.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۲۴۴→
این وکه گفتم،لبخندمحوی روی لبش نشست...بالحن مهربونی گفت:احساسی که توبه رضا داری،یه حس خواهرانه اس که اتفاقاً خیلیم قویه...ولی من منظورم این احساس نیست!!عشقی که من ازش حرف می زنم،مثل احساسی که توبه رضا داری نیست...عشقی که من ازش حرف می زنم،احساسیه که خیلی ازآدمادچارش میشن.یه احساس پاک وخالصانه ازتهِ قلب... عشق...یه احساس که آدم وبه مرز جنون می رسونه...آدم وقتی عاشق میشه کم کم دیوونه هم میشه!!دیگه به هیچ کس وهیچ چیز جز عشقش اهمیت نمیده.حتی ازخودشم غافل میشه...روی لبش دیگه هیچ اسمی به جزاسم عشقش نیس...حاضره تمام زندگیش وبده ولی یه تارموازسرِعشقش کم نشه...وقتی عشقش ومی بینه،نفسش به شماره میفته...ضربان قلبش میره بالا...زبونش بندمیاد...دهنش خشک میشه...هول می کنه...یه عاشق زمین وزمان وبه هم می دوزه تایه لحظه،فقط یه لحظه، کنار عشقش باشه...تمام وجودش سرشارمیشه از عشق...عشقی که خواب وخوراک وازش می گیره...عشق قشنگه دیانا...امانه همیشه.بیشتراوقات تلخی هاوسختی های عشق ازشیرینی هاش بیشتره...آدمایی که عاشق میشن باید ازهمون اول با زندگی آروم وبی دغدغه اشون خداحافظی کنن...عشق باخودش تنهایی میاره...غم میاره....غصه...بغض...گریه های شبونه...هق هق زیر بالش...سیگار...عشق ازآدم یه دیوونه به تمام معنامی سازه...دیوونه ای که دیگه هیچی واسش مهم نیست...هیچ وکس هیچ چیزجز عشقی که توقلب خسته اش جاخوش کرده. عشق ازآدم یه مرده متحرک می سازه که فقط نفس می کشه...یه مرده متحرک که تنهاوجه اشتراکی که بابقیه آدما داره،اینه که نفس میکشه... عشق بیشترازاونی که دل رحم باشه بی رحمه...
ونگاهش وازم گرفت ودوخت به ماه...
نگاهم روی چشمای مشکیش ثابت بود...
من تاحالا عاشق نشدم...هیچ وقت عشق ودرک نکردم...اماحس می کنم حرفای ارسلان ومی فهمم...من درکش می کنم...من تاحالا عاشق نبودم ولی این ومی تونم بفهمم که حرفای ارسلان بوی عشق میدن...وقتی حرف میزد،یه غم عجیب توی صداش موج میزد...حرفایی که ارسلان زد،حرفای دل یه عاشقه...یه عاشق که باتمام وجودش یه عشق و تجربه کرده...یه عاشق تنهادرست شبیه ماه!!...اما...به ارسلان نمی خوره که عاشق باشه!!به ارسلان مغرورو و خودشیفته نمی خوره که عاشق باشه...یعنی ارسلان عاشق بوده؟!!ارسلان؟؟ارسلانی که هروروز بایک نفره؟!!ارسلانی که خیلی راحت باهردختری رفیق میشه وبعدازیه مدتم بدون هیچ احساسی ولش می کنه؟؟این آدم
عاشقه؟؟!!بهش نمی خوره...
گنگ وگیج گفتم:تو...توعاشقی ارسلان؟!!
نگاهش روی ماه ثابت بودوذره ای این ور واون ور نمی شد...
نفس عمیقی کشید...باصدایی که ازته چاه میومد،گفت:بهتره بگی بودم...
ونگاهش وازم گرفت ودوخت به ماه...
نگاهم روی چشمای مشکیش ثابت بود...
من تاحالا عاشق نشدم...هیچ وقت عشق ودرک نکردم...اماحس می کنم حرفای ارسلان ومی فهمم...من درکش می کنم...من تاحالا عاشق نبودم ولی این ومی تونم بفهمم که حرفای ارسلان بوی عشق میدن...وقتی حرف میزد،یه غم عجیب توی صداش موج میزد...حرفایی که ارسلان زد،حرفای دل یه عاشقه...یه عاشق که باتمام وجودش یه عشق و تجربه کرده...یه عاشق تنهادرست شبیه ماه!!...اما...به ارسلان نمی خوره که عاشق باشه!!به ارسلان مغرورو و خودشیفته نمی خوره که عاشق باشه...یعنی ارسلان عاشق بوده؟!!ارسلان؟؟ارسلانی که هروروز بایک نفره؟!!ارسلانی که خیلی راحت باهردختری رفیق میشه وبعدازیه مدتم بدون هیچ احساسی ولش می کنه؟؟این آدم
عاشقه؟؟!!بهش نمی خوره...
گنگ وگیج گفتم:تو...توعاشقی ارسلان؟!!
نگاهش روی ماه ثابت بودوذره ای این ور واون ور نمی شد...
نفس عمیقی کشید...باصدایی که ازته چاه میومد،گفت:بهتره بگی بودم...
- ۵۸.۱k
- ۱۷ آذر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط