🖤 مافیای من — قسمت ۲۴
🖤 مافیای من — قسمت ۲۴
پشت درِ بسته
جونگکوک هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
ماشین مشکی همانجا بود.
نه حرکت میکرد، نه چراغهایش روشن بود.
فقط ایستاده بود.
یکی از افراد جونگکوک وارد اتاق شد.
— رئیس؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— اون ماشین رو میبینی؟
مرد به پنجره نزدیک شد.
— بله.
— پلاکش؟
مرد چند لحظه نگاه کرد.
— همونه.
جونگکوک آرام برگشت.
— مطمئنی؟
— صددرصد.
جونگکوک گوشیاش را برداشت.
— تعقیبش نکنید.
مرد متعجب شد.
— رئیس؟
— بذارید بره.
— ولی ممکنه—
جونگکوک حرفش را قطع کرد:
— میخوام ببینم خودش ما رو به کجا میبره.
مرد سرش را پایین آورد.
— متوجه شدم.
---
صبح روز بعد...
ات وارد شرکت شد.
اما چیزی عجیب بود.
طبقهی اصلی تقریباً خالی بود.
چند میز خالی.
چند کامپیوتر خاموش.
و حتی نگهبان هم سر جای همیشگی نبود.
ات به اطراف نگاه کرد.
— اینجا چرا اینقدر ساکته؟
همان لحظه صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
— چون امروز همه مرخصی گرفتن.
ات برگشت.
— همه؟
— بله.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
ات مشکوک شد.
— چی شده؟
— هیچچیز.
ات اخم کرد.
— دوباره هیچی؟
جونگکوک از کنارش رد شد.
— برو داخل دفترت.
ات پشت سرش راه افتاد.
— جونگکوک!
او ایستاد.
— چی؟
— چرا داری چیزی رو ازم پنهان میکنی؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— چون لازم نیست بدونی.
ات با حرص گفت:
— این جمله رو دیگه واقعاً نمیتونم تحمل کنم!
جونگکوک بدون هیچ تغییری در صورتش گفت:
— پس تحمل نکن.
و وارد دفتر شد.
ات با ناباوری پشت در ماند.
— واقعاً اعصاب نداره!
---
چند دقیقه بعد، ات متوجه شد یک پوشه روی میز خودش گذاشته شده.
روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«محرمانه»
ات پوشه را باز کرد.
صفحهی اول...
عکس همان مرد ناشناس.
صفحهی دوم...
عکس پدرش.
صفحهی سوم...
عکس جونگکوک.
ات اخم کرد.
— این دیگه چیه؟
اما صفحهی بعد خالی بود.
فقط یک جمله در پایین صفحه نوشته شده بود:
«یکی از این سه نفر دروغ میگوید.»
ات چند ثانیه به جمله خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— پدرم؟ جونگکوک؟ یا اون مرد؟
همان لحظه چراغهای شرکت خاموش شدند.
ات از جا بلند شد.
— جدی؟!
صدای سیستم امنیتی از بلندگو پخش شد:
«دسترسی غیرمجاز شناسایی شد.»
ات به در نگاه کرد.
قفل شد.
— نه...
صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
آرام.
منظم.
نزدیکتر و نزدیکتر.
ات گوشیاش را برداشت.
اما قبل از اینکه بتواند شمارهای بگیرد، صفحه روشن شد.
یک پیام ناشناس:
«به جونگکوک اعتماد نکن.»
ات با عصبانیت گفت:
— خیلی دیر گفتی.
چون درست همان لحظه...
در اتاق باز شد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی، نگاه سرد و چهرهای کاملاً بیاحساس.
ات گوشی را پایین آورد.
جونگکوک فقط یک جمله گفت:
— پرونده رو پیدا کردی.
ات آرام پرسید:
— اینو شما گذاشتید؟
— نه.
— پس کی؟
جونگکوک وارد اتاق شد و در را بست.
بعد به پوشه نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
و برای اولین بار گفت:
— این پرونده نباید وجود داشته باشه.
ات آرام پرسید:
— چرا؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— چون این پرونده پنج سال پیش نابود شده بود.
ات خشکش زد.
— پس چه کسی دوباره ساختهش؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط پوشه را برداشت.
و وقتی صفحهی آخر را دید...
چهرهاش برای اولین بار کاملاً تغییر کرد.
روی صفحه فقط یک اسم نوشته شده بود:
ات.
و زیر آن:
«هدف بعدی.»
حمایتتتتتتتت🎀🗿
پشت درِ بسته
جونگکوک هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
ماشین مشکی همانجا بود.
نه حرکت میکرد، نه چراغهایش روشن بود.
فقط ایستاده بود.
یکی از افراد جونگکوک وارد اتاق شد.
— رئیس؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— اون ماشین رو میبینی؟
مرد به پنجره نزدیک شد.
— بله.
— پلاکش؟
مرد چند لحظه نگاه کرد.
— همونه.
جونگکوک آرام برگشت.
— مطمئنی؟
— صددرصد.
جونگکوک گوشیاش را برداشت.
— تعقیبش نکنید.
مرد متعجب شد.
— رئیس؟
— بذارید بره.
— ولی ممکنه—
جونگکوک حرفش را قطع کرد:
— میخوام ببینم خودش ما رو به کجا میبره.
مرد سرش را پایین آورد.
— متوجه شدم.
---
صبح روز بعد...
ات وارد شرکت شد.
اما چیزی عجیب بود.
طبقهی اصلی تقریباً خالی بود.
چند میز خالی.
چند کامپیوتر خاموش.
و حتی نگهبان هم سر جای همیشگی نبود.
ات به اطراف نگاه کرد.
— اینجا چرا اینقدر ساکته؟
همان لحظه صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
— چون امروز همه مرخصی گرفتن.
ات برگشت.
— همه؟
— بله.
— چرا؟
جونگکوک جواب نداد.
ات مشکوک شد.
— چی شده؟
— هیچچیز.
ات اخم کرد.
— دوباره هیچی؟
جونگکوک از کنارش رد شد.
— برو داخل دفترت.
ات پشت سرش راه افتاد.
— جونگکوک!
او ایستاد.
— چی؟
— چرا داری چیزی رو ازم پنهان میکنی؟
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— چون لازم نیست بدونی.
ات با حرص گفت:
— این جمله رو دیگه واقعاً نمیتونم تحمل کنم!
جونگکوک بدون هیچ تغییری در صورتش گفت:
— پس تحمل نکن.
و وارد دفتر شد.
ات با ناباوری پشت در ماند.
— واقعاً اعصاب نداره!
---
چند دقیقه بعد، ات متوجه شد یک پوشه روی میز خودش گذاشته شده.
روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«محرمانه»
ات پوشه را باز کرد.
صفحهی اول...
عکس همان مرد ناشناس.
صفحهی دوم...
عکس پدرش.
صفحهی سوم...
عکس جونگکوک.
ات اخم کرد.
— این دیگه چیه؟
اما صفحهی بعد خالی بود.
فقط یک جمله در پایین صفحه نوشته شده بود:
«یکی از این سه نفر دروغ میگوید.»
ات چند ثانیه به جمله خیره ماند.
بعد آرام گفت:
— پدرم؟ جونگکوک؟ یا اون مرد؟
همان لحظه چراغهای شرکت خاموش شدند.
ات از جا بلند شد.
— جدی؟!
صدای سیستم امنیتی از بلندگو پخش شد:
«دسترسی غیرمجاز شناسایی شد.»
ات به در نگاه کرد.
قفل شد.
— نه...
صدای قدمهایی در راهرو پیچید.
آرام.
منظم.
نزدیکتر و نزدیکتر.
ات گوشیاش را برداشت.
اما قبل از اینکه بتواند شمارهای بگیرد، صفحه روشن شد.
یک پیام ناشناس:
«به جونگکوک اعتماد نکن.»
ات با عصبانیت گفت:
— خیلی دیر گفتی.
چون درست همان لحظه...
در اتاق باز شد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی، نگاه سرد و چهرهای کاملاً بیاحساس.
ات گوشی را پایین آورد.
جونگکوک فقط یک جمله گفت:
— پرونده رو پیدا کردی.
ات آرام پرسید:
— اینو شما گذاشتید؟
— نه.
— پس کی؟
جونگکوک وارد اتاق شد و در را بست.
بعد به پوشه نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
و برای اولین بار گفت:
— این پرونده نباید وجود داشته باشه.
ات آرام پرسید:
— چرا؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— چون این پرونده پنج سال پیش نابود شده بود.
ات خشکش زد.
— پس چه کسی دوباره ساختهش؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط پوشه را برداشت.
و وقتی صفحهی آخر را دید...
چهرهاش برای اولین بار کاملاً تغییر کرد.
روی صفحه فقط یک اسم نوشته شده بود:
ات.
و زیر آن:
«هدف بعدی.»
حمایتتتتتتتت🎀🗿
- ۱.۰k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط