر خیره شدم.
×: مدیر... این من نیستم!
مدیر با نگاهی جدی نگاهم کرد.
مدیر: از کجا بفهمیم؟
قبل از اینکه جوابی بدم، معلم گفت:
معلم: به نظرم از دوستاش بپرسیم.
مدیر کمی فکر کرد و سرش رو تکون داد.
مدیر: آره، فکر خوبیه. برو به جیمین، کوک، رینا، میرا و ته بگو بیان.
معلم: چشم.
نمیدونم چرا، اما همین که اسم تهیونگ رو شنیدم، ناخودآگاه نگاهم به سمت مدیر رفت.
فقط یه فکر توی ذهنم میچرخید...
اگه ته باور کنه چی؟...
چند دقیقه بعد، همهشون رو آوردن.
جیمین، کوک، رینا و میرا...
اما ته نیومد.
مدیر گوشی رو بالا آورد و عکس رو به همه نشون داد.
چند ثانیه سکوت حاکم شد.
بعد، همه با هم یه جواب دادن..
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
نگاهش کردم.
×: وقتی صبح میاومدم...
مکث کردم.
×: یکی از خونه تا اینجا دنبالم میکرد.
همین چند کلمه کافی بود تا اخمی روی صورت ته بشینه.
&:چرا بهم نگفتی
صورتم رو انداختم پایین
×:نمیخواستم نگران بشی
ته چونهم رو گرفت و آروم صورتم رو بالا آورد.
همین که چشمهاش رو دیدم، قلبم لرزید.
ته لبخند کمرنگی زد.
&: تو فقط منو نگران کن...
مکث کرد و ادامه داد:
&: من حاضرم جونمم برات بدم، پرنسس.
لبخندی زدم و نگاهم رو پایین انداختم.
همون لحظه صدای رینا از دور بلند شد.
$: آتتتتتتتت!
صدای بلندش باعث شد هر دومون به سمتش برگردیم.
همین که نگاهش به من و ته افتاد، مکث کرد.
$: ااااا... ببخشید... فکر کنم مزاحم شدم!
با نگاه شیطنتآمیزی بهش نگاه کردم.
بعد رو به ته کردم.
×: من باید برم.
ته لبخندی زد.
&: رینا، مراقب پرنسسم باش.
رینا لبخندی زد، اما قبل از اینکه چیزی بگه، رو به ته کردم.
×: ته، من میتونم از خودم مراقبت کنم.
ته لبخندش رو بیشتر کرد.
&: میدونم، قشنگم. 🎀
لبخندی زدم و همراه رینا وارد کلاس شدیم.
وقتی وارد شدم، تهیونگ زودتر از ما اومده بود.
همین که منو دید، لبخندی زد.
منم لبخند زدم و سر جای خودم نشستم.
چند لحظه بعد، میرا وارد کلاس شد.
اما یه لبخند عجیب روی لبش بود؛ لبخندی که هیچوقت قبلاً روی صورتش ندیده بودم.
مستقیم به من نگاه کرد.
همون لحظه فهمیدم یه خبرهایی هست...
ولی بیخیالش شدم.
چند دقیقه بعد، معلم وارد کلاس شد.
نگاهش به من افتاد.
معلم: آت، تو با من بیا.
با تعجب نگاهش کردم.
×: چرا، معلم؟
معلم: فقط بیا.
بعد رو به بچهها کرد.
معلم: بچهها بشینید، الان میام.
من همراه معلم از کلاس بیرون رفتم و به سمت دفتر حرکت کردیم.
وقتی رسیدیم، مدیر چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد گوشیش رو از جیبش درآورد و عکسی رو مقابلم گرفت.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چی میبینم...
عکسی از من و یه پسر بود؛ عکسی که توش به نظر میرسید داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم.
چشمهام گرد شد.
سریع نگاهم رو از گوشی گرفتم و به مدیر خیره شدم.
×: مدیر... این من نیستم!
مدیر با نگاهی جدی نگاهم کرد.
مدیر: از کجا بفهمیم؟
قبل از اینکه جوابی بدم، معلم گفت:
معلم: به نظرم از دوستاش بپرسیم.
مدیر کمی فکر کرد و سرش رو تکون داد.
مدیر: آره، فکر خوبیه. برو به جیمین، کوک، رینا، میرا و ته بگو بیان.
معلم: چشم.
نمیدونم چرا، اما همین که اسم تهیونگ رو شنیدم، ناخودآگاه نگاهم به سمت مدیر رفت.
فقط یه فکر توی ذهنم میچرخید...
اگه ته باور کنه چی؟...
چند دقیقه بعد، همهشون رو آوردن.
جیمین، کوک، رینا و میرا...
اما ته نیومد.
مدیر گوشی رو بالا آورد و عکس رو به همه نشون داد.
چند ثانیه سکوت حاکم شد.
بعد، همه با هم یه جواب دادن..
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۰.۷k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط