godfather

PART: ۲
چند شاتی

ویو ا.ت
یهو احساس حالت تهوع و سوزش گلو کردم
رفتم سمت سرویس و خون بالا اوردم
ا.ت: ا.ایی
ویو یونگی
اون دختر.خ.خ.خون .با.بالا آورد و.ولی چرا حتی گریه هم نکرد واقعا افسردس افرادی که افسردگی درونی دارن و از ظاهر بروز نمیدن این اتفاق براشون میفته
یونگی: هعی هعی خوبی
ا.ت: مهمه
یونگی: الان من شدم پدرت پس بنال
ا.ت: اره
یاد حرف جیمین پشت تلفن افتادم
( من تلفن رو براتون نگفتم مثلا اتفاق افتاده)
" جیمین: یونگی لطفا گوش بده چی میگم اون دختر کمبود محبت داره"

رفتم جولو و بغلش کردن
یونگی: هیشش دختر گریه کن نریز داخل خودت داغون میشی
سرش رو نوازش کردم
یونگی: ببخشید نباید قضاوت میکردم
شروع کرد به گریه کردن
۱۰ دقیقه بعد
یونگی: بهتری؟ ( لبخند)
ا.ت: اره( لبخند دندون نما)
چه لبخند خوشگلی داشت ولی این دختر این دختر برایه اولین بار باعث شد من بخندم
چرا چرا انقدر برام مهم شدی هنوز ۲۰ دقیقه نیست که دیدمت نکنه... نه نه پسر چی داری میگی
یونگی: بیا بریم اتاقت رو نشونت بدم فردا باید بریم برایه دانشگاه اسم بنویسیم
ا.ت: میشه بدونم تو چند سالته
یونگی: ۲۵
ا.ت: توم دانشگاه میای؟ ( مظلوم )
وقتی قیافش رو اونجوری کرد فهمیدم بهم اعتماد کرده و بهم پناه آورده
یونگی: اره
ا.ت: لبخند
بعد اتاقش رو بهش نشون دادم و بعد رفتم سمت اتاقم که بخوابم روی تخت رفتم تا بخوابم
《 سا عت ۳ صبح》
ویو یونگی
اون دختر هنوز از ذهنم بیرون نمی رفت عصابن خورد شده بود یعنی چی پسر خودت رو جمع کن عاشقی نه نه نه تو یه مافیایی امکان نداره تو همون سایه سیاهی هستی که همه ازت میترسن
جیمین گفت به ا.ت گفته من مافیا هستم یعنی ازم نمیترسه؟
یعنی دوسم داره؟
اوفففففف
تو همین فکر بودم که خوابم برد
ویو ا.ت
از زمانی که دیدمش عاشقش شدم فک می کنم با این که مافیا هست ولی پیشش امنیت دارم ولی اون الان پدرمه این حس یه طرفس ا.ت
شاید دوست دختر داشته باشه
صبح
ویو ا.ت
رفتم پاین سر میز صبحانه و صبحانه خوردیم
یونگی: ا.ت
ا.ت: بله
یونگی: آمده شو میریم دانشگاه
ا.ت: باشه
رفتم بالا تا آمده شم
لباسم رو پوشیدم
( عکسش رو گذاشتم)
مو هام رو هم باز گذاشتم و یه ارایش ساده کردم
رفتم پایین
ویو یونگی
ا.ت امد پایین
وایییییی پسر این این دختر می خواد بمیرههه
اصلا به .ب.به من چه.م.مهم نیست
ا.ت: چیه بد شدم
یونگی: هه بد نه عالی شدی
(لباس یونگی رو هم گذاشتم)
رفتیم سوار ماشین شدیم رسیدیم دانشگاه از ماشین پیاده شدیم تمام پسرا داشتن نگاش میکردن خدااااا شیطونه میگه بزنم همشونو بکشمممممم
دستم رو سمتش دراز کردم تا هم بگیره هم به اون پسرا نشون بدم صاحب داره
اروم و خجالت زده دستم رو گرفت
رسیدیم جای پسرا
کوک: اوووو ا.ت خوشگل شدی( چشمک)
ا.ت: ممنون
(یونگی چشم غوره)
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱۹)

مافیای من

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

همسر غیره منتظره

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

پارت ۴ (سرنوشت)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط