.....
.....
ازلبت واژه عسل ریخت که من مست شدم
تو چه کردی به دلم تا که قلم دست شدم
به چه شعری زمن اینگونه شدی عاشق و مست
در تب و تاب تنت اینگونه من هست شدم
طاقت دوری آن روی تو سخت است چو مرگ
عابری خسته ام و وارد این کوچه بن بست شدم
نازنین بی تو چه گویم همه را باداباد
من که با شهد لبت واله و سرمست شدم
قلمم مست شده دلبر نازم تو بدان
عشق تو وسوسه ام کرده چنین هست شدم
تو نگاهم کن و با شیرینی و قند نگات
تا ببینی زشراب نگهت از دل و جان مست شدم....
ازلبت واژه عسل ریخت که من مست شدم
تو چه کردی به دلم تا که قلم دست شدم
به چه شعری زمن اینگونه شدی عاشق و مست
در تب و تاب تنت اینگونه من هست شدم
طاقت دوری آن روی تو سخت است چو مرگ
عابری خسته ام و وارد این کوچه بن بست شدم
نازنین بی تو چه گویم همه را باداباد
من که با شهد لبت واله و سرمست شدم
قلمم مست شده دلبر نازم تو بدان
عشق تو وسوسه ام کرده چنین هست شدم
تو نگاهم کن و با شیرینی و قند نگات
تا ببینی زشراب نگهت از دل و جان مست شدم....
- ۲.۵k
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط