ساعت 1:56 دقیقه شب
ساعت 1:56 دقیقه شب
ویو اسمیت
داشتم داخل ماشین پروند را میخوندم قرار بود فردا با ریس برم بیرون برای صبحانه ولی چرا دورغ بگم میخواستم امشب هم پروند را کامل بخونم هم یکم برای امتحان بخونم امسال سال آخر مدرسه ریس مجبورم کرده که درس بخونم میگه در آیند به دردم میخوره. آخه من که یک مامور ساده هستم چرا باید درس بخونم
سیمون (خدمت کار شخصی اسمیت وکارس):ارباب جوان خوبین به نظر داخل فکرین
اسمیت:او اره ................ میگم سیمون
سیمون:بله ارباب
اسمیت:نزدیکه کافه راویز نگه دار
سیمون: قهوه میخوایند
اسمیت:اره
سیمون:چشم همون همیشگی دیگه ؟
اسمیت:اره دیگه
ویو نویسنده
بعد از چند دقیقه رانندگی سیمون دم کافه راویز نگه داشته و از ماشین پیاده شد که برای اسمیت قهوه به بگیره(شاید دارید با خودتون میگید آخ ساعت 2نیم شب کودم آدم سالمی هست که به اینا قهوه بده. 🗿ولی این رمان دور از هر منتفی)
اسمیت اندر ذهن :امید وارم صبح زود بیدار شم چون ریس منو میکشه تار امتحان زیست هم دارم خدا بخیر کنه نمیدونم چطوری از دست اون مراقب رو مخ جون سالم به در ببرم 🗿😕
سیمون :ارباب. ....... ارباب جوان. ارباب
اسمیت:بله. بله. چی شده
سیمون با لبخند :معلوم حسابی فکر تون شلوغ که نفهمید که من کی آمدم بگید ببینم فکرتون کجا بود ها
اسمیت با اخم جدی(از این ها که آدم میرسه به خودش)به تو ربطی نداره. «قهوه را از دست سیمون گرفت»درضم مرسی برای قهوه
سیمون: خواهش میکنم. ارباب .............ارباب
اسمیت:بله
سیمون :میرید عمارت خودتون یا پدرتون (منظورش کارس یا همون ریس )
اسمیت :هیچ کدوم میرم آپارتمان خودم. میخواهم یکم تنها. باشم (بچه مایه🗿)
سیمون:چشم ارباب
خاب خاب اینم از پارت جدید.
ویو اسمیت
داشتم داخل ماشین پروند را میخوندم قرار بود فردا با ریس برم بیرون برای صبحانه ولی چرا دورغ بگم میخواستم امشب هم پروند را کامل بخونم هم یکم برای امتحان بخونم امسال سال آخر مدرسه ریس مجبورم کرده که درس بخونم میگه در آیند به دردم میخوره. آخه من که یک مامور ساده هستم چرا باید درس بخونم
سیمون (خدمت کار شخصی اسمیت وکارس):ارباب جوان خوبین به نظر داخل فکرین
اسمیت:او اره ................ میگم سیمون
سیمون:بله ارباب
اسمیت:نزدیکه کافه راویز نگه دار
سیمون: قهوه میخوایند
اسمیت:اره
سیمون:چشم همون همیشگی دیگه ؟
اسمیت:اره دیگه
ویو نویسنده
بعد از چند دقیقه رانندگی سیمون دم کافه راویز نگه داشته و از ماشین پیاده شد که برای اسمیت قهوه به بگیره(شاید دارید با خودتون میگید آخ ساعت 2نیم شب کودم آدم سالمی هست که به اینا قهوه بده. 🗿ولی این رمان دور از هر منتفی)
اسمیت اندر ذهن :امید وارم صبح زود بیدار شم چون ریس منو میکشه تار امتحان زیست هم دارم خدا بخیر کنه نمیدونم چطوری از دست اون مراقب رو مخ جون سالم به در ببرم 🗿😕
سیمون :ارباب. ....... ارباب جوان. ارباب
اسمیت:بله. بله. چی شده
سیمون با لبخند :معلوم حسابی فکر تون شلوغ که نفهمید که من کی آمدم بگید ببینم فکرتون کجا بود ها
اسمیت با اخم جدی(از این ها که آدم میرسه به خودش)به تو ربطی نداره. «قهوه را از دست سیمون گرفت»درضم مرسی برای قهوه
سیمون: خواهش میکنم. ارباب .............ارباب
اسمیت:بله
سیمون :میرید عمارت خودتون یا پدرتون (منظورش کارس یا همون ریس )
اسمیت :هیچ کدوم میرم آپارتمان خودم. میخواهم یکم تنها. باشم (بچه مایه🗿)
سیمون:چشم ارباب
خاب خاب اینم از پارت جدید.
- ۸۵
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط