{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

پارت ۲۸ — تله

ماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت می‌کرد.

رینا از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و گفت:
— مطمئنی این آدرس درسته؟

جونگکوک بدون اینکه چشم از جاده بردارد جواب داد:
— بله.

— خیلی ساکته...

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— دقیقاً همین چیزیه که نگرانم می‌کنه.

رینا برگشت سمتش.

— یعنی فکر می‌کنی تله‌ست؟

جونگکوک ترمز کرد.

— نه فقط فکر می‌کنم...

نگاهش را به آینه انداخت.

— مطمئنم.

رینا با تعجب گفت:
— پس چرا داریم می‌ریم؟

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

— چون می‌خوام بدونم چه کسی پشت این تله‌ست.

چند دقیقه بعد، ماشین جلوی یک انبار قدیمی توقف کرد.

جونگکوک پیاده شد و به رینا اشاره کرد پشت سرش بماند.

درِ انبار نیمه‌باز بود.

آن‌ها وارد شدند.

چراغ‌های سقف یکی‌یکی روشن شدند.

وسط سالن، مردی ایستاده بود.

جونگکوک همان لحظه او را شناخت.

— تو...

مرد لبخند زد.

— بالاخره رسیدی.

رینا آهسته پرسید:
— می‌شناسیش؟

جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از مرد بردارد گفت:

— اون سال‌ها کنار پدرم بود.

مرد خندید.

— اشتباه نکن، جونگکوک. من کنار پدرت نبودم...

چند قدم جلو آمد.

— من همیشه بالاتر از اون بودم.

رینا احساس کرد چیزی در این جمله درست نیست.

— پس چرا ما رو اینجا کشوندی؟

مرد نگاهش را به رینا دوخت.

— چون وقتشه حقیقت رو درباره‌ی خانواده‌هاتون بدونید.

جونگکوک قدمی جلو رفت.

— چه حقیقتی؟

مرد لبخندش را از دست داد.

— اینکه ازدواج شما دو نفر، اصلاً اتفاقی نبوده.

رینا خشکش زد.

جونگکوک هم برای اولین بار چیزی برای گفتن نداشت.

مرد آرام ادامه داد:

— پدرهاتون سال‌ها قبل این نقشه رو کشیدن.

رینا با ناباوری گفت:

— غیرممکنه...

مرد پاسخ داد:

— اگر باور نمی‌کنی، از جونگکوک بپرس چرا قبل از اینکه تو رو بشناسه، اسم تو رو می‌دونست.

رینا فوراً به جونگکوک نگاه کرد.

— جونگکوک...؟

جونگکوک سکوت کرد.

و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترسناک بود.
دیدگاه ها (۰)

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط