🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
قسمت هشتم: در تاریکی
چراغها ناگهان خاموش شدند.
تمام عمارت در تاریکی فرو رفت.
رینا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
«جونگکوک؟»
صدای جونگکوک از کنار او آمد:
«اینجام.»
«چی شد؟»
«برق رو قطع کردن.»
صدای دویدن افراد در راهرو شنیده میشد.
یکی فریاد زد:
«رئیس! درهای اصلی باز نمیشن!»
جونگکوک جواب داد:
«همهی ورودیها رو بررسی کنید. هیچکس از ساختمان خارج نشه.»
رینا آرام گفت:
«اون مرد کجاست؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای در بسته شدن آمد.
رینا گفت:
«رفته؟»
جونگکوک چراغ گوشیاش را روشن کرد.
اتاق خالی بود.
«آره.»
رینا با عصبانیت گفت:
«چطور تونست؟ ما جلوی در بودیم!»
جونگکوک اطراف اتاق را بررسی کرد.
«راه خروج دیگهای وجود داشته.»
رینا به دیوار نگاه کرد.
«پس دوباره تونست فرار کنه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
رینا با ناراحتی گفت:
«تو گفتی اینجا امنه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«گفتم امنتره. نگفتم غیرممکنه کسی واردش بشه.»
«فرقش چیه؟»
«فرقش اینه که هنوز زندهای.»
رینا چند لحظه ساکت ماند.
«خیلی دلگرمکننده بود.»
جونگکوک تقریباً لبخند زد.
«سعی کردم.»
ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
هر دو ساکت شدند.
رینا آرام گفت:
«این دیگه چی بود؟»
جونگکوک گفت:
«پشت سر من بیا.»
«کجا؟»
«باید بفهمیم چند نفر داخل عمارتن.»
آنها از اتاق خارج شدند.
راهرو تاریک بود.
جونگکوک با چراغ گوشی جلو میرفت.
رینا پشت سرش حرکت میکرد.
چند قدم بعد، رینا متوجه چیزی روی زمین شد.
«صبر کن.»
جونگکوک ایستاد.
رینا خم شد و چیزی را برداشت.
یک کلید کوچک.
«این رو ببین.»
جونگکوک کلید را گرفت.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
«این کلید اتاق کار منه.»
رینا با تعجب گفت:
«پس چرا اینجا افتاده؟»
جونگکوک جواب نداد.
به سمت اتاق کارش رفت.
در باز بود.
داخل اتاق، کشوها بیرون ریخته و چند پرونده روی زمین پخش شده بود.
رینا گفت:
«دنبال چی میگشتن؟»
جونگکوک یکی از پروندهها را برداشت.
«قرارداد.»
«کدوم قرارداد؟»
جونگکوک پوشه را باز کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
رینا جلو آمد.
«چی شده؟»
جونگکوک برگه را به او نشان داد.
رینا با تعجب گفت:
«این... قرارداد ازدواج ماست.»
«آره.»
«ولی چرا اینجا بوده؟»
جونگکوک صفحهها را ورق زد.
«یک صفحه کم شده.»
رینا آهسته گفت:
«همون صفحهای که توی دفتر هم کنده شده بود؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«دقیقاً.»
رینا چند لحظه فکر کرد.
«پس دو نفر دنبال یک صفحهان.»
جونگکوک گفت:
«یا یک نفر.»
«یعنی چی؟»
«شاید کسی که دفتر رو گذاشته، همون کسیه که قرارداد رو برداشته.»
رینا گفت:
«پس چرا اون مرد گفت پدرم صفحه رو داره؟»
جونگکوک ساکت شد.
رینا پرسید:
«تو به حرفش باور داری؟»
جونگکوک بعد از چند ثانیه گفت:
«نه.»
رینا با تعجب گفت:
«پس چرا اینقدر جدی شدی؟»
جونگکوک به برگههای روی زمین نگاه کرد.
«چون اگر پدرت واقعاً زنده باشه...»
مکث کرد.
«یعنی پنج ساله همه رو بازی داده.»
رینا آرام گفت:
«حتی منو؟»
جونگکوک جواب نداد.
در همان لحظه، گوشی یکی از افرادش زنگ خورد.
مرد با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس!»
جونگکوک برگشت.
«چی شده؟»
مرد نفسزنان گفت:
«دوربینهای بیرون دوباره فعال شدن.»
«خب؟»
مرد گوشی را جلو آورد.
«یه ماشین جلوی عمارت دیده شده.»
رینا پرسید:
«کیه؟»
مرد با نگرانی گفت:
«پلاک رو نمیشناسیم.»
جونگکوک به صفحهی گوشی نگاه کرد.
چند ثانیه بعد گفت:
«همه عقب بمونن.»
رینا پرسید:
«چرا؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«چون اون ماشین برای ما اومده.»
«از کجا میدونی؟»
جونگکوک به تصویر دوربین خیره شد.
«چون فقط یک نفر میدونه این در چه ساعتی باز میشه.»
رینا پرسید:
«کی؟»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
«پدر تو.»
همان لحظه، چراغهای ماشین خاموش شد.
و یک پیام روی گوشی جونگکوک ظاهر شد:
«رینا را تنها بیاور. اگر کسی همراهت باشد، حقیقت را هیچوقت نمیفهمی.»
قسمت هشتم: در تاریکی
چراغها ناگهان خاموش شدند.
تمام عمارت در تاریکی فرو رفت.
رینا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
«جونگکوک؟»
صدای جونگکوک از کنار او آمد:
«اینجام.»
«چی شد؟»
«برق رو قطع کردن.»
صدای دویدن افراد در راهرو شنیده میشد.
یکی فریاد زد:
«رئیس! درهای اصلی باز نمیشن!»
جونگکوک جواب داد:
«همهی ورودیها رو بررسی کنید. هیچکس از ساختمان خارج نشه.»
رینا آرام گفت:
«اون مرد کجاست؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای در بسته شدن آمد.
رینا گفت:
«رفته؟»
جونگکوک چراغ گوشیاش را روشن کرد.
اتاق خالی بود.
«آره.»
رینا با عصبانیت گفت:
«چطور تونست؟ ما جلوی در بودیم!»
جونگکوک اطراف اتاق را بررسی کرد.
«راه خروج دیگهای وجود داشته.»
رینا به دیوار نگاه کرد.
«پس دوباره تونست فرار کنه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
رینا با ناراحتی گفت:
«تو گفتی اینجا امنه.»
جونگکوک به او نگاه کرد.
«گفتم امنتره. نگفتم غیرممکنه کسی واردش بشه.»
«فرقش چیه؟»
«فرقش اینه که هنوز زندهای.»
رینا چند لحظه ساکت ماند.
«خیلی دلگرمکننده بود.»
جونگکوک تقریباً لبخند زد.
«سعی کردم.»
ناگهان صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
هر دو ساکت شدند.
رینا آرام گفت:
«این دیگه چی بود؟»
جونگکوک گفت:
«پشت سر من بیا.»
«کجا؟»
«باید بفهمیم چند نفر داخل عمارتن.»
آنها از اتاق خارج شدند.
راهرو تاریک بود.
جونگکوک با چراغ گوشی جلو میرفت.
رینا پشت سرش حرکت میکرد.
چند قدم بعد، رینا متوجه چیزی روی زمین شد.
«صبر کن.»
جونگکوک ایستاد.
رینا خم شد و چیزی را برداشت.
یک کلید کوچک.
«این رو ببین.»
جونگکوک کلید را گرفت.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
«این کلید اتاق کار منه.»
رینا با تعجب گفت:
«پس چرا اینجا افتاده؟»
جونگکوک جواب نداد.
به سمت اتاق کارش رفت.
در باز بود.
داخل اتاق، کشوها بیرون ریخته و چند پرونده روی زمین پخش شده بود.
رینا گفت:
«دنبال چی میگشتن؟»
جونگکوک یکی از پروندهها را برداشت.
«قرارداد.»
«کدوم قرارداد؟»
جونگکوک پوشه را باز کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
رینا جلو آمد.
«چی شده؟»
جونگکوک برگه را به او نشان داد.
رینا با تعجب گفت:
«این... قرارداد ازدواج ماست.»
«آره.»
«ولی چرا اینجا بوده؟»
جونگکوک صفحهها را ورق زد.
«یک صفحه کم شده.»
رینا آهسته گفت:
«همون صفحهای که توی دفتر هم کنده شده بود؟»
جونگکوک سرش را بلند کرد.
«دقیقاً.»
رینا چند لحظه فکر کرد.
«پس دو نفر دنبال یک صفحهان.»
جونگکوک گفت:
«یا یک نفر.»
«یعنی چی؟»
«شاید کسی که دفتر رو گذاشته، همون کسیه که قرارداد رو برداشته.»
رینا گفت:
«پس چرا اون مرد گفت پدرم صفحه رو داره؟»
جونگکوک ساکت شد.
رینا پرسید:
«تو به حرفش باور داری؟»
جونگکوک بعد از چند ثانیه گفت:
«نه.»
رینا با تعجب گفت:
«پس چرا اینقدر جدی شدی؟»
جونگکوک به برگههای روی زمین نگاه کرد.
«چون اگر پدرت واقعاً زنده باشه...»
مکث کرد.
«یعنی پنج ساله همه رو بازی داده.»
رینا آرام گفت:
«حتی منو؟»
جونگکوک جواب نداد.
در همان لحظه، گوشی یکی از افرادش زنگ خورد.
مرد با عجله وارد اتاق شد.
«رئیس!»
جونگکوک برگشت.
«چی شده؟»
مرد نفسزنان گفت:
«دوربینهای بیرون دوباره فعال شدن.»
«خب؟»
مرد گوشی را جلو آورد.
«یه ماشین جلوی عمارت دیده شده.»
رینا پرسید:
«کیه؟»
مرد با نگرانی گفت:
«پلاک رو نمیشناسیم.»
جونگکوک به صفحهی گوشی نگاه کرد.
چند ثانیه بعد گفت:
«همه عقب بمونن.»
رینا پرسید:
«چرا؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«چون اون ماشین برای ما اومده.»
«از کجا میدونی؟»
جونگکوک به تصویر دوربین خیره شد.
«چون فقط یک نفر میدونه این در چه ساعتی باز میشه.»
رینا پرسید:
«کی؟»
جونگکوک به سمت پنجره رفت.
«پدر تو.»
همان لحظه، چراغهای ماشین خاموش شد.
و یک پیام روی گوشی جونگکوک ظاهر شد:
«رینا را تنها بیاور. اگر کسی همراهت باشد، حقیقت را هیچوقت نمیفهمی.»
- ۱.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط