بابا به مهدی گفت
بابا به مهدی گفت
-ببرش مواظبشم باش...
مهدی روحرفه بابا حرف نمیزد سری تکون داد...و به من گفت
-برو زود حاضر شو بریم
رفتم تو اتاقم زچد یه مانتوی بلنده نازک....که جلوش باز بودو یه کمربند مانندی باید میبستمو پوشیدم یه شاله سیاهم سرم کردم....موهامو یکم ریختم روی صورتم..یه رژه کم رنگه صورتی زدمو...رفتم پایین..
مهدی پاشد که بریم رفتم...کفشای اسپرته قشنگه سفیدمو پوشیدم
از در زدم بیرون...
نشستیم توی ماشین...
یهو درده دلم بلند شد...وای وای...داشتم میمردم...
مهدی تعجب کرده بود از حرکاتم و گفت
-چته...
-هیچی
-پس چرا انقدر به خودت میپیچی..
-هیچی..
-باشه..
خواستم بحثو عوض کنم و گفتم
-مهدی توکه ..هیچوقت نمیرفتی پیشه دوستات ..حالا چیشد؟
-نه اخه...آرتین داداشه ماتیناهم اونجاس..میخوام باهاش بیشتر رفیق شم..راستی فردا یادت نره زنگ بزنی خونشونا
واییییی خداااا...آرتین اونجاس.....حالا به من تیکه میندازه تو با این حالت پاشدی اومدی بیرون چیکار..فوقش گفت که نمیگه میگم به توچ
ای خدا...چقدر من بدشانسم آخه...
گفتم
-آرتینم اونجاس ک...چرا من زنگ بزنممم..من نمیخوام زنگ بزنم
-آره...عه مهتاب لجباز نشو دیگهههه
-خب حالاااا
رسیدیم...نمیدونم کجا میخواس بره...رفت توی پاساژ...مهدی رفت تویه بوتیک...وای خدا منم باید برم؟....
نمیخوام نمیخوام....اونجا چنتا پسر بود...
مهدی به من اشاره کرد که برم پیشش...
مجبور شدم برم..تا رفتم تو..آرتین منو دید..از تعجب داشت چشماش اندازه گردو میشد..
همه پسرا بهم سلام کردن..با سردی جوابشونو دادم...
یکی از پسرا به مهدی گفت
-آجیت اصن مثه خودت نیس...خیلی بی روحه
-نه داداش...آبجیه من ...مثه خودمه فقط خوبیش اینه به پسرا محل نمیزاره...خیلیم کارش خوبه..
همه پسرا خندیدنو سر تکون دادن به حز آرتین که اخم کرده بود...
منم اخم کردمو سرمو انداختم پایین...
ارتینو مهدی خیلی صمیمانه داشتن حرف میزدن...
من به مهدی اشاره کردم..مهدی برگشت به روم..تو گوشش گفتم
-من یه عالمه چیزه خوردنی میخوام...برم بخرم؟
همون پسر پروعه دوباره به مهدی گفت
-اخی..اجیت خجالتیم که هس...
مهدی اخمی کردو جواب نداد...
مهدی اروم بهم گفت
-میخوای خودم بیام ...یاخودت میری میخری..
با صدای اروم گفتم...
-نه خودم میرم...
-باشه پس مواظبه خودت باش...
داشتم میرفتم که مهدی صدام کرد
-بیا اینو بگیر
کارته بانکیشو به طرفم گرفت..
گفتم
-نه نمیخواد خودم پول دارم..بعد میام ازت میگیرم
آآآمیخواسم چیکار دیگهههه
داشتم میرفتم از در بیرون که..همون پسره گفت
-عه از تو پول نمیگیره که...آفرین..خوبه همچین زنی بگیریا...
آرتین اخمش خیلیییی اوج گرفته بود...
داشتم میرفتم به سمته اون فروشگاه بزرگه که..پیام اومد
-فک نمیکردم..دمه داداشت باشی پاشی بیای...مگه جای تو پیشه پسراس
آرتین بود..جواب دادم
-به توچه....میخواسم چیز بخرم...به تو رلطی نداره
-فک کنم فردا...امیررضا بیاد خواستگاریت
-امیررضا کیه؟...
-همون پسری که..داشت ازت تعریف میکرد..هی میگف سرده..محل نمیده..از داداشش پول نمیگیره...
-هااا اون پسر پروعه...
دیگه جواب نداد...
رفتم توی فروشگاه..رفتم سمته قفسه چیپسو پفک...
۴تا چیپس برداشتم ۳تا پفک بزرگ ..چنتا پفیلا...برداشتمم...برداشتم..
رفتم سمته بستنیا..از هرنوع برداشتم..عه بستنی جدید اومده ک..برداشتم چنتا از همشون..رفتم طبقه ترشیجات
۷تا لواشکه بزرگ برداشتم...۷تا از اون ترشکا..قارا...برداشتم کشک برداشتم..لواشک اب شده برداشتم...آلوچه ترش برداشتم..از نوع های دیگه ی لواشک برداشتم...
یهو یه صدایی بالاسرم گفت
-چه خبره؟؟؟...مگه حامله ایییی
تا برگشتم دیدم ارتینه...
با پرویی گفتم
-به خودم مربوطه...
-خب دل درد میگیری احمق..
یکم که بیشتر نگاه کردم دیدم یه..پیرهنه سورمه ای با یه شلوار جینه سیاه پوشیده
موهاشم مدل داده بالا...با یه ژست خاصی وایساده تکیه داده به قفسته دستاشم روی هم...
بازوهاشششششش وای وای داشت منو میکشت...
رفتم سمته یخچال...
چنتا آب میوه و انرژی زا برداشتم و اومدم درشو ببندم..ارتین درشو گرفتو ..یه انرژی زا برداشت
من با بیخیالی رفتم به سمته حسابداری...
همرو که حساب کردم ..فروشنده دهنش باز موند...
با بیخیالی از مغاذه اومدم بیرون آرتین اومد کنارم.. و گفت
-دلت خوب شد؟
-آره بهترم..
-کسی که نفهمید دلت زخمه
-نه
-خوبه...
رفتم توی مغاذه شیرینی فروشی...
چنتا شیرینی خامه ای برداشتم و از اون کیک خوشمزه مدل دارا برداشتم...یه جعبه شکلاتم برداشتم..
ارتین دهنش باز مونده بود...
حساب کردم اومدم بیرون..دستم دیگه جا نداشت...
آرتین یهو غیبش زد..منم رفتم طرفه بوتیکی که داداشم توش بود..
یکم درشو باز کردم و به مهدی گفتم
-مهدی ...کلیده ماشینو بده اینارو بزارم توش..
-تموم شد؟
-نه هنوز
یهو متوجه صورته بقیه پسرا شدم دهنشون باز موند..
امیررضاعه بلند گفت
-ببرش مواظبشم باش...
مهدی روحرفه بابا حرف نمیزد سری تکون داد...و به من گفت
-برو زود حاضر شو بریم
رفتم تو اتاقم زچد یه مانتوی بلنده نازک....که جلوش باز بودو یه کمربند مانندی باید میبستمو پوشیدم یه شاله سیاهم سرم کردم....موهامو یکم ریختم روی صورتم..یه رژه کم رنگه صورتی زدمو...رفتم پایین..
مهدی پاشد که بریم رفتم...کفشای اسپرته قشنگه سفیدمو پوشیدم
از در زدم بیرون...
نشستیم توی ماشین...
یهو درده دلم بلند شد...وای وای...داشتم میمردم...
مهدی تعجب کرده بود از حرکاتم و گفت
-چته...
-هیچی
-پس چرا انقدر به خودت میپیچی..
-هیچی..
-باشه..
خواستم بحثو عوض کنم و گفتم
-مهدی توکه ..هیچوقت نمیرفتی پیشه دوستات ..حالا چیشد؟
-نه اخه...آرتین داداشه ماتیناهم اونجاس..میخوام باهاش بیشتر رفیق شم..راستی فردا یادت نره زنگ بزنی خونشونا
واییییی خداااا...آرتین اونجاس.....حالا به من تیکه میندازه تو با این حالت پاشدی اومدی بیرون چیکار..فوقش گفت که نمیگه میگم به توچ
ای خدا...چقدر من بدشانسم آخه...
گفتم
-آرتینم اونجاس ک...چرا من زنگ بزنممم..من نمیخوام زنگ بزنم
-آره...عه مهتاب لجباز نشو دیگهههه
-خب حالاااا
رسیدیم...نمیدونم کجا میخواس بره...رفت توی پاساژ...مهدی رفت تویه بوتیک...وای خدا منم باید برم؟....
نمیخوام نمیخوام....اونجا چنتا پسر بود...
مهدی به من اشاره کرد که برم پیشش...
مجبور شدم برم..تا رفتم تو..آرتین منو دید..از تعجب داشت چشماش اندازه گردو میشد..
همه پسرا بهم سلام کردن..با سردی جوابشونو دادم...
یکی از پسرا به مهدی گفت
-آجیت اصن مثه خودت نیس...خیلی بی روحه
-نه داداش...آبجیه من ...مثه خودمه فقط خوبیش اینه به پسرا محل نمیزاره...خیلیم کارش خوبه..
همه پسرا خندیدنو سر تکون دادن به حز آرتین که اخم کرده بود...
منم اخم کردمو سرمو انداختم پایین...
ارتینو مهدی خیلی صمیمانه داشتن حرف میزدن...
من به مهدی اشاره کردم..مهدی برگشت به روم..تو گوشش گفتم
-من یه عالمه چیزه خوردنی میخوام...برم بخرم؟
همون پسر پروعه دوباره به مهدی گفت
-اخی..اجیت خجالتیم که هس...
مهدی اخمی کردو جواب نداد...
مهدی اروم بهم گفت
-میخوای خودم بیام ...یاخودت میری میخری..
با صدای اروم گفتم...
-نه خودم میرم...
-باشه پس مواظبه خودت باش...
داشتم میرفتم که مهدی صدام کرد
-بیا اینو بگیر
کارته بانکیشو به طرفم گرفت..
گفتم
-نه نمیخواد خودم پول دارم..بعد میام ازت میگیرم
آآآمیخواسم چیکار دیگهههه
داشتم میرفتم از در بیرون که..همون پسره گفت
-عه از تو پول نمیگیره که...آفرین..خوبه همچین زنی بگیریا...
آرتین اخمش خیلیییی اوج گرفته بود...
داشتم میرفتم به سمته اون فروشگاه بزرگه که..پیام اومد
-فک نمیکردم..دمه داداشت باشی پاشی بیای...مگه جای تو پیشه پسراس
آرتین بود..جواب دادم
-به توچه....میخواسم چیز بخرم...به تو رلطی نداره
-فک کنم فردا...امیررضا بیاد خواستگاریت
-امیررضا کیه؟...
-همون پسری که..داشت ازت تعریف میکرد..هی میگف سرده..محل نمیده..از داداشش پول نمیگیره...
-هااا اون پسر پروعه...
دیگه جواب نداد...
رفتم توی فروشگاه..رفتم سمته قفسه چیپسو پفک...
۴تا چیپس برداشتم ۳تا پفک بزرگ ..چنتا پفیلا...برداشتمم...برداشتم..
رفتم سمته بستنیا..از هرنوع برداشتم..عه بستنی جدید اومده ک..برداشتم چنتا از همشون..رفتم طبقه ترشیجات
۷تا لواشکه بزرگ برداشتم...۷تا از اون ترشکا..قارا...برداشتم کشک برداشتم..لواشک اب شده برداشتم...آلوچه ترش برداشتم..از نوع های دیگه ی لواشک برداشتم...
یهو یه صدایی بالاسرم گفت
-چه خبره؟؟؟...مگه حامله ایییی
تا برگشتم دیدم ارتینه...
با پرویی گفتم
-به خودم مربوطه...
-خب دل درد میگیری احمق..
یکم که بیشتر نگاه کردم دیدم یه..پیرهنه سورمه ای با یه شلوار جینه سیاه پوشیده
موهاشم مدل داده بالا...با یه ژست خاصی وایساده تکیه داده به قفسته دستاشم روی هم...
بازوهاشششششش وای وای داشت منو میکشت...
رفتم سمته یخچال...
چنتا آب میوه و انرژی زا برداشتم و اومدم درشو ببندم..ارتین درشو گرفتو ..یه انرژی زا برداشت
من با بیخیالی رفتم به سمته حسابداری...
همرو که حساب کردم ..فروشنده دهنش باز موند...
با بیخیالی از مغاذه اومدم بیرون آرتین اومد کنارم.. و گفت
-دلت خوب شد؟
-آره بهترم..
-کسی که نفهمید دلت زخمه
-نه
-خوبه...
رفتم توی مغاذه شیرینی فروشی...
چنتا شیرینی خامه ای برداشتم و از اون کیک خوشمزه مدل دارا برداشتم...یه جعبه شکلاتم برداشتم..
ارتین دهنش باز مونده بود...
حساب کردم اومدم بیرون..دستم دیگه جا نداشت...
آرتین یهو غیبش زد..منم رفتم طرفه بوتیکی که داداشم توش بود..
یکم درشو باز کردم و به مهدی گفتم
-مهدی ...کلیده ماشینو بده اینارو بزارم توش..
-تموم شد؟
-نه هنوز
یهو متوجه صورته بقیه پسرا شدم دهنشون باز موند..
امیررضاعه بلند گفت
- ۱۱.۹k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط