#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۶: جادهای که به هیچجا نمیرسید(یا شاید به همهچیز)
هوای بیرون از قصر عجیب سبک بود.
انگار دیوارهای بلندش صداها رو هم زندانی میکردن.
جونگکوک درِ ماشین رو برای سوآ باز کرد.
سوآ هنوز کمی گیج بود.
وقتی نشست، جونگکوک هم پشت فرمان جا گرفت.
چند ثانیه سکوت.
بعد بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
_ دوست داری کجا بریم؟
سوآ بهش نگاه کرد.
_ کجا یعنی؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
_ پیش پدر و مادرت؟ یا یه جای دیگه؟
سوآ لبخند کمرنگی زد.
_ هرجایی که تو منو ببری.
جونگکوک این بار نگاهش کرد.
نگاه عمیق.
آروم.
_ مطمئنی؟
سوآ سر تکون داد.
_ من از قصر اومدم بیرون… نه برای یه مقصد. برای تو.
جونگکوک لبخند کوچیکی زد، همون لبخند نصفهای که فقط وقتی واقعاً آرومه میاد.
ماشین رو روشن کرد.
_ خب… پس بیا فعلاً از سئول دور بشیم.
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ فرار؟
جونگکوک خندید.
_ نه. استراحت.
ماشین توی خیابونهای شلوغ سئول حرکت کرد.
کمکم برجها کوتاهتر شدن.
چراغها کمتر شدن.
صداها آرومتر شدن.
سوآ سرش رو به شیشه تکیه داد.
_ کجا میبری منو؟
جونگکوک گفت:
_ یه جا که کسی ما رو نشناسه.
چند ساعت بعد…
ماشین کنار یه جادهی ساحلی خلوت ایستاد.
دریا تاریک بود، فقط نور ماه روی موجها میلرزید.
سوآ آه کشید.
_ اینجا…
جونگکوک از ماشین پیاده شد، دور زد و در رو براش باز کرد.
باد موهای سوآ رو به هم ریخت.
_ اینجا یه خونهی کوچیک هست. مال یکی از دوستام. خالیه.
سوآ با تعجب گفت:
«تو از قبل برنامه داشتی؟»
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
_ من ولیعهد سابقم. همیشه پلن B دارم.
سوآ خندید.
برای اولین بار بعد از مدتها، خندهش واقعی بود.
جونگکوک جلو رفت، دستش رو گرفت.
صدای موجها آروم بود.
_ سه روز.
آروم گفت.
_ فقط ما دو نفر.
سوآ زیر لب گفت:
_ بعدش چی میشه؟
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش به دریا بود.
_ بعدش… هرچی بشه، حداقل میدونم این سه روز واقعی بوده.
سوآ جلو رفت و بغلش کرد.
_ من نمیترسم.
جونگکوک آرام گفت:
_ منم.
اما دستش کمی محکمتر دورش حلقه شد.
باد سردتر شد.
دریا تیرهتر.
و جایی دور از سئول، دور از قصر…
دو نفر برای اولین بار بدون تاج، بدون قانون، بدون نگاه سنگین دنیا…
فقط نفس کشیدن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۲۶: جادهای که به هیچجا نمیرسید(یا شاید به همهچیز)
هوای بیرون از قصر عجیب سبک بود.
انگار دیوارهای بلندش صداها رو هم زندانی میکردن.
جونگکوک درِ ماشین رو برای سوآ باز کرد.
سوآ هنوز کمی گیج بود.
وقتی نشست، جونگکوک هم پشت فرمان جا گرفت.
چند ثانیه سکوت.
بعد بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
_ دوست داری کجا بریم؟
سوآ بهش نگاه کرد.
_ کجا یعنی؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
_ پیش پدر و مادرت؟ یا یه جای دیگه؟
سوآ لبخند کمرنگی زد.
_ هرجایی که تو منو ببری.
جونگکوک این بار نگاهش کرد.
نگاه عمیق.
آروم.
_ مطمئنی؟
سوآ سر تکون داد.
_ من از قصر اومدم بیرون… نه برای یه مقصد. برای تو.
جونگکوک لبخند کوچیکی زد، همون لبخند نصفهای که فقط وقتی واقعاً آرومه میاد.
ماشین رو روشن کرد.
_ خب… پس بیا فعلاً از سئول دور بشیم.
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ فرار؟
جونگکوک خندید.
_ نه. استراحت.
ماشین توی خیابونهای شلوغ سئول حرکت کرد.
کمکم برجها کوتاهتر شدن.
چراغها کمتر شدن.
صداها آرومتر شدن.
سوآ سرش رو به شیشه تکیه داد.
_ کجا میبری منو؟
جونگکوک گفت:
_ یه جا که کسی ما رو نشناسه.
چند ساعت بعد…
ماشین کنار یه جادهی ساحلی خلوت ایستاد.
دریا تاریک بود، فقط نور ماه روی موجها میلرزید.
سوآ آه کشید.
_ اینجا…
جونگکوک از ماشین پیاده شد، دور زد و در رو براش باز کرد.
باد موهای سوآ رو به هم ریخت.
_ اینجا یه خونهی کوچیک هست. مال یکی از دوستام. خالیه.
سوآ با تعجب گفت:
«تو از قبل برنامه داشتی؟»
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
_ من ولیعهد سابقم. همیشه پلن B دارم.
سوآ خندید.
برای اولین بار بعد از مدتها، خندهش واقعی بود.
جونگکوک جلو رفت، دستش رو گرفت.
صدای موجها آروم بود.
_ سه روز.
آروم گفت.
_ فقط ما دو نفر.
سوآ زیر لب گفت:
_ بعدش چی میشه؟
جونگکوک مکث کرد.
نگاهش به دریا بود.
_ بعدش… هرچی بشه، حداقل میدونم این سه روز واقعی بوده.
سوآ جلو رفت و بغلش کرد.
_ من نمیترسم.
جونگکوک آرام گفت:
_ منم.
اما دستش کمی محکمتر دورش حلقه شد.
باد سردتر شد.
دریا تیرهتر.
و جایی دور از سئول، دور از قصر…
دو نفر برای اولین بار بدون تاج، بدون قانون، بدون نگاه سنگین دنیا…
فقط نفس کشیدن.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۵k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط