{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک پسر عمو

فیک پسر عمو

لیا حس ترس رو ته دلش داشت
انگار که از آینده و این ازدواج میترسید
البته شغلشم بود چجوری میخاست تو چشم بقیه نگاه کنه ؟
بگه که من ازدواج کردم و حتی درمورد حسش بهشون نگفته ؟
یک روز قبل عروسی یهدخبر پخش شد
خبر ازدواج معروف ترین آیدل دنیا
انگار که اون دو زوج هم با اینا هماهنگ بودن و میخاستن هر چه زود تر به هم برسند
ته اینجوری فکر میکرد اما لیا ، میترسید
اما همچنان نمیخاست بقیه رو ناامید کنه
شب عروسی به خوبی گذشت و این دو برای هم شدن
اون شب رابطه نداشتن چون هر دو خسته بودن
اما پس فردا عروسی به خونه خانوادگی شون دعوت شدن
همه اونجا بودن و گرم صحبت
اما تهیونگ خیلی خوشحال بود و حتی یک ثانیه هم دست لیا رو ول نمی‌کرد
لیا بلند شد و ته سریع پرسید کجا؟
لیا: میرم سرویس
ته: اوک
بعد از چند مین لیا برگشت و دید
دختر عموی هر5رش داره حرف می‌زنه
و.......
این قسمت ها رو با همکاری یکی از عزیزان نوشتم
مرسی عشقممممممممم ایدت عالی بود
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۱ خلاصه حسنا برگشت ایرانو برای عروسی دختر خاله اش اون ...

پری کوچولوی من پارت ۳ته: اوهوم بعدم بیا کلا همه چیزو واسم تع...

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏نباید با دیدن زیبایش جا بخوره.به خودش قول...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

True Love①④تهیونگا/ت رفت دستم رو گذاشتم روی لبم ا/ت هرروز من...

از الان عکس رمان تهیونگ اینه نظرتون رو راجب عکسه بگینپارت هش...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

بیاید پایین و ببینید

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط