{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تکپارتی

#تکپارتی
موضوع:(صبح بعد از راب٫طه)
بنگچان/ا.ت

درحالی که ملافه سفید رنگ رو به محکم ترین حالت ممکن دور خودت پیچیده بودی، با نگاه خشمگین به در حموم خیره شده بودی و زمین و زمان و تمام وسایل این اتاق رو مورد عنایت قرار می‌دادی.

ظاهراً اولین شبت با شوهر عزیزت؛ باعث این وضعت شده بود. دردی که تو ناحیه شکم و کمرت احساس میکردی، باعث شده بود اونقدر عصبی منتظر بیرون اومدن چان از حموم باشی!
ولی مگه اون مرد بیرون میومد؟ مطمئنم اون برای دیروز که روز عروسیش بود انقد حموم کردنش طول نکشیده بود.

برای آخرین بار تلاش کردی تا از حالت بلند بشی اما متاسفانه عضلاتت که دچار گرفتی شدید شده بود، این اجازه رو بهت نمیداد!
ناچار مجبور شدی، صبر کنی تا چان از حموم بیرون بیاد.

بلاخره بعد از گذشت ده دقیقه عذاب آور برای تو؛ در حموم باز شد و چان اومد بیرون..
نگاهی به تخت انداخت و وقتی تو رو داخل اون وضعیت دید، خندش گرفت.
با دیدن خندش عصبی‌تر شدی و بعد با لحن خشن و تند گفتی:«وضعیت الان من برات خنده داره؟ نکنه یادت رفته کی این کارو باهام کرد؟ الان خوشحالی بخاطرش؟»
اون قدمی بهت نزدیک شد و با یه حوله دیگه موهاش رو خشک کرد. در همون حال ادامه داد:«اینکه اینشکی شدی یخورده عجیب بود ولی درمورد دیشب.. بلاخره که باید اتفاق میفتاد! حالا چه دیشب چه یه شب دیگه.»
بلافاصله با تشر جواب دادی:«خیلی پرویی!»
اون فقط به یه خنده کوتاه اکتفا کرد و بعد از پوشیدن لباس هاش از اتاق رفت بیرون.
از سر عصبانیت ملافه تو دستت رو محکم و با خشم فشار میدادی و دقیقا زمانی که خواستی دهن باز کنی تا غر بزنی دوباره در اتاق باز شد و چان اومد داخل..
یه لیوان آب و یه ورق قرص گذاشت رو میز کنار تخت و بعد اومد و پیشت نشست.

چان: میتونی بری حموم؟ دوش آب گرم کمکت می‌کنه تا بهتر بشی!

چشم غره‌ای براش رفتی و بعد گفتی:«محض رضای خدا، چان! من حتی نمیتونم از جام بلند بشم؛ بعد حالا میگی برم حموم؟»

اون با شنیدن این لحن ازت کمی شوک شد اما بعد به آرومی لبخند زد و به سمتت خم شد و کنارت دراز کشید و تو رو کشید تو بغلش.
دستای گرم و مردونه‌اش رو گذاشت روی شکم و کمرت و شروع کرد به آرومی ماساژ دادن تا بلکه بتونه کمی از دردت رو پایین بیاره.‌
بوسه‌ای رو پیشونیت زد و بعد با صدای قشنگ و ارومش گفت:«یکم دیگه بخواب. تا وقتی که کامل خوب بشی من پیشت میمونم و ازت مراقبت میکنم.»
ا.ت: تو مگه کار نداری؟
چان: کارام مهم تر از تو نیست!

ترجیح دادی دیگه چیزی نگی و بحاش از آغوش همسرت و حرکت دستای گرمش رو کمر و شکمت لذت ببری..
سرت رو گذاشتی روی سینه‌اش و درحالی که به صدای ضربان قلبش گوش میکردی چشماتو بستی و به خواب عمیقی فرو رفتی..

End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۳)

#تکپارتیموضوع:(وقتی سه، چهار ماه از رابطه مون میگذره ولی ما ...

چان برادر ناتنی تو بود و ازت پنج سال بزرگتر بود قدش ۱۸۷ بود ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی رفته حموم و تو یهو در رو باز می‌کنی و می...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )«ورژن ز...

#دوپارتیجونگین/ا.تP:2بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد...

#تکپارتیموضوع:(وقتی میخایم بهش خیانت کنیم)اگه روزی تصمیم گرف...

#سناریوموضوع:(وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن)«ورژن اند...

#تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار بدون میکاپ مارو میبینن و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط