(Part17)
(Part17)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{تو هزارن بار هم با ترست رو به روشی هم نمیتونی توانی آن را تمام کنی
فقط یاد میگیری بهش واکنش نشون ندی ..}
23 اکتبر 2019
ساعت:10:32
در حالی که روی پله های مدرسه نشسته ام نامه والیسی در دستانم است می ترسم بازش کنم همه در حال رفتن به سالون هستن تا با هم گروهی هاشون غذا بخورن مهر را میکنم و نامه را باز میکنم تا هایش را.. وه دست وخط والیسی میرسم:
(لتیشیای عزیز..
شنیدم وارد گروه بال های سیاه شدی آفرین کارت خوب بود عین من!..حالا ازت میخوام بهتر از من بشی چیزی که کل این مدرسه رو متعجب کنه رکورد رو بشکن رکورد مرگ رو...نترس نمی زارم بهت سخت بگزره کمکت میکنم..
................لتیشیا نور ماه آنگاه پایین تر از ساعت 12 تو را میخواست ومن تو را بهش دادم
والیسی..)
نامه را میبندم واخم هایم در هم فرو میرود اون عوضی میخواد من کسی باشم که همه رو میکشه دقیقا رکورد بال های سیاه رو والیسی هزار سال پیش شکسته موقعکی که در خوابگاه بال های سیاه در پایان سال فقط4 نفر بودند در حالی که اول سال50 نفر از قدرتمند ترن ها بودند مادرم ها بین اون چهار نفر بوده..و آخرین جمله ای که روی نامه نوشته در اصل یه معما برای کمک کردن منه توی خوابگاه ساعت 12؟...
وارد یالون غذا خوری میشوم بیشتر افراد نشسته اند مدیر هم در میز روبه روی دانش آموزان 16 ردیف میز تولانی وجود داره بددترین مکان در بد ترین مکان دیر کردم به سمت گروه بال های سیاه میرم همه در حال خوردن غذا هایشان هستند الا..واقعا این دختر باعث تاسف است سرجمع لباس هایش امروز یک متر پارچه هم نمی شود نگاهی به آوا می اندازم میروم وکنارش میشینم "سلام" سری تکان میدهاد و بعد دقیق نگاهم میکند.. و زیر گوشم چیزی میگوید"شاهزاده دورگه کار خودشو شروع کرده دیشب 2 نفر مردن"نگاهی به اطرف می اندازم پس دو نفر در شب اول! واو قابل تحسین است کسی کنارم میشیند سرم را میچرخانم اون دو خال پایین چشما ولب بریده شدشو میبینم"سلام جونگ هی"
_همچنین
به سمت گوش آوا خم میشوم"فکر نکنم کار خودشو شروع کرده باشه"نگاهی به میز های اطراف می اندازم ولی جونگکوک را پیدا نمی کنم..
ساعت:1:10(در حیاط هزار متری مدرسه)
تو حیاط مدرسه درحال گشت وگذار بودیم کنار دستمو به گل زم ونوازش کردم آوا گفت"خیلی قشنگه"اوهومی کردم وبعد موهایم را پشت گوشم برم"من عاشق گل رز قرمزم مخصوصا اگه قرمزش مثل خون باشه" وبعد بلند شدیم برویم که صدایی از پشت سر باعث شد تمام بدنم شروع به لرزیدن کند زربان قلبم از ترس خیلی تند میزد عرقی از پیشانی ام پایین ریخت نه غیر ممکنه اون اینجا باشه اون یه انسانه غیر ممکنه"لتیشیا خودتی؟ باورم نمی شه توهم یه شیطان بودی؟شنیده بودم اسم پرنسس لتیشیا هستش ولی باور نمی کردم" نفسی میکشم و میچرخم ولبخندی پرغرور میزنم واون چشما را میبینم همانی که از شب با ترسش میخوابیدم وصبح از ترسش بیدار میشدم چشمانی به آبی آسمان وموهایی طلایی هنوزم زیر چشماش قرمزه "بله من لتیشیا امانه هستم وشما؟" تمام بدنم میخواهد فرار کند ولی..نمی شود اون همون الکس همون هم کلاسی که تو روسیه باهام بودآوا رو به من میگوید"میشناسیش؟"
_نمی دونم کیه..یادم نیست
جلو میآید چند قدم ومن را برسی میکند دستی به موهایم میکشد تمام تنم میلرزد ولی نباید بروز دهم به هیچ وجه"اوه ببین هم مدرسه ای شدیم دوباره! ولی این بار از چشمات فساد میباره لتی ..منو یادت نیست؟تو روسیه تو خوابگاه..تو خونه..مطمئنی؟سه سال پیشم بودی عزیزم!"یکی مهم نیست کی این مکالمه رو تموم کنه وسطش بپره یا هرچی..فکر میکردم تغییر کردم ولی نه هنوزم ازش میترسم هنوزم میترسم نگاهم به سمت گرنبدش میرود گروه مار ..نفسی راحت در ذهنم میکشم خوبه بال های سیاه نیست الان واقعا خوشحالم با جونگکوکم تا این! نگاهی بی احساس بهش میندازم و کمی سرمی به سمت چپ خم میکنم واز کنارش رد میشوم آوا هم همین کار را میکند موهایم پریشانم وقتی حرکت میکنم تکان میخورن دستم را میگیرد ومیکشد میخندد وبعث میشود مو های تنم سیخ شود"لتی منو مسخره ونادیده میگیری؟بیخیال تو مال منی"صدای بم که در این لحظه واقعا ازش خوشم میاد میگوید"و کی اینو گفته؟"....ادامه داد..
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{تو هزارن بار هم با ترست رو به روشی هم نمیتونی توانی آن را تمام کنی
فقط یاد میگیری بهش واکنش نشون ندی ..}
23 اکتبر 2019
ساعت:10:32
در حالی که روی پله های مدرسه نشسته ام نامه والیسی در دستانم است می ترسم بازش کنم همه در حال رفتن به سالون هستن تا با هم گروهی هاشون غذا بخورن مهر را میکنم و نامه را باز میکنم تا هایش را.. وه دست وخط والیسی میرسم:
(لتیشیای عزیز..
شنیدم وارد گروه بال های سیاه شدی آفرین کارت خوب بود عین من!..حالا ازت میخوام بهتر از من بشی چیزی که کل این مدرسه رو متعجب کنه رکورد رو بشکن رکورد مرگ رو...نترس نمی زارم بهت سخت بگزره کمکت میکنم..
................لتیشیا نور ماه آنگاه پایین تر از ساعت 12 تو را میخواست ومن تو را بهش دادم
والیسی..)
نامه را میبندم واخم هایم در هم فرو میرود اون عوضی میخواد من کسی باشم که همه رو میکشه دقیقا رکورد بال های سیاه رو والیسی هزار سال پیش شکسته موقعکی که در خوابگاه بال های سیاه در پایان سال فقط4 نفر بودند در حالی که اول سال50 نفر از قدرتمند ترن ها بودند مادرم ها بین اون چهار نفر بوده..و آخرین جمله ای که روی نامه نوشته در اصل یه معما برای کمک کردن منه توی خوابگاه ساعت 12؟...
وارد یالون غذا خوری میشوم بیشتر افراد نشسته اند مدیر هم در میز روبه روی دانش آموزان 16 ردیف میز تولانی وجود داره بددترین مکان در بد ترین مکان دیر کردم به سمت گروه بال های سیاه میرم همه در حال خوردن غذا هایشان هستند الا..واقعا این دختر باعث تاسف است سرجمع لباس هایش امروز یک متر پارچه هم نمی شود نگاهی به آوا می اندازم میروم وکنارش میشینم "سلام" سری تکان میدهاد و بعد دقیق نگاهم میکند.. و زیر گوشم چیزی میگوید"شاهزاده دورگه کار خودشو شروع کرده دیشب 2 نفر مردن"نگاهی به اطرف می اندازم پس دو نفر در شب اول! واو قابل تحسین است کسی کنارم میشیند سرم را میچرخانم اون دو خال پایین چشما ولب بریده شدشو میبینم"سلام جونگ هی"
_همچنین
به سمت گوش آوا خم میشوم"فکر نکنم کار خودشو شروع کرده باشه"نگاهی به میز های اطراف می اندازم ولی جونگکوک را پیدا نمی کنم..
ساعت:1:10(در حیاط هزار متری مدرسه)
تو حیاط مدرسه درحال گشت وگذار بودیم کنار دستمو به گل زم ونوازش کردم آوا گفت"خیلی قشنگه"اوهومی کردم وبعد موهایم را پشت گوشم برم"من عاشق گل رز قرمزم مخصوصا اگه قرمزش مثل خون باشه" وبعد بلند شدیم برویم که صدایی از پشت سر باعث شد تمام بدنم شروع به لرزیدن کند زربان قلبم از ترس خیلی تند میزد عرقی از پیشانی ام پایین ریخت نه غیر ممکنه اون اینجا باشه اون یه انسانه غیر ممکنه"لتیشیا خودتی؟ باورم نمی شه توهم یه شیطان بودی؟شنیده بودم اسم پرنسس لتیشیا هستش ولی باور نمی کردم" نفسی میکشم و میچرخم ولبخندی پرغرور میزنم واون چشما را میبینم همانی که از شب با ترسش میخوابیدم وصبح از ترسش بیدار میشدم چشمانی به آبی آسمان وموهایی طلایی هنوزم زیر چشماش قرمزه "بله من لتیشیا امانه هستم وشما؟" تمام بدنم میخواهد فرار کند ولی..نمی شود اون همون الکس همون هم کلاسی که تو روسیه باهام بودآوا رو به من میگوید"میشناسیش؟"
_نمی دونم کیه..یادم نیست
جلو میآید چند قدم ومن را برسی میکند دستی به موهایم میکشد تمام تنم میلرزد ولی نباید بروز دهم به هیچ وجه"اوه ببین هم مدرسه ای شدیم دوباره! ولی این بار از چشمات فساد میباره لتی ..منو یادت نیست؟تو روسیه تو خوابگاه..تو خونه..مطمئنی؟سه سال پیشم بودی عزیزم!"یکی مهم نیست کی این مکالمه رو تموم کنه وسطش بپره یا هرچی..فکر میکردم تغییر کردم ولی نه هنوزم ازش میترسم هنوزم میترسم نگاهم به سمت گرنبدش میرود گروه مار ..نفسی راحت در ذهنم میکشم خوبه بال های سیاه نیست الان واقعا خوشحالم با جونگکوکم تا این! نگاهی بی احساس بهش میندازم و کمی سرمی به سمت چپ خم میکنم واز کنارش رد میشوم آوا هم همین کار را میکند موهایم پریشانم وقتی حرکت میکنم تکان میخورن دستم را میگیرد ومیکشد میخندد وبعث میشود مو های تنم سیخ شود"لتی منو مسخره ونادیده میگیری؟بیخیال تو مال منی"صدای بم که در این لحظه واقعا ازش خوشم میاد میگوید"و کی اینو گفته؟"....ادامه داد..
- ۳۱.۲k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط