خان جون گفتن های یلدا به شیرینی قند و عسل بود برایش اصل
خان جون گفتن های یلدا به شیرینی قند و عسل بود برایش . اصلا انگار این دخترک آمده بود تا آرامشی باشد در زندگی اش. عطری باشد به خوشی عطر یاس در زندگی بی رنگ و بویش یا همچون بارانی بر کویر زندگی اش. یلدا، یادگار شب پایانی پاییز، پاییزی که با تولد یلدا زمستان بعد را آب و آب کرد و تا سالها بهاری بود حال و هوای زندگیشان. جا نماز را جمع کرد و نگاهی به قامت زیبا دخترش انداخت و با دیدنش زیر لب وان یکادی خواند.
– خان جون شام آماده ست . عمه مونس گفتن امشب میرن قم و میمونن تا اذان صبح. خیلی دوست داشتم همراهش برم اما دیدم ۰شما تنها میمونی دلم نیومد برم – خب اشتباه کردی عزیز کرده. موهای سمج افتاده روی صورتش را کنار زد و با لبخندی که انگار سنجاق شده بود روی صورت قرص ماهش رو به خان جون کرد
– خان جون مگه میشه من تنهاتون بذارم. دل من کبوتر جلد شماست. چشمان چروکیده ی خان جون ستاره باران از حرف های شهد و شکر عزیز کرده اش ، پدر صلواتی ای او را مهمان کرد و به آنی گل لبخند دخترک ، کش آمد.
– پدر جونت هم که گیر افتاد و نتونست بیاد. – آره. کاش میتونستن امشب برگردن.
خان جون نگاهش را بالا کشید و چشمان پرخنده اش را که دید سری تکان داد و سکوت اختیار کرد. از پس بلبل زبانی شیرینش بر نمی آمد. ادامه میداد کار به آنجا می رسید که پدر جون طاقت دوری شما را ندارند و چه و چه و چه…
– تا شما بیاین آشپزخونه من میز رو آماده میکنم. تیر که به سنگ بخورد باید راهت را بکشی و در سکوتی افتخار آمیز میدان را ترک کنی.
الحق که دستپخت عمه مونس کم از سر آشپزهای هتل های پنج ستاره نداشت؛ رنگ و بویی داشت مثال زدنی. در عین سرعت و دقت بشقاب های
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
– خان جون شام آماده ست . عمه مونس گفتن امشب میرن قم و میمونن تا اذان صبح. خیلی دوست داشتم همراهش برم اما دیدم ۰شما تنها میمونی دلم نیومد برم – خب اشتباه کردی عزیز کرده. موهای سمج افتاده روی صورتش را کنار زد و با لبخندی که انگار سنجاق شده بود روی صورت قرص ماهش رو به خان جون کرد
– خان جون مگه میشه من تنهاتون بذارم. دل من کبوتر جلد شماست. چشمان چروکیده ی خان جون ستاره باران از حرف های شهد و شکر عزیز کرده اش ، پدر صلواتی ای او را مهمان کرد و به آنی گل لبخند دخترک ، کش آمد.
– پدر جونت هم که گیر افتاد و نتونست بیاد. – آره. کاش میتونستن امشب برگردن.
خان جون نگاهش را بالا کشید و چشمان پرخنده اش را که دید سری تکان داد و سکوت اختیار کرد. از پس بلبل زبانی شیرینش بر نمی آمد. ادامه میداد کار به آنجا می رسید که پدر جون طاقت دوری شما را ندارند و چه و چه و چه…
– تا شما بیاین آشپزخونه من میز رو آماده میکنم. تیر که به سنگ بخورد باید راهت را بکشی و در سکوتی افتخار آمیز میدان را ترک کنی.
الحق که دستپخت عمه مونس کم از سر آشپزهای هتل های پنج ستاره نداشت؛ رنگ و بویی داشت مثال زدنی. در عین سرعت و دقت بشقاب های
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%85-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۲.۱k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط