🖤 قسمت سوم
🖤 قسمت سوم
وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...
هنوز داغ پدر برای فاطمه تازه بود… 🥀
هنوز جای خالی پدر توی خونه، پررنگتر از هر چیزی بود…
فاطمه تازه یکی از بزرگترین تکیهگاههای زندگیاش رو از دست داده بود و شاید بیشتر از همیشه به محبت و حمایت احتیاج داشت 💔
اما درست در همین روزها، حرفی به میان آمد که فاطمه اصلاً انتظارش رو نداشت…
پسرعموی فاطمه پیشنهاد داد که فاطمه با برادر او ازدواج کند
اما فاطمه قبول نکرد…
با گریه گفت:
«من این ازدواج رو نمیخوام…» 😔
مادرش هم مخالف بود…
مادر دلش نمیخواست دختر کوچیکش بدون رضایت خودش وارد زندگی مشترک بشه
اما شرایط اون روزها طوری نبود که مادر بتونه به تنهایی جلوی این تصمیم بایسته…
بانو، خواهر بزرگتر فاطمه، آن زمان ازدواج کرده بود و زندگی خودش رو داشت
و در واقع، این همسر بانو بود که در این موضوع نقش پررنگی داشت و اصرار میکرد این ازدواج انجام بشه
بانو خودش هم شرایط سختی داشت و نمیتونست آنطور که باید و شاید مقابل تصمیم بزرگترها بایسته…
برای همین نمیخوام بانو رو مقصر این ماجرا بدونیم ❤️
بانو خواهر فاطمه بود…
همون خواهری که سالها کنار هم بزرگ شده بودن
و قطعاً دلش نمیخواست برای خواهر کوچیکش اتفاق بدی بیفته…
اما گاهی آدمها خودشون هم در شرایطی قرار میگیرن که اختیار خیلی از تصمیمها از دستشون خارج میشه… 🥺
فاطمه اما هر روز بیشتر گریه میکرد…
شب و روز فقط یک جمله رو تکرار میکرد:
«من این ازدواج رو نمیخوام…» 💔
دلش پیش آخرین حرف پدرش بود…
همون حرفی که در آخرین لحظهی زندگی گفته بود:
«دخترم هر کسی رو که خودش خواست قبول کنید
ازدواجش اجباری نباشه…» 🥀
اما حالا پدر نبود…
و فاطمه مونده بود و تصمیمی که دیگران برای زندگیاش گرفته بودند…
پسرعمویش هم شاید از نگاه خودش فکر میکرد دارد برای آیندهی فاطمه تصمیم خوبی میگیرد
اما چیزی که آن روزها کمتر کسی بهش توجه کرد، خواستهی خود فاطمه بود…
اینکه خودش چه میخواهد؟
آیا این مرد را دوست دارد؟
آیا حاضر است با او زندگی کند؟
آیا اصلاً برای این ازدواج آماده است؟
هیچکدام از این سؤالها آنطور که باید از فاطمه پرسیده نشد… 😔
فاطمه فقط یک چیز رو میدونست:
نمیخواست…
اما مخالفتش به جایی نرسید…
و بالاخره روزی رسید که او را سر سفرهی عقد بردند… 💔
دختری که پدرش در آخرین نفسهایش آرزو کرده بود حق انتخاب داشته باشد…
حالا بدون اینکه خودش بخواهد، داشت وارد زندگیای میشد که مسیرش را دیگران برایش تعیین کرده بودند…
و شاید هیچکس آن روز نمیدانست این تصمیم، قرار است چه فصلهایی از زندگی فاطمه را رقم بزند…
فصلهایی که خودش سالها دربارهشان با ما حرفی نزد… 🥺
و ما خیلی سال بعد، تازه از زبان خاله فهمیدیم که فاطمه در آن خانه چه روزهایی را پشت سر گذاشته بود…
اما این تازه شروع ماجرا بود… 🖤
ادامه دارد…
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
وقتی حق انتخاب از فاطمه گرفته شد...
هنوز داغ پدر برای فاطمه تازه بود… 🥀
هنوز جای خالی پدر توی خونه، پررنگتر از هر چیزی بود…
فاطمه تازه یکی از بزرگترین تکیهگاههای زندگیاش رو از دست داده بود و شاید بیشتر از همیشه به محبت و حمایت احتیاج داشت 💔
اما درست در همین روزها، حرفی به میان آمد که فاطمه اصلاً انتظارش رو نداشت…
پسرعموی فاطمه پیشنهاد داد که فاطمه با برادر او ازدواج کند
اما فاطمه قبول نکرد…
با گریه گفت:
«من این ازدواج رو نمیخوام…» 😔
مادرش هم مخالف بود…
مادر دلش نمیخواست دختر کوچیکش بدون رضایت خودش وارد زندگی مشترک بشه
اما شرایط اون روزها طوری نبود که مادر بتونه به تنهایی جلوی این تصمیم بایسته…
بانو، خواهر بزرگتر فاطمه، آن زمان ازدواج کرده بود و زندگی خودش رو داشت
و در واقع، این همسر بانو بود که در این موضوع نقش پررنگی داشت و اصرار میکرد این ازدواج انجام بشه
بانو خودش هم شرایط سختی داشت و نمیتونست آنطور که باید و شاید مقابل تصمیم بزرگترها بایسته…
برای همین نمیخوام بانو رو مقصر این ماجرا بدونیم ❤️
بانو خواهر فاطمه بود…
همون خواهری که سالها کنار هم بزرگ شده بودن
و قطعاً دلش نمیخواست برای خواهر کوچیکش اتفاق بدی بیفته…
اما گاهی آدمها خودشون هم در شرایطی قرار میگیرن که اختیار خیلی از تصمیمها از دستشون خارج میشه… 🥺
فاطمه اما هر روز بیشتر گریه میکرد…
شب و روز فقط یک جمله رو تکرار میکرد:
«من این ازدواج رو نمیخوام…» 💔
دلش پیش آخرین حرف پدرش بود…
همون حرفی که در آخرین لحظهی زندگی گفته بود:
«دخترم هر کسی رو که خودش خواست قبول کنید
ازدواجش اجباری نباشه…» 🥀
اما حالا پدر نبود…
و فاطمه مونده بود و تصمیمی که دیگران برای زندگیاش گرفته بودند…
پسرعمویش هم شاید از نگاه خودش فکر میکرد دارد برای آیندهی فاطمه تصمیم خوبی میگیرد
اما چیزی که آن روزها کمتر کسی بهش توجه کرد، خواستهی خود فاطمه بود…
اینکه خودش چه میخواهد؟
آیا این مرد را دوست دارد؟
آیا حاضر است با او زندگی کند؟
آیا اصلاً برای این ازدواج آماده است؟
هیچکدام از این سؤالها آنطور که باید از فاطمه پرسیده نشد… 😔
فاطمه فقط یک چیز رو میدونست:
نمیخواست…
اما مخالفتش به جایی نرسید…
و بالاخره روزی رسید که او را سر سفرهی عقد بردند… 💔
دختری که پدرش در آخرین نفسهایش آرزو کرده بود حق انتخاب داشته باشد…
حالا بدون اینکه خودش بخواهد، داشت وارد زندگیای میشد که مسیرش را دیگران برایش تعیین کرده بودند…
و شاید هیچکس آن روز نمیدانست این تصمیم، قرار است چه فصلهایی از زندگی فاطمه را رقم بزند…
فصلهایی که خودش سالها دربارهشان با ما حرفی نزد… 🥺
و ما خیلی سال بعد، تازه از زبان خاله فهمیدیم که فاطمه در آن خانه چه روزهایی را پشت سر گذاشته بود…
اما این تازه شروع ماجرا بود… 🖤
ادامه دارد…
https://eitaa.com/AySANRHy
نظرتون رو میخونم 👇
@aysan_doukht
- ۲۸۱
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط