پارت 6
پارت 6
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★
ویو صبح:
ات: بلند شدم دیدم هیون خوابیده رفتم صبحانه درست کنم که وسط های صبحانه درست کردن بودم که شنیدم صدای داد هیون اومد و بدو بدو اومدم پیشش دیدم افتاده زمین ولو شده با نگرانی سمتش رفتم و گفتم:
ات: ه هیونجین خوبی؟ چیشده؟
هیونجین: خوبم فقط پام خورد به لب تیز تخت اخ اخ
ات: ( خنده) باشه بای صبحانه درست کردم
ویو بعد از صبحانه خوردند:
هیونجین: ات بریم بیرون ساعت 12 هست؟
ات: اوکی بریم پارک قدم بزنیم
هیونجین : باشه برو لباستو بپوش الان میام
و ات و هیون بعد از نیم ساعت رفتند پارک نزدیک خونه هیون و قدم زدند و حرف زدند و خندیدند تا ساعت 1 و نیم شد و تصمیم گرفتند برن غذا رو از بیرون بگیرند و بیان خونه ناهار بخوردند
ویو بعد از ناهار:
ات: چه خوشمزه بود
هیونجین: اره خیلی احساس میکنم شکمم داره منفجر میشه
ات: ( خنده) منم
هیونجین: ( خنده)
ات: الان یه چرت 1 ساعته حال میده
هیونجین : اره خیلی
و بغل هم یک ساعت و نیم خوابیدند و بیدار شدند که ات دید گوشیش 5 تا یبار یکی بهش زنگ زده و رفت ببینه که متوجه شد یک بار رزی و یک بار لیسا و یک بار جنی و دوبار جیسو بهش زنگ زده! ات خوشحال شد چون اونا دوست های صمیمیش بودند و داشت لبخند میزد تا میخواست شماره جنی رو بگیره جنی بهش زنگ زد و جواب داد
مکالمه ات و جنی :
ات: سلام جنی خوبی؟ چرا زنگ زدی کار داشتی؟
جنی: سلام خوبم تو خوبی؟ اره من و بچه ها اومدیم خونه ت در زدیم پدرت در باز کرد گفت ات رفته پیش مافیا نمیدونم چی چی جین؟
ات: اها اره بابام قمار کرد سر من و باخت و من الان خونه ی یک مافیا هستم که الان شده دوست پسرم
جنی: دهنت سرویس
ات: ( خنده) اسمش هیونجین هه و ادرس و الان برات میفرستم با بچه ها بیاین
جنی: اوکی
پایان مکالمه.
هیونجین: کی بود؟
ات: دوستم جنی گفت میخواد با دوستام باید خونمون کلا 4 نفرن
هیونجین: اها باشه
که گوشیه هیون هم زنگ خورد!
پایان پارت ☆
★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★
ویو صبح:
ات: بلند شدم دیدم هیون خوابیده رفتم صبحانه درست کنم که وسط های صبحانه درست کردن بودم که شنیدم صدای داد هیون اومد و بدو بدو اومدم پیشش دیدم افتاده زمین ولو شده با نگرانی سمتش رفتم و گفتم:
ات: ه هیونجین خوبی؟ چیشده؟
هیونجین: خوبم فقط پام خورد به لب تیز تخت اخ اخ
ات: ( خنده) باشه بای صبحانه درست کردم
ویو بعد از صبحانه خوردند:
هیونجین: ات بریم بیرون ساعت 12 هست؟
ات: اوکی بریم پارک قدم بزنیم
هیونجین : باشه برو لباستو بپوش الان میام
و ات و هیون بعد از نیم ساعت رفتند پارک نزدیک خونه هیون و قدم زدند و حرف زدند و خندیدند تا ساعت 1 و نیم شد و تصمیم گرفتند برن غذا رو از بیرون بگیرند و بیان خونه ناهار بخوردند
ویو بعد از ناهار:
ات: چه خوشمزه بود
هیونجین: اره خیلی احساس میکنم شکمم داره منفجر میشه
ات: ( خنده) منم
هیونجین: ( خنده)
ات: الان یه چرت 1 ساعته حال میده
هیونجین : اره خیلی
و بغل هم یک ساعت و نیم خوابیدند و بیدار شدند که ات دید گوشیش 5 تا یبار یکی بهش زنگ زده و رفت ببینه که متوجه شد یک بار رزی و یک بار لیسا و یک بار جنی و دوبار جیسو بهش زنگ زده! ات خوشحال شد چون اونا دوست های صمیمیش بودند و داشت لبخند میزد تا میخواست شماره جنی رو بگیره جنی بهش زنگ زد و جواب داد
مکالمه ات و جنی :
ات: سلام جنی خوبی؟ چرا زنگ زدی کار داشتی؟
جنی: سلام خوبم تو خوبی؟ اره من و بچه ها اومدیم خونه ت در زدیم پدرت در باز کرد گفت ات رفته پیش مافیا نمیدونم چی چی جین؟
ات: اها اره بابام قمار کرد سر من و باخت و من الان خونه ی یک مافیا هستم که الان شده دوست پسرم
جنی: دهنت سرویس
ات: ( خنده) اسمش هیونجین هه و ادرس و الان برات میفرستم با بچه ها بیاین
جنی: اوکی
پایان مکالمه.
هیونجین: کی بود؟
ات: دوستم جنی گفت میخواد با دوستام باید خونمون کلا 4 نفرن
هیونجین: اها باشه
که گوشیه هیون هم زنگ خورد!
پایان پارت ☆
- ۳۵۴
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط