💦رمان زمستان💦 پارت 83
《رمان زمستون❄》
دیانا: فقط ی چیزی..
ارسلان: جانم؟
دیانا: شب با عسل و رضا باید بریم خرید
ارسلان: نمیزارن ی دو روز تنها باشیم
دیانا: ارسلاااان
ارسلان: باشه بابا
دیانا: بعد از اینکه ارسلان رف لباسشو عوض کنه
زنگ زدم و غذا سفارش دادم...
داشتم با گوشیم ور میرفتم ک ارسلان اومد و از پشت سرشو داخل گودی گردنم کرد و ی نفس عمیق کشید بعدش ی گاز کوچیک گرف ک ی جیغ خفیف زدم...ارسلاان نکن کبود میشه میخوایم بریم بیرون
ارسلان: اشکال نداره همه میفهمن صاحاب داری..
دیانا: از ارسلان فاصله گرفتم ک صدای زنگ خونه اومدم
پریدم جلو در ک دیدم غذارو اوردن
ک نگاه سنگین یارو رو خودم حس کردم
تازه متوجه موقعیت شدم
تیشرت ارسلان تنم بود ک تا زیر زانوم بود
ولی هیچ شلواری پام نبود سریع غذارو گرفتم و رفتم تو...
ارسلان: دیانا با این وضعیت رفتی جلوی در
دیانا: ببخشید خب حواسم نبود
ارسلان: دیانا نگاه هر کسی نباید روی تو باشه اینو بفهم
دیانا: سرمو انداختم پایین و رفتم سمت اشپزخونه وسایل چیدم سر میز ک نشستم ارسلانم رو به روم نشست نمیدونم ولی نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم...
ارسلان: دیانا بیا
دیانا: چی شده؟
ارسلان: دیانا بیا میگم..
دیانا: رفتم سمتش ک دستمو کشید رو پاش نشوندم...ارسلان بزار غذامو بخورم
ارسلان: خودم بهت میدم(دوستان عزیزم عسل مرد(:)
دیانا: غذارو سمتم گرف و گزاشت دهنم احساس کردم ک گوشه لبم کثیف شده اومدم تمیز کنم
ارسلان: دست نزن..
دیانا: چرا؟...ی دفعه گرمی لباشو رو لبام حس کردم این پسر ی دیوونه تمام معنا بود همینش عاشقم کرده بود:)
دیانا: فقط ی چیزی..
ارسلان: جانم؟
دیانا: شب با عسل و رضا باید بریم خرید
ارسلان: نمیزارن ی دو روز تنها باشیم
دیانا: ارسلاااان
ارسلان: باشه بابا
دیانا: بعد از اینکه ارسلان رف لباسشو عوض کنه
زنگ زدم و غذا سفارش دادم...
داشتم با گوشیم ور میرفتم ک ارسلان اومد و از پشت سرشو داخل گودی گردنم کرد و ی نفس عمیق کشید بعدش ی گاز کوچیک گرف ک ی جیغ خفیف زدم...ارسلاان نکن کبود میشه میخوایم بریم بیرون
ارسلان: اشکال نداره همه میفهمن صاحاب داری..
دیانا: از ارسلان فاصله گرفتم ک صدای زنگ خونه اومدم
پریدم جلو در ک دیدم غذارو اوردن
ک نگاه سنگین یارو رو خودم حس کردم
تازه متوجه موقعیت شدم
تیشرت ارسلان تنم بود ک تا زیر زانوم بود
ولی هیچ شلواری پام نبود سریع غذارو گرفتم و رفتم تو...
ارسلان: دیانا با این وضعیت رفتی جلوی در
دیانا: ببخشید خب حواسم نبود
ارسلان: دیانا نگاه هر کسی نباید روی تو باشه اینو بفهم
دیانا: سرمو انداختم پایین و رفتم سمت اشپزخونه وسایل چیدم سر میز ک نشستم ارسلانم رو به روم نشست نمیدونم ولی نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم...
ارسلان: دیانا بیا
دیانا: چی شده؟
ارسلان: دیانا بیا میگم..
دیانا: رفتم سمتش ک دستمو کشید رو پاش نشوندم...ارسلان بزار غذامو بخورم
ارسلان: خودم بهت میدم(دوستان عزیزم عسل مرد(:)
دیانا: غذارو سمتم گرف و گزاشت دهنم احساس کردم ک گوشه لبم کثیف شده اومدم تمیز کنم
ارسلان: دست نزن..
دیانا: چرا؟...ی دفعه گرمی لباشو رو لبام حس کردم این پسر ی دیوونه تمام معنا بود همینش عاشقم کرده بود:)
- ۱۱۷.۷k
- ۲۵ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط