*******از زبان مادر غوّاص شهید*******

*******از زبان مادر غوّاص شهید*******
نوجوانم شاد ، امّا سرکش و عاصی نبود
این لباس "تنگ و چسبان" مال رقّاصی نبود
داغ من را مادر عباس(ع) میفهمد فقط
دست و پا بسته قرار و رسم غوّاصی نبود
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

او با سپ.اهی از شه ید .ان خواهد آمد.از زبان حال رفیق شهید💔رف...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :به دو نکتۀ بسیار مهم ب...

{محکوم به لمس } part ۸ 杂交种آرایشگر حرفه ای آموزش دیده با لبا...

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

خسف | قصه سی و دوم: امام جواد (ع) (بخش پایانی)

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

بره، در حالی که مریم همزمان سعی می‌کند آن را نگه دارد؟ این ا...

دختر بابایی می شود امروز بازار"روایت‌های عاشقانه"داغ است؛ عد...

🖤 قسمت سوم وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...هنوز داغ پد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط