شرطا: 160 لایک 80 کامنت 40 بازنشر (این پارت دو تیکه داره
و هر دو تیکه اش شرطش یکیه، شما باید شرطا هردو رو برسونید)
#disguise
#دیسگایز
#Part_22
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
جاناتان چند دقیقهای بود که به صفحهی لپتاپش خیره مانده بود، اما در واقع هیچچیز را نمیدید.
ذهنش مثل اتاقی بود که چراغش را خاموش کرده باشند و فقط صدای قدمهای ترس توی آن بپیچد.
همان جدولها.
همان ساعتها.
همان اسم لعنتیِ شرکت **بابل**.
همهچیز داشت کنار هم مینشست.
و این، دقیقاً همان چیزی بود که ترسناک بود؛
چون وقتی تکههای پازل درست جور میشوند، معمولاً تصویر نهایی قشنگ نیست…
بوی جنازه میدهد.
جاناتان گوشیاش را برداشت.
شمارهی جونگکوک را گرفت.
یک بوق.
دو بوق.
سه بوق.
بالاخره صدا آمد:
«الو؟»
جاناتان نفس عمیقی کشید و مستقیم رفت سر اصل ماجرا.
«جونگکوک، باید یه چیز مهم بهت بگم.»
آنطرف خط، صدای جونگکوک کمی خوابآلود و بیحوصله بود.
«الان؟ جاناتان، ساعت چنده؟ اگه باز یکی از اون فرضیههای نصفهنیمهت باشه که…»
جاناتان حرفش را برید.
«نصفهنیمه نیست.
من دارم میگم برنامههای شرکت بابل با زمان ناپدید شدن آدمها همزمانه.
دقیق، عینا، مو به مو.»
سکوت.
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
انگار مغزش داشت جمله را میجوید که ببیند قابل هضم هست یا نه.
«…چی گفتی؟»
جاناتان این بار محکمتر گفت:
«داروسازی، بستهبندی، جلسات داخلی… همون زمانهایی که توی گزارشها هست، با زمان گم شدن قربانیها یکی درمیاد.
این دیگه تصادف نیست، جونگکوک. این یه الگوئه.»
جونگکوک با صدای کوتاه و خشک خندید؛ از آن خندههایی که نه از سر شوخیاند نه آرامش.
بیشتر شبیه واکنش یک آدمه که هنوز نمیخواد باور کنه.
«نه.
بعید میدونم.
ممکنه اشتباه تایپ شده باشه، ممکنه توی گزارشها خطا باشه، ممکنه…»
جاناتان نفسش را آهسته بیرون داد.
«خودم هم اول همین فکر رو کردم.
ولی اگه شک داری، برو دوباره چک کن.
لاگها رو، دوربینها رو، هرچی داری.»
جونگکوک برای لحظهای ساکت شد.
بعد صدایش عوض شد؛
دیگه اون بیاعتنایی اولش توش نبود.
«باشه.
بذار خودم برم ببینم.
یه چیزی این وسط بو میده… و راستش، بویش هم خیلی خوب نیست.»
جاناتان فقط گفت: «زود باش.»
تماس قطع شد.
---
جونگکوک پشت مانیتورهایش نشست.
اتاقش نیمهتاریک بود و نور آبی صفحهها صورتش را مثل کسی نشان میداد که چند شب است نخوابیده.
انگشتهایش با سرعت روی کیبورد میدویدند.
اول لاگهای سیستم مرکزی شرکت بابل را باز کرد.
بعد لیست زمانبندیها را آورد بالا.
بعد آرشیو دوربینها را.
همهچیز ظاهراً مرتب بود.
بیشازحد مرتب.
و این خودش همیشه نشانهی کثافت بود؛
هر جا زیادی تمیز باشد، معمولاً زیر فرش یک چیزی را قایم کردهاند.
بابل هم احتمالاً استاد همین بازی بود.
جونگکوک بازههای زمانیای را که جاناتان گفته بود، کنار هم گذاشت.
بعد با فایلهای دوربین چک کرد.
چند بار سیستم را refresh کرد.
باز هم همان نتیجه.
یک جای کار میلنگید.
فایلهای مربوط به چند دقیقهی خاص، یا حذف شده بودند یا اصلاً در سیستم ثبت نشده بودند.
اما نه به شکل عادی.
نه مثل خرابی دوربین.
انگار کسی از قبل، دقیقاً همان بازهها را از تاریخ پاک کرده بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
«لعنتی…»
دوباره یکی از آرشیوهای ویدئویی را باز کرد.
به راهرویی رسید که در آن چند نفر با لباس کار در حال عبور بودند.
سریع دوربین بعدی را باز کرد.
انبار.
بعد بخش بستهبندی.
بعد راهرویی نزدیک به آسانسور باربری.
و همانجا، چشمش به چیزی افتاد که ضربان قلبش را بالا برد.
یک برانکارد.
دو نفر در حال حرکت دادن آن.
و چیزی یا کسی که روی آن قرار داشت.
جونگکوک تصویر را بزرگتر کرد.
چهرهی فرد بهوضوح دیده نمیشد، اما بدنش تقریباً بیحرکت بود.
فقط یک حرکت بسیار ضعیف در دستش دیده میشد؛
انگار هنوز کاملاً از این دنیا نرفته بود.
جونگکوک یک نفس عمیق کشید.
بعد دوربین دیگری را باز کرد.
این یکی به اتاقی تاریکتر میرسید.
اتاقی که روی درش هیچ تابلویی نبود.
#disguise
#دیسگایز
#Part_22
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
جاناتان چند دقیقهای بود که به صفحهی لپتاپش خیره مانده بود، اما در واقع هیچچیز را نمیدید.
ذهنش مثل اتاقی بود که چراغش را خاموش کرده باشند و فقط صدای قدمهای ترس توی آن بپیچد.
همان جدولها.
همان ساعتها.
همان اسم لعنتیِ شرکت **بابل**.
همهچیز داشت کنار هم مینشست.
و این، دقیقاً همان چیزی بود که ترسناک بود؛
چون وقتی تکههای پازل درست جور میشوند، معمولاً تصویر نهایی قشنگ نیست…
بوی جنازه میدهد.
جاناتان گوشیاش را برداشت.
شمارهی جونگکوک را گرفت.
یک بوق.
دو بوق.
سه بوق.
بالاخره صدا آمد:
«الو؟»
جاناتان نفس عمیقی کشید و مستقیم رفت سر اصل ماجرا.
«جونگکوک، باید یه چیز مهم بهت بگم.»
آنطرف خط، صدای جونگکوک کمی خوابآلود و بیحوصله بود.
«الان؟ جاناتان، ساعت چنده؟ اگه باز یکی از اون فرضیههای نصفهنیمهت باشه که…»
جاناتان حرفش را برید.
«نصفهنیمه نیست.
من دارم میگم برنامههای شرکت بابل با زمان ناپدید شدن آدمها همزمانه.
دقیق، عینا، مو به مو.»
سکوت.
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
انگار مغزش داشت جمله را میجوید که ببیند قابل هضم هست یا نه.
«…چی گفتی؟»
جاناتان این بار محکمتر گفت:
«داروسازی، بستهبندی، جلسات داخلی… همون زمانهایی که توی گزارشها هست، با زمان گم شدن قربانیها یکی درمیاد.
این دیگه تصادف نیست، جونگکوک. این یه الگوئه.»
جونگکوک با صدای کوتاه و خشک خندید؛ از آن خندههایی که نه از سر شوخیاند نه آرامش.
بیشتر شبیه واکنش یک آدمه که هنوز نمیخواد باور کنه.
«نه.
بعید میدونم.
ممکنه اشتباه تایپ شده باشه، ممکنه توی گزارشها خطا باشه، ممکنه…»
جاناتان نفسش را آهسته بیرون داد.
«خودم هم اول همین فکر رو کردم.
ولی اگه شک داری، برو دوباره چک کن.
لاگها رو، دوربینها رو، هرچی داری.»
جونگکوک برای لحظهای ساکت شد.
بعد صدایش عوض شد؛
دیگه اون بیاعتنایی اولش توش نبود.
«باشه.
بذار خودم برم ببینم.
یه چیزی این وسط بو میده… و راستش، بویش هم خیلی خوب نیست.»
جاناتان فقط گفت: «زود باش.»
تماس قطع شد.
---
جونگکوک پشت مانیتورهایش نشست.
اتاقش نیمهتاریک بود و نور آبی صفحهها صورتش را مثل کسی نشان میداد که چند شب است نخوابیده.
انگشتهایش با سرعت روی کیبورد میدویدند.
اول لاگهای سیستم مرکزی شرکت بابل را باز کرد.
بعد لیست زمانبندیها را آورد بالا.
بعد آرشیو دوربینها را.
همهچیز ظاهراً مرتب بود.
بیشازحد مرتب.
و این خودش همیشه نشانهی کثافت بود؛
هر جا زیادی تمیز باشد، معمولاً زیر فرش یک چیزی را قایم کردهاند.
بابل هم احتمالاً استاد همین بازی بود.
جونگکوک بازههای زمانیای را که جاناتان گفته بود، کنار هم گذاشت.
بعد با فایلهای دوربین چک کرد.
چند بار سیستم را refresh کرد.
باز هم همان نتیجه.
یک جای کار میلنگید.
فایلهای مربوط به چند دقیقهی خاص، یا حذف شده بودند یا اصلاً در سیستم ثبت نشده بودند.
اما نه به شکل عادی.
نه مثل خرابی دوربین.
انگار کسی از قبل، دقیقاً همان بازهها را از تاریخ پاک کرده بود.
جونگکوک زیر لب گفت:
«لعنتی…»
دوباره یکی از آرشیوهای ویدئویی را باز کرد.
به راهرویی رسید که در آن چند نفر با لباس کار در حال عبور بودند.
سریع دوربین بعدی را باز کرد.
انبار.
بعد بخش بستهبندی.
بعد راهرویی نزدیک به آسانسور باربری.
و همانجا، چشمش به چیزی افتاد که ضربان قلبش را بالا برد.
یک برانکارد.
دو نفر در حال حرکت دادن آن.
و چیزی یا کسی که روی آن قرار داشت.
جونگکوک تصویر را بزرگتر کرد.
چهرهی فرد بهوضوح دیده نمیشد، اما بدنش تقریباً بیحرکت بود.
فقط یک حرکت بسیار ضعیف در دستش دیده میشد؛
انگار هنوز کاملاً از این دنیا نرفته بود.
جونگکوک یک نفس عمیق کشید.
بعد دوربین دیگری را باز کرد.
این یکی به اتاقی تاریکتر میرسید.
اتاقی که روی درش هیچ تابلویی نبود.
- ۱۰.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط