رمان سی روزی که گل ها درخشیدند(پارت ۱)

نویسنده:💖Anya💖

پارت اول



روز اول



درباره:این رمان درباره شهریه که هرکسی توش دروغ بگه حافظش پاک میشه.حالا پسری توی این شهر هستش که همه خاطراتشو از دست داده چون یکی هر روز یه چیز تکراری ازش میپرسه....

توضیحات:این ایده خودم نبود.توی اینستا دیدم که یکی نوشته را کسی راجب این موضوع رمان نمینویسه.منم از موضوع خوشم اومد و تصمیم گرفتم خودم یه رمان بنویسم.شاید اون فردم خوشحال بشه چون بلاخره کسی راجبش نوشته🫠💖





مثل همیشه به اسمون خیره شده بودم.از این دنیای لعنتی خسته بودم.دلم میخواست بمیرم و فقط ارامش رو تجربه کنم.به طرز عجیبی یادم نمیومد من کی هستم.هیچکس رو به یاد نداشتم. هیچجا،هیچکس و حتی خودم به جز اون...اون نور لعنتی با اون چشماش.چطور میتونم صادق نباشم،وقتی صادق نبودن بزرگترین جرم این دنیاس.

(15 سال پیش)

با صدای الارم گوشیم بیدار شدم.روی تخت نشستم واحساس گیجی میکردم.مالیدن چشمام فقط به لاکی کمک کرد که بفهمه من بیدارم.چه گربه عجیبی.فقط با نشستن من بیدار شد.

البته چی عجیب نیست.هر روز لعنتی بلند میشم و هیچی یادم نمیاد.تصمیم گرفته بودم که همه چیزو راجب خودم تو دفتر بنویسم.حداقل اسمم رو یادم بود یا اینکه من یه دانش اموزم.

به دستشویی رفتم و صورتم رو شستم و مسواک زدم.فکر کنم مثل همیشه مادرم سرکار بود.بدون خوردن چیزی یونیفرمم رو پوشیدم و به سمت مدرسه رفتم.

یه دفعه صدای یکی باعث شد از افکارم بیرون بیام

....:تارو!صبر کن منم بیام!

برگشتم وبه عقب نگاه کردم.خودشه.اون همون دختریه که بخاطرش حاظرم هر روز خاطراتم رو از دست بگیرم.فقط لطفا امروز ازم نپرس...اون سوال نحسو ازم نپرس

تارو:سومی...فکر کردم قرار بود که تنهایی بری مدرسه

سومی:منم فکر کردم قراره که دروغ گفتن به مادرتو بس کنی

تارو:من به کسی دروغ....اهههه فقط ولش کن.بیا بریم داره دیر میشه

شروع به راه رفتن کردم.یواشکی به سومی نگاه کردم.چرا هر دفعه از قبل کیوت تر میشه؟لعنتی نمیتونم خودمو کنترل کنم.ولی امروز دیگه نه...باید امروز از سومی دور بمونم چون نمیخوام-

سومی:هی تارو!چرا جوابمو نمیدی!؟هزاربار صدات کردم!

تارو:اوه...ببخشید توی فکر بودم

سومی:حالا هرچی...ببینم تارو...میای امروز بریم کتابخونه؟

باید چی بگم؟

اگه بگم کار دارم دروغ گفتم و اگه بگم باشه اون سوال نحس منو میبلعه

تارو:میتونیم بزاریمش برای روز دیگه؟

سومی:ولی چرا؟

تارو:خب...خب من...من میخوام سعی کردم برای امتحانات تنها درس بخونم.

سومی:اوه...باشه...ولی بگو ببینم قصد داری بعد از اینکه فارق التحصیل شدی چه رشته ای بری؟

تارو:نمیدونم.شاید پلیس بشم

سومی:من میخوام معلم بشم

تارو:معلم؟چرا؟

سومی:فقط علاقه دارم.بچه ها خیلی نازن

تارو:بچه ها رو مخن

سومی:نه همشون

وقتی وارد مدرسه شدیم به کلاسامون رفتیم.بعد مدرسه منتظر سومی موندم.اما نیومد.به سومی زنگ زدم اما جواب نداد.یعنی چی میتونه اتفاق افتاده باشه.تمام مدرسه رو گشتم ولی سومی نبود.تقریبا مدرسه داشت تعطیل میشد.به پشت بوم رفتم و سومی اونجا بود

تارو:ایجا چیکار میکنی!؟باید سریع بریم وگرنه جریمه میشیم

سومی:تارو...صبرکن...

به سومی نگاه کردم.چشماش پر از اشک بود.شاید اتفاقی افتاده.

سومی:تارو،میخوام ازت یه سوال بپرسم...

دوباره همونه...اون سوال نحس که هربار بخاطرش دروغ میگم.دوباره و دوباره و دوباره....

سومی:تارو...تو....دوستم داری؟

تارو:خب...نه راستش...دوست ندارم...

و مثل همیشه....دنیا تاریک شد و جوری که نمیدونم چطوری.

روزم تموم شد و خاطره ام پاک شد.
دیدگاه ها (۰)

انتخابی بی بازگشت. Part.3

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

جدی خیلی ناراحتم پیج م به سادگی مسدود شد ولی من براش کلی زحم...

Do I love him, or do I hate him?p:³رفتم جلوی در مهد کودک تا ...

سلام قشنگا چطورید🌷بچه ها راستش من دیگه قرار نیست از این رمان...

اس اول: نقاشی رو بوم.. (ته تزیین میزم)اس دو و سه: خونه و اسک...

شلام برین برای پارت گذاری ؟❣️❤️🧸🎀🤭بزن بریممممم رمان :«استاد ...

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط