پارت 1
پارت 1
★(رمان ازدواج اجباری با هوانگ )★
ویو ات:
یک روز دیگه باز صبح شد و طبق معمول بابام رفته بود بیرون چون اصلا خونه نمیموند اگر هم میموند هیچ کاری نمیکرد یا تلویزیون میدید یا الکل میخورد و من هرکاری می کردم نمیتونستم اون رو از الکل و قمار جدا کنم
الان میرم کارهامو میکنم و صبحانه میخورم و یک سر میرم خونه ی جنی که بعد از ظهر تنها نباشم ناهارمم خونه میخورم که جنی تو زحمت نیوفته
ویو بعد از ناهارو و همهی کار های ات:
خب الان زنگ میزنم به جنی
مکالمه جنی و ات:
ات: سلام جنی خوبی؟
جنی: سلام ات خوبم مرسی تو خوبی؟.
ات: اره میشه بیام خونت؟ تنهام بابام رفته قمار دوباره فکر کنم تا 12 شب نمیاد خونه شایدم اصلا نیاد گفتم بعد از ظهر و پیشت بمونم.
جنی: اوکیه منم تنها بیا
ساعت تقریبا 3 ظهر بود ات رفت پیش جنی و کلی باهم خوراکی خوردند و فیلم دیدن و خوش گذروندند.
ویو هیونجین:
اخ الان ساعت تقریبا هفته قرار قمار کنم با یک مرده اصلا یادم رفته بود برم اماده شم
اماده شدم بعد از یک ربع و راه افتادن به مقصد و قمار زدیم طبق معمول من بردم همیشه من میبرم حالا الان باید ازش یک چیزی غیر از پول بخوام.
ویو ات:
ات: خدافظ جنی خیلی خوش گذشت الان ساعت 8 و نیمه باید برم
جنی: باشه ات مراقب خودت باش خدافظ
ات: بای
.
بعد از نیم ساعت رسیدم خونه و دیدم بابام با یک پسر جوون که به نظر میرسید خشن و بی رحم باشه قمار میکردند و مثل اینکه تموم شده بود. که یهو پدرم گفت:
پدر ات: ببخشید ات( گریه)
بعد اون مرده اومد سمتم و گفت:
هیونجین اون مرده بود
هیونجین: خب خب تو پس باید دخترش باشی بد نیستی پدرت تو رو به قمار فروخت میفهمی الان باید بیای خونه ی من مخالف تیم نباشه وگرنه پدرت میمیره!
پایان پارت ✩
★(رمان ازدواج اجباری با هوانگ )★
ویو ات:
یک روز دیگه باز صبح شد و طبق معمول بابام رفته بود بیرون چون اصلا خونه نمیموند اگر هم میموند هیچ کاری نمیکرد یا تلویزیون میدید یا الکل میخورد و من هرکاری می کردم نمیتونستم اون رو از الکل و قمار جدا کنم
الان میرم کارهامو میکنم و صبحانه میخورم و یک سر میرم خونه ی جنی که بعد از ظهر تنها نباشم ناهارمم خونه میخورم که جنی تو زحمت نیوفته
ویو بعد از ناهارو و همهی کار های ات:
خب الان زنگ میزنم به جنی
مکالمه جنی و ات:
ات: سلام جنی خوبی؟
جنی: سلام ات خوبم مرسی تو خوبی؟.
ات: اره میشه بیام خونت؟ تنهام بابام رفته قمار دوباره فکر کنم تا 12 شب نمیاد خونه شایدم اصلا نیاد گفتم بعد از ظهر و پیشت بمونم.
جنی: اوکیه منم تنها بیا
ساعت تقریبا 3 ظهر بود ات رفت پیش جنی و کلی باهم خوراکی خوردند و فیلم دیدن و خوش گذروندند.
ویو هیونجین:
اخ الان ساعت تقریبا هفته قرار قمار کنم با یک مرده اصلا یادم رفته بود برم اماده شم
اماده شدم بعد از یک ربع و راه افتادن به مقصد و قمار زدیم طبق معمول من بردم همیشه من میبرم حالا الان باید ازش یک چیزی غیر از پول بخوام.
ویو ات:
ات: خدافظ جنی خیلی خوش گذشت الان ساعت 8 و نیمه باید برم
جنی: باشه ات مراقب خودت باش خدافظ
ات: بای
.
بعد از نیم ساعت رسیدم خونه و دیدم بابام با یک پسر جوون که به نظر میرسید خشن و بی رحم باشه قمار میکردند و مثل اینکه تموم شده بود. که یهو پدرم گفت:
پدر ات: ببخشید ات( گریه)
بعد اون مرده اومد سمتم و گفت:
هیونجین اون مرده بود
هیونجین: خب خب تو پس باید دخترش باشی بد نیستی پدرت تو رو به قمار فروخت میفهمی الان باید بیای خونه ی من مخالف تیم نباشه وگرنه پدرت میمیره!
پایان پارت ✩
- ۲۱۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط