{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ممنونم روسری رو از سرش باز کرد و به سمت فروشنده گرفت. – ل

ممنونم روسری رو از سرش باز کرد و به سمت فروشنده گرفت. – لطفا اینو واسم بپیچید. دستشو تو کیفش کرد تا پول روسری رو بده.

باادبانه گفتم: – اجازه میدید من حساب کنم؟ به سمتم بر گشت .دست در جیب با نگاهی مهربان به چشمای متعجبش نگاه کردم. – ممنونم .خودم حسابش میکنم. دیگه حرفی نزدم. شاید تقاضام بی مورد بود. دست آیلینو گرفت و باهم به طبقه بالا رفتیم. مریم زن کم صحبتی بود و هیچ تلاشی واسه صمیمی شدن با من نمیکرد. مریم چند کفش واسه آیلین به فروشنده نشون داد. آیلین بعد از پوشیدن اونها، کفش صورتی رو انتخاب کرد. فکر کنم عاشق رنگ صورتی بود چون بیشتر لباسها و کفشهاش صورتی بودند. آیلین یک کیف کوچولو که عکس گل داشت به فروشنده نشون داد و گفت: -اونم میخوام. قبل از اینکه مریم کیف پولشو از کیف دستیش در بیاره، کیف پولمو در آوردم: – خواهش میکنم اجازه بدید اینو من حساب کنم .به حساب عیدیش بذارید. حرفی نزد و کیف پولوشو تو کیف دستیش گذاشتپول کفش و کیف آیلینو حساب کردم. مریم رو به آیلین کرد و گفت: -آیلین جون، از آقای شاهکار تشکر کن آیلین رو بهم کرد و روی پنجه های پاش بلند شد و سرشو بالا گرفت و لبهاشو غنچه کرد نگاه پرسشگرمو به صورت مریم انداختم. – میخواد واسه تشکر بوستون کنه خم شدم و آیلین گونه مو بوسید و گفت: -مرسی .آقای شاهکار .اگه به نسترن بگم واسم کفشو کیف خریدید از حسودی دق میکنه. با خودم گفتم: -این بچه به کی رفته که اینقدر شهرتیه؟ خونواده ی پدرش و رفتارهای مامانش که نشون نمیده طالب شهرت و معروفیت باشن! بغلش کردم و بوسه ای روی لپ صورتی و نرمش زدم: – خواهش میکنم عزیزم .قابلی نداشت. فروشنده با تعجب پرسید: -شما آقای امین شاهکار هستید؟ اولش شک کردم .ولی این بچه منو از شک بیرون آورد .خیلی از فیلمهاتون مسن تر به نظر می رسید. با مهربونی گفتم: -تو فیلم گریم دارم .به خاطر همینه که جوونتر دیده میشم. به سرعت یک دفتر از کشوی میزش برداشت: – میشه اینو برام امضا کنید؟ لبخندی زدم:



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1-%d8%a8%d8%b3%d9%be%d8%a7%d8%b1/
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_21فروشنده لب های ژل زده اش ر...

مهمونی خطرناک پارت =13با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:منظورت چی...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و سوم"ویو مین جی"فروشنده خ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

His favorite friend Part 8ویو ات:راستش خیلی خیلی کم از حرکتش...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط