{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من گمان میکردم

من گمان میکردم
دوستی همچو سروی سرسبز
چهار فصلش همه آزادگی است
من چه میدانستم ...
هیبت باده زمستانی هست
من چه میدانستم ...
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه میدانستم ، دل هر کس دل نیست ...
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست ، سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پنداره سرور آور مهر....
دیدگاه ها (۴)

..من گمان میکردمدوستی همچو سروی سرسبزچهار فصلش همه آزادگی اس...

من گمان میکردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگیس...

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ست ...

(گمان میکردم)

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ست ...

من گمان می کردمدوستی همچون سروی سرسبزچارفصلش همه آراستگی ستم...

آرزو می کردم دشت سرشار زسرسبزی رویاها را...من گمان می کردم!د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط