{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 46

پارت 46

رمان عشق مدرسه ای

ات: اله

هیونجین: باشه پس من برم گرم کنم پاستا رو بخوریم

ات: اوکی

و هیونجین گرم کرد غذا رو باهم پاستا رو خوردند و فیلم دیدند و خوش گذرونند و الان ساعت تقریبا 11 و نیم و میخوان بخوابند.

هیونجین: بریم بخوابیم

ات: من رو مبل میخوابم

هیونجین: چرا وقتب تخت من هست تو باید رو تختم بغلم بخوابی

ات: ب باش

هیونجین : از چی میترسی؟

ات: هیچی بریم بخوابیم

و ات یک بوسه به گونه هیون میزنه و میرن بخوابن.

ویو صبح:

ات: ( خمیازه)

(هیونجین یا خمیازه ات بیدار شد)

هیونجین: بنازم چه خمیازه ای

ات:🤣( خنده)

هیونجین: بریم صبحانه

ات: باش اول دستشویی بعد

هیونجین : اوکی

ویو وقتی دستشویی رفتند و الان میخوان صبحانه بخورند:

ات: هوم چه خوشمزه

هیونجین: ات کی میخوایم باهم ازدواج کنیم بیام خواستگاری پیش فیلیکس زانو بزنم بگم ات و میخوام؟

(ات غذا تو دهنش پرید)

ات: ( سرفه پشت سر هم)

هیونجین : ات حالت خوبه؟

ات: اوهوم خوبم. خب خانواده تو هم باید راضی باشه من خانواده ندارم فقط یک فلیکس و دارم

هیونجین: فلیکس و من راضی میکنم خانواده منم حتما راضی میشن چون بهشون یک هفته پیش گفته بودم از یک دختری خیلی وقته خوشم میاد و این چیزا اونا گفتند باشه و این چیزا.

ات: نظرت چیه امشب بیلم خونه مامان بابات و منو بهشون معرفی کنی و یک چند هفته بعدش مسعله ازدواج رو بگی؟


بچه ها الان تابستونه و مدرسه نمیرند)

هیونجین : باشه ولی من میخوام هرچی زودتر بگیرمت

ات: ( خنده) هیون از دست تو!

و صبحانشونو خوردند و ناهارم خوردند و الان بعد ازظهره و میخوان برن بیرون یکم ولگردی 🤣و بعدش برن خونه ی مامان و بابای هیون

هیونجین: اماده شدی ات؟

ات: صبر کن الان میام اره

هیونجین: ای خدا درخت شدم اینجا بیا دیگه

ات: الان( داد)

و ات اومده و سوار ماشین هیون شدند و تصمیم گرفتند یک بستنی بخورند و بعدش ات و هیون برن خونه ات و فلیکس بگن اون مسعله ازدواج رو( میخوان به فلیکس زودتر بگن)

ات: من توت فرنگی میخوام

هیونجین: اوکی منم شکلاتی میگیرم

ات: باش

و سفارش و دادند و طبق معمول اقا هیون حساب کرد 🤣و الان تازه بستنی شون رو و الان میخوان برن پیش فلیکس ★

پایان پارت 😃
بچه ها خوابم میاد مثل سگ. فردا پارت یادم زیاد ببخشید به خاطر تاخیر این پارت های اخر رمانه و قرار رمان جدید شروع کنین 😁
دیدگاه ها (۰)

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

پارت 36 رمان عشق مدرسه ای که رسید به جای ترسناکش ات نشسته بو...

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

پارت 38رمان عشق مدرسه ای ویو صبح اردو: لیسا: ( خمیازه) صبح ب...

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

پارت 40 رمان عشق مدرسه ای هیونجین: نمیدونم ات: شوشویی قهر نک...

پارت 37 رمان عشق مدرسه ای و ات هم اومد تو بغل هیون و هیون مح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط