شوهر دو روزه پارت 22
یه ظرف داخل نایلون بود. داخل ظرف پر کباب بود!
تهیونگگگااااا، چقد مهربونییی!!! بعد از اون حرفی که بهش زدم...بخاطر همین...
کباب حسابی داغ بود، پس میخواسته کباب تازه به مادرم بده🥹
از مهربونیش سرخ شدممم
کباب رو دادم به مامانم و گفتم ازحقوقم خریدم برات. خورد و امیدوارم بیماریش زودتر خوب بشه😔
سه روز بعد تهیونگ ، ا. ت رو به بهونه ی نمایش آیدل های برتر(از خودم درآوردم😐😂)به پاریس برد.
فلش بک به هواپیما که ا. ت و تهیونگ داخلش نشستن در راه پاریس...
# ا . ت
ا. ت: اقای پارک، بیاین اینجا بشینیم...
یهو یه پسر خورد به من. اییی دستممم
ا. ت: اییی اقا چکار میکنی!!؟؟
پسر: به به چه خانوم خوشگلی😏
ا. ت: برو کنار اقا میخوام اینجا بشینم
تهیونگ: ا. ت بیا اونجا بشینیم اصن.
ا. ت با ناراحتی سرشو انداخت پایین و پشت سر تهیونگ رفت.
پسره: اووی خانوم خوشگله، کجا میری ها؟؟ بیا تو بغلــ..
یهو تهیونگ با مشت زد توی دهن پسره.
یا خدااااا تهیونگاااا چرااا؟
دست تهیونگ رو گرفتم و جیغ زدم: ولشش کننن لطفاااا
تهیونگ داد زد: خفشوو پسره ی الدنگ....
ا. ت: اقای پارکــ...
تهیونگ: دیگه همچین چیزی از دهنت در نیاد!
داد زدم: تهیونگگگ!
تهیونگ برگشت سمتم. اره خودمم شوکه شدم که به اسم صداش کردم! 😊😂
تهیونگ: برو بشین سرجات
ا. ت: چشم
نشستم روی صندلی کنار پنجره.
تهیونگ هم نشست کنارم.
لبخندی بهش زدم و به بیرون نگاه کردم.
همینطوری داشتیم از زمین دور میشدیم.
با دور شدن زیاد از زمین، دلهره توی دلم افتاد
حالم بد شد. رنگم پرید.
تهیونگ دستشو روی گونه ی یخم گذاشت، تهیونگ: حالت خوبه؟
پارت بعدی صحنه های خیلی عاشقانه ای دارهههههه😍😏❤
تهیونگگگااااا، چقد مهربونییی!!! بعد از اون حرفی که بهش زدم...بخاطر همین...
کباب حسابی داغ بود، پس میخواسته کباب تازه به مادرم بده🥹
از مهربونیش سرخ شدممم
کباب رو دادم به مامانم و گفتم ازحقوقم خریدم برات. خورد و امیدوارم بیماریش زودتر خوب بشه😔
سه روز بعد تهیونگ ، ا. ت رو به بهونه ی نمایش آیدل های برتر(از خودم درآوردم😐😂)به پاریس برد.
فلش بک به هواپیما که ا. ت و تهیونگ داخلش نشستن در راه پاریس...
# ا . ت
ا. ت: اقای پارک، بیاین اینجا بشینیم...
یهو یه پسر خورد به من. اییی دستممم
ا. ت: اییی اقا چکار میکنی!!؟؟
پسر: به به چه خانوم خوشگلی😏
ا. ت: برو کنار اقا میخوام اینجا بشینم
تهیونگ: ا. ت بیا اونجا بشینیم اصن.
ا. ت با ناراحتی سرشو انداخت پایین و پشت سر تهیونگ رفت.
پسره: اووی خانوم خوشگله، کجا میری ها؟؟ بیا تو بغلــ..
یهو تهیونگ با مشت زد توی دهن پسره.
یا خدااااا تهیونگاااا چرااا؟
دست تهیونگ رو گرفتم و جیغ زدم: ولشش کننن لطفاااا
تهیونگ داد زد: خفشوو پسره ی الدنگ....
ا. ت: اقای پارکــ...
تهیونگ: دیگه همچین چیزی از دهنت در نیاد!
داد زدم: تهیونگگگ!
تهیونگ برگشت سمتم. اره خودمم شوکه شدم که به اسم صداش کردم! 😊😂
تهیونگ: برو بشین سرجات
ا. ت: چشم
نشستم روی صندلی کنار پنجره.
تهیونگ هم نشست کنارم.
لبخندی بهش زدم و به بیرون نگاه کردم.
همینطوری داشتیم از زمین دور میشدیم.
با دور شدن زیاد از زمین، دلهره توی دلم افتاد
حالم بد شد. رنگم پرید.
تهیونگ دستشو روی گونه ی یخم گذاشت، تهیونگ: حالت خوبه؟
پارت بعدی صحنه های خیلی عاشقانه ای دارهههههه😍😏❤
- ۱۳.۳k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط