رمان غریبه کوچولو
پارت۱۰
.
مثل این ک داره ب اون شب فکر میکنه و میخواد ی چالش بسازه برام...
پسره:اممم..احیانا نمیخوای ک از اینجا فراریت بدم؟
خیلی سخت حالت های چهرم رو کنترل کردم و بازم با جدیت گفتم
سیدنی:اتفاقا همین چیز رو ازت میخوام..میخوام که کمکم کنی از اینجا فرار کنم.
لبخندش با شنیدن حرفی ک زدم خیلی شیطانی شد و حاضرم قسم بخورم ک حس میکنم ی نقشه هایی واسم تو سرش داره.
پسره:اوهوم...باشه کمکت میکنم ولی ن مجانی
نیشخندی ک بعد از حرفش زد ب وضوح منو ترسوند
واقعا مثل روانیا ترسناک رفتار میکنه.
ببین چ اوضاعی شده ک برای فرار از دست ی روانی دارم از ی روانی دیگه کمک میگیرم...
ای خدااا..
سیدنی:هرچقدر بخوای بهت پول میدم.
لبخندش کمی مهربون تر شد و همون لحن ب این امارت اشاره کرد..
پسره:این باغ و امارتو میبینی؟
سیدنی:آره میبینم کور ک نیستم.
تک خنده ای کرد و ادامه داد
من ده برابر بیشتر اینو دارم ...
سیدنی:پس یعنی پول نمیخوای؟!
با سر حرفم رو تایید کرد ک با نگا سوالی ک بهش کردم خودش فهمید ک میخوام بدونم چی میخواد و گفت
پسره:تو رو...
سیدنی:باش...هااا؟؟؟چی؟
پسره :تورو میخوام ...شنیدی؟
خنده ی عصبی کردم و با حرس گفتم
سیدنی:نه ..انگاری نمیخوای کمکم کنی!
پسره:اتفاقا من بیشتر از همه میخوام کمکت کنم و اینم بهت بگم ک تو مجبوری باهام موافقت کنی وگرنه..
پریدم وسط حرفش و با تشر صورتمو خیلی بهش نزدیک کردم و گفتم
سیدنی:وگرنه چی؟؟؟هاا؟؟؟
با پررویی گفت
پسره:مجبورم ب زور جایزمو ازت بگیرم..
و حرفشو با ی چشمک تموم کرد.
خیلی عصبیم کرد ک بلند شدم و
سیدنی:اصلا نیازی ب کمک تو ندارم پسره ی خرِگاو خودم از این آشغالدونی میرم بیرون نیازی هم ب توی بیشور ن دا رممممم..
عصبی و تند تند و با حرس قدمام رو ب سمت اتاقم برداشتم و بی توجه ب خنده های اغواگرانه و پی در پی اون ب راهم ادامه دادم.
.
.
.
.................آرلو......................
واقعا خیلی کوچولو و کیوته.حتی عصبی شدنشم خنده دارو نازه.
با شیخ اینجا ی قرار دادی بستم ک هنوز جوایزم رو تایین نکردم ..از وقتی ک این دختره سیدنی رو دیدم کلا ب این فکر میکنم ک میتونه جایزه ی خوبی باشه برام بعد از این همه سال تنهایی...
همه چیزو راجب این دختر کوچولو میدونم..ریز تا پیز..
اون موقعی هم ک بدون اطلاع کسی رفتم تو اتاقش بدجور مست بودم اما از اونجایی ک کنترلم همیشه دستمه خرابکاری نکردم...ولی همین اتفاق و یا اشتباه کوچیکم باعث شد ک این شیطونک و ببینم..قیافش از اون قیافه هاییه ک از دور آدمو جذب خودش میکنه...
چشمای درشت و کشیدش..
لب گوشتی و خوش رنگش..
رنگ پوست گندمی روشنش..
مژه های پرپشت و بلندش..
و از همه بیشتر اندام جذابش..
منو صدا میزنن
ودارم میکنن ک جذبشون شم
وادارم میکنن ک این کوچولو رو بخوام.
بدیه ماجرا اینجاست ک این دختر،
دختر بزرگترین دشمن بابامه یا بهتره بگم
کل خاندان ماست
و ماموریت من حرف کشیدن از زیر زبون این شیطونکه.
کسی نمیدونه ک من قبل از گرفتن این ماموریت دلمو باختم بهش.
درون من با بیرونم کاملا متفاوته.
کاملا متفاوت......
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
مرسی ک حمایت میکنید💕🎀🦋
.
مثل این ک داره ب اون شب فکر میکنه و میخواد ی چالش بسازه برام...
پسره:اممم..احیانا نمیخوای ک از اینجا فراریت بدم؟
خیلی سخت حالت های چهرم رو کنترل کردم و بازم با جدیت گفتم
سیدنی:اتفاقا همین چیز رو ازت میخوام..میخوام که کمکم کنی از اینجا فرار کنم.
لبخندش با شنیدن حرفی ک زدم خیلی شیطانی شد و حاضرم قسم بخورم ک حس میکنم ی نقشه هایی واسم تو سرش داره.
پسره:اوهوم...باشه کمکت میکنم ولی ن مجانی
نیشخندی ک بعد از حرفش زد ب وضوح منو ترسوند
واقعا مثل روانیا ترسناک رفتار میکنه.
ببین چ اوضاعی شده ک برای فرار از دست ی روانی دارم از ی روانی دیگه کمک میگیرم...
ای خدااا..
سیدنی:هرچقدر بخوای بهت پول میدم.
لبخندش کمی مهربون تر شد و همون لحن ب این امارت اشاره کرد..
پسره:این باغ و امارتو میبینی؟
سیدنی:آره میبینم کور ک نیستم.
تک خنده ای کرد و ادامه داد
من ده برابر بیشتر اینو دارم ...
سیدنی:پس یعنی پول نمیخوای؟!
با سر حرفم رو تایید کرد ک با نگا سوالی ک بهش کردم خودش فهمید ک میخوام بدونم چی میخواد و گفت
پسره:تو رو...
سیدنی:باش...هااا؟؟؟چی؟
پسره :تورو میخوام ...شنیدی؟
خنده ی عصبی کردم و با حرس گفتم
سیدنی:نه ..انگاری نمیخوای کمکم کنی!
پسره:اتفاقا من بیشتر از همه میخوام کمکت کنم و اینم بهت بگم ک تو مجبوری باهام موافقت کنی وگرنه..
پریدم وسط حرفش و با تشر صورتمو خیلی بهش نزدیک کردم و گفتم
سیدنی:وگرنه چی؟؟؟هاا؟؟؟
با پررویی گفت
پسره:مجبورم ب زور جایزمو ازت بگیرم..
و حرفشو با ی چشمک تموم کرد.
خیلی عصبیم کرد ک بلند شدم و
سیدنی:اصلا نیازی ب کمک تو ندارم پسره ی خرِگاو خودم از این آشغالدونی میرم بیرون نیازی هم ب توی بیشور ن دا رممممم..
عصبی و تند تند و با حرس قدمام رو ب سمت اتاقم برداشتم و بی توجه ب خنده های اغواگرانه و پی در پی اون ب راهم ادامه دادم.
.
.
.
.................آرلو......................
واقعا خیلی کوچولو و کیوته.حتی عصبی شدنشم خنده دارو نازه.
با شیخ اینجا ی قرار دادی بستم ک هنوز جوایزم رو تایین نکردم ..از وقتی ک این دختره سیدنی رو دیدم کلا ب این فکر میکنم ک میتونه جایزه ی خوبی باشه برام بعد از این همه سال تنهایی...
همه چیزو راجب این دختر کوچولو میدونم..ریز تا پیز..
اون موقعی هم ک بدون اطلاع کسی رفتم تو اتاقش بدجور مست بودم اما از اونجایی ک کنترلم همیشه دستمه خرابکاری نکردم...ولی همین اتفاق و یا اشتباه کوچیکم باعث شد ک این شیطونک و ببینم..قیافش از اون قیافه هاییه ک از دور آدمو جذب خودش میکنه...
چشمای درشت و کشیدش..
لب گوشتی و خوش رنگش..
رنگ پوست گندمی روشنش..
مژه های پرپشت و بلندش..
و از همه بیشتر اندام جذابش..
منو صدا میزنن
ودارم میکنن ک جذبشون شم
وادارم میکنن ک این کوچولو رو بخوام.
بدیه ماجرا اینجاست ک این دختر،
دختر بزرگترین دشمن بابامه یا بهتره بگم
کل خاندان ماست
و ماموریت من حرف کشیدن از زیر زبون این شیطونکه.
کسی نمیدونه ک من قبل از گرفتن این ماموریت دلمو باختم بهش.
درون من با بیرونم کاملا متفاوته.
کاملا متفاوت......
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
مرسی ک حمایت میکنید💕🎀🦋
- ۱۳.۰k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط