{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمره‌های سوآ عالی شده بودن.

نمره‌های سوآ عالی شده بودن.
بعد از چند هفته تمرکز، بی‌توجهی به بقیه، و سکوتِ سنگین، معلم‌ها شروع کرده بودن اسمش رو توی کلاس با تحسین بگن.

دفتر نمره‌اش پر از عددهای خوب بود.
تو کلاس، یکی‌دو نفر گاهی بهش لبخند می‌زدن. البته نه از سر دوستی—بیشتر تعجب.

اما همه خوشحال نبودن.

توی زنگ تفریح، وقتی سوآ داشت از پله‌ها پایین می‌رفت، دختری با قد بلند، موهای کوتاه، و نگاه تند از پشت سر صداش زد:

«هی، نابغه! میشه یه لحظه بیای؟»

سوآ ایستاد.
اون دختر معروف بود به دردسرساز بودن. قلدر کلاس D. هیچ‌کس طرفش نمی‌رفت.

سوآ عینکش رو بالا داد.
«کاری داری؟»

دختر لبخند زد. خطرناک.
«فقط یه سوال کوچولو. بیا… اون‌ور. تو سرویس بهداشتی.»

چند نفر ایستاده بودن، ولی هیچ‌کس چیزی نگفت.

سوآ تردید کرد… ولی اگه چیزی نمی‌گفت، شاید همه بیشتر گیر می‌دادن.

آروم دنبال دختر رفت. وارد سرویس بهداشتی شدن. در پشت سرش بسته شد.

ثانیه‌ای بعد، صداها خفه شد.
و بعد صدای برخورد کیفی که پرت شد روی زمین.

دختر با لحن عصبی گفت:
«فکر کردی خیلی خاصی، نه؟ نمره خوب می‌گیری که چی؟ که بقیه فکر کنن باهوشی؟»

سوآ چیزی نگفت. فقط عقب رفت. دیوار پشتش بود.

دختر جلو اومد.
و با یه حرکت، عینک سوآ رو از صورتش کشید.
و قبل از این‌که سوآ بتونه واکنشی نشون بده—یه ضربهٔ محکم به شونه‌اش زد و سوآ افتاد روی زمین.

همه چیز تار شد.
صداها مبهم.

و تنها چیزی که سوآ از لای لرزش‌های ذهنش فهمید، گرمی یه قطره خون از دماغش بود… همون علامت همیشگیِ ترسش.
دیدگاه ها (۰)

دختر قلدر، با خشم و حسادت، موهای سوآ رو کشید.سوآ تلاش کرد خو...

هوا کم‌کم تاریک می‌شد.سوآ جلوی در ایستاد، کلید رو با دستایی ...

تعطیلات یه‌هفته‌ای تموم شد.هفته‌ای که هر روزش ساکت بود.نه کس...

خونه هنوز همون‌قدر سرد و بی‌روح بود. هیچ‌چیز عوض نشده بود جز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط