گردباد خونین
پارت 2
<مایا>
هیرا 3 ماهی میشد که ازدواج کرده بود من که شوهرش رو ندیده بودم ولی معلوم بود هیرا خیلی دوستش داره اتفاقی با هم اشنا شده بودن هیچوقت داستان اشنایی شون رو از هیرا نپرسیدم اون هیچوقت نگفت دوست نداشتم تو زندگیش فضولی کنم همینکه دوست خوبیه برام کافیه
هیرا:راستی امروز هستی بریم خرید
مایا:فکر کن نباشم
بعد هم مشتامون رو زدیم به هم
بعد از حدود 3 ساعت تمرین
همراه هیرا از باشگاه زدیم بیرون
هیرا:امروز قراره هیونجین بیاد دنبالم میخوای تو رو هم برسونیم
مایا:نه نمیخواد نمیرم خونه بیرون غذا میخورم بعد هم کار دارم بعد میام طرف پاساژ همیشگی اونجا میبینمت
هیرا:اوکی ولی خاک تو سرت فردا شوهر میکنی ولی هنوز بلد نیستی یه غذای درست حسابی درست کنی
مایا:شوهر کیلو چنده بابا وقتی دیدم تو شوهر کردی از هر چی شوهره حالم به هم میخوره بابا چیه همش باید خدمت اقا باشی تو هم برا خودت خوش بگذرون
هیرا:من خدمت اقام؟(عصبی)
مایا:نیستی:؟مگه همین الان نمیخوای بری برای شوهر جودت غذا بپزی بعد هم لباس هاش رو بشوری بعدم لباساش رو اتو کنی بعد هم اخر شب...
نزاشت ادامه حرفم رو بگم با مشت کوبوند تو بازوم
خدایی همیشه حرص دادنش حالم رو خوب میکنه
هیرا: بقیه اش رو بگو تا دهنت رو صاف کنم
مایا:الان مثلا خجالت کشیدی؟ خودت همیشه از این حرفا میزنی راجبه بقیه حالا که به خودت رسید خانم خجالت کشیدن؟
خواست جوابم رو بده که با صدای بوق هر دومون طرف ماشین هیونجین برگشتیم
هیرا:حیف هیونجین اومد وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم
مایا:باشه باشه خدافظ
طرف ساعت 1 بود اول میخواستم بیرون ناهار بخورم ولی منصرف شدم باید میرفتم حموم اینطور نمیتونستم تحمل کنم
تاکسی گرفتم و به طرف خونه رفتم
بعد از اینکه رسیدم یه دوش گرفتم بعد از غذا سفارش دادم
مرغ سوخاری سفارش دادم حدود 40 دقیقه بعدش رسید
بعد از اینکه خوردم
از خونه زدم بیرون
الان با حقوقم نمیتونستم ماشین بخرم ولی بعد از اینکه به عنوان پزشک استخدام میشدم اولین کاری که میکردم این بود که یه ماشین جمع و جور میخریدم
وای امان از دوران رزیدنتی که اینقد سخت و خسته کننده اس
طرفای 3 بود که لباسام رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و زدم بیرون
باید برای ترم جدید کتاب میخریدم
باید کتابای پزشکی زیادی میخوندم که کارم تو بیمارستان خوب باشه البته خودمم عاشق پزشکی بودم
به کتابخونه ای رسیدم که همیشه کتابام رو ازش میخریدم همه نوع کتابی داشت نشده بود یه بار بیام و کتابی بخوامو نداشته باشه
طرف قفسه های مربوط به کتاب های پزشکی رفتم کتاب هایی که میخواستم رو پیدا کردم
اصکی ممنوع❌❌❌
<مایا>
هیرا 3 ماهی میشد که ازدواج کرده بود من که شوهرش رو ندیده بودم ولی معلوم بود هیرا خیلی دوستش داره اتفاقی با هم اشنا شده بودن هیچوقت داستان اشنایی شون رو از هیرا نپرسیدم اون هیچوقت نگفت دوست نداشتم تو زندگیش فضولی کنم همینکه دوست خوبیه برام کافیه
هیرا:راستی امروز هستی بریم خرید
مایا:فکر کن نباشم
بعد هم مشتامون رو زدیم به هم
بعد از حدود 3 ساعت تمرین
همراه هیرا از باشگاه زدیم بیرون
هیرا:امروز قراره هیونجین بیاد دنبالم میخوای تو رو هم برسونیم
مایا:نه نمیخواد نمیرم خونه بیرون غذا میخورم بعد هم کار دارم بعد میام طرف پاساژ همیشگی اونجا میبینمت
هیرا:اوکی ولی خاک تو سرت فردا شوهر میکنی ولی هنوز بلد نیستی یه غذای درست حسابی درست کنی
مایا:شوهر کیلو چنده بابا وقتی دیدم تو شوهر کردی از هر چی شوهره حالم به هم میخوره بابا چیه همش باید خدمت اقا باشی تو هم برا خودت خوش بگذرون
هیرا:من خدمت اقام؟(عصبی)
مایا:نیستی:؟مگه همین الان نمیخوای بری برای شوهر جودت غذا بپزی بعد هم لباس هاش رو بشوری بعدم لباساش رو اتو کنی بعد هم اخر شب...
نزاشت ادامه حرفم رو بگم با مشت کوبوند تو بازوم
خدایی همیشه حرص دادنش حالم رو خوب میکنه
هیرا: بقیه اش رو بگو تا دهنت رو صاف کنم
مایا:الان مثلا خجالت کشیدی؟ خودت همیشه از این حرفا میزنی راجبه بقیه حالا که به خودت رسید خانم خجالت کشیدن؟
خواست جوابم رو بده که با صدای بوق هر دومون طرف ماشین هیونجین برگشتیم
هیرا:حیف هیونجین اومد وگرنه میدونستم باهات چیکار کنم
مایا:باشه باشه خدافظ
طرف ساعت 1 بود اول میخواستم بیرون ناهار بخورم ولی منصرف شدم باید میرفتم حموم اینطور نمیتونستم تحمل کنم
تاکسی گرفتم و به طرف خونه رفتم
بعد از اینکه رسیدم یه دوش گرفتم بعد از غذا سفارش دادم
مرغ سوخاری سفارش دادم حدود 40 دقیقه بعدش رسید
بعد از اینکه خوردم
از خونه زدم بیرون
الان با حقوقم نمیتونستم ماشین بخرم ولی بعد از اینکه به عنوان پزشک استخدام میشدم اولین کاری که میکردم این بود که یه ماشین جمع و جور میخریدم
وای امان از دوران رزیدنتی که اینقد سخت و خسته کننده اس
طرفای 3 بود که لباسام رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و زدم بیرون
باید برای ترم جدید کتاب میخریدم
باید کتابای پزشکی زیادی میخوندم که کارم تو بیمارستان خوب باشه البته خودمم عاشق پزشکی بودم
به کتابخونه ای رسیدم که همیشه کتابام رو ازش میخریدم همه نوع کتابی داشت نشده بود یه بار بیام و کتابی بخوامو نداشته باشه
طرف قفسه های مربوط به کتاب های پزشکی رفتم کتاب هایی که میخواستم رو پیدا کردم
اصکی ممنوع❌❌❌
- ۸۵۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط