{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجو

بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجور بکنی! مریم با نگاه اشکیش به من زل زده .لبهامو جلو میبرم و یک بوسه به پیشونیش میزنم: – قول بده مریم !قول بده که همینجا و در همین لحظه ذهنتو از هرچی فکر ناجور در مورد خودت و آیلینه، پاک کنی !قول بده! مریم چشمهاشو میبنده و قطره اشکی روی گونه ش سرازیر میشه .اشک رو با سرانگشتم میگیرم . بغض بیخ گلومو میگیره: – دیگه نبینم مریم !آخرین بارت باشه! نمیتونم طاقت بیارم .به اتاق کارم میرم و سعی میکنم که با قدم زدن و قفل کردن دستهام تو هم و فشردن اونها به هم، خودمو آروم کنم رو به قبله می ایستم .یادم میاد نماز نخوندم .به دستشویی میرم و وضو میگیرم .دومرتبه به اتاق کارم برمیگردم .سجاده رو از تو کمد بر میدارم !این سجاده رو مادرم موقع اومدن به تهران به من داد .پهنش میکنم و مشغول نماز خوندن میشم !در تمام لحظات نماز خوندنم از خدا میخوام که آرامشو به دل این زن رنج کشیده برگردونه .سرمو که از سجده بر میدارم، مریمو میبینم که جلوم میشینه و خیره به لبهای من میشه که در حال سلام دادن هستم .نمازو تموم میکنم .مریم هنوز مبهوت به من نگاه میکنه !دستمو جلوی صورتش تکون میدم .حرکتی نمیکنه .یک قطره اشک روی گونه ش میچکه .به سمت خودم میکشمش و دستمو دور شونه اش حلقه میکنم !پیشونیشو روی قفسه سینه ام میذاره: – معذرت میخوام !حرفم خیلی بی ادبانه بود! زیر لب میگم: – فراموشش کن صدای آیلین از آشپزخونه به گوش میرسه: – مامان، بابا چرا نمیاین شام بخوریم! مریم پیشونیشو از روی قفسه سینه م برمیداره .لبخندی بهش میزنمبریم مامان !آیلینمون منتظره! پشت میز آشپزخونه میشینم! آیلین یکی یکی سیب زمینی ها رو از تو بشقاب برمیداره و تو دهنش میذاره .رو به من میکنه: – بابایی بیا یک سیب زمینی بخور !ببین چقدر خوشمزه است


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d9%88%d9%87-%db%8c-%d9%86%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

ممنونم روسری رو از سرش باز کرد و به سمت فروشنده گرفت. – لطفا...

نام دلنوشته: قایق کاغذینام نویسنده: فرزانه فرجیژانر: عارفانه...

بی توجه به اون همه رررر گذشههته راه اون انباری ته پارکینگو گ...

خان جون گفتن های یلدا به شیرینی قند و عسل بود برایش . اصلا ا...

_سناریو_

★彡   Part 4 彡★ نگاهی به سوزنی که بین انگشت هام قفل شده بود ک...

𝐏𝐀𝐑𝐓 ²³

فیک:"بزار نجاتت بدم"۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط