🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۹ | «یک خبر مهم» 🖤
جیا هنوز کاغذش را بالا گرفته بود و با افتخار به همه نگاه میکرد.
جین دست به سینه ایستاد.
— یعنی تمام این پرسوجوها فقط برای این بود که آخرش غذای خودت رو انتخاب کنی؟
جیا خیلی جدی گفت:
— دقیقاً.
هوسوک خندید.
— حداقل صادقه!
جیا کاغذ را تا کرد و گذاشت روی میز.
— خب، حالا که تکلیف شام مشخص شد، میتونیم کارمون رو شروع کنیم.
تهیونگ از روی مبل گفت:
— کارمون؟
جیا برگشت سمتش.
— بله، عمو تهیونگ. من مسئولم، شما هم دستیار منی.
تهیونگ با تعجب به خودش اشاره کرد.
— من؟
— بله.
— کی اینو تصمیم گرفت؟
جیا بدون مکث گفت:
— خودم.
تهیونگ خندید.
— خب، پس اعتراضی ندارم.
همان لحظه جونگکوک که کنار سالن ایستاده بود، گفت:
— جیا.
جیا برگشت.
— بله؟
جونگکوک گفت:
— یه موضوع دیگه هم هست.
جیا کنجکاو شد.
— چی؟
جونگکوک نگاهی به همه انداخت.
— فردا باید برای یه کار خانوادگی از خونه بریم بیرون.
جیا فوراً پرسید:
— همه میریم؟
جونگکوک سر تکان داد.
— همهی هشت نفر.
چشمهای جیا برق زد.
— واقعاً؟!
جین لبخند زد.
— آره.
جیا با خوشحالی دستهایش را بالا برد.
— پس فردا همه با هم میریم!
هوسوک گفت:
— فقط امیدوارم این «کار خانوادگی» تبدیل به «ماجراجویی جیا» نشه.
جیا با قیافهای کاملاً معصوم گفت:
— من؟ من که هیچ کاری نمیکنم!
یونگی از همانجا گفت:
— همین جمله نگرانکنندهست.
همه خندیدند.
جیا دوباره رو به جونگکوک کرد.
— بابا، فردا زود بیدارم کن.
جونگکوک گفت:
— خودت ساعت بذار.
جیا اخم کوچکی کرد.
— اگه خواب بمونم چی؟
— تقصیر خودته.
جیا دست به کمر زد.
— نه! تقصیر توئه.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
جیا خیلی جدی جواب داد:
— چون بابایی!
تهیونگ زد زیر خنده.
— این چه منطقیه؟!
جیا شانه بالا انداخت.
— منطق خودمه!
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
— باشه، جیا.
جیا با لبخند گفت:
— پس فردا منتظرم!
بعد رو به بقیه کرد.
— هیچکس حق نداره بدون من بیدار بشه و بره!
جیمین خندید.
— خیالت راحت، همه منتظرت میمونیم.
جیا با رضایت گفت:
— عالیه!
حالا برای اولین بار قرار بود هر هشت نفر با هم از عمارت بیرون برن؛ و جیا از همین حالا برای فردا کلی نقشه توی ذهنش داشت.
فصل دوم | پارت ۹ | «یک خبر مهم» 🖤
جیا هنوز کاغذش را بالا گرفته بود و با افتخار به همه نگاه میکرد.
جین دست به سینه ایستاد.
— یعنی تمام این پرسوجوها فقط برای این بود که آخرش غذای خودت رو انتخاب کنی؟
جیا خیلی جدی گفت:
— دقیقاً.
هوسوک خندید.
— حداقل صادقه!
جیا کاغذ را تا کرد و گذاشت روی میز.
— خب، حالا که تکلیف شام مشخص شد، میتونیم کارمون رو شروع کنیم.
تهیونگ از روی مبل گفت:
— کارمون؟
جیا برگشت سمتش.
— بله، عمو تهیونگ. من مسئولم، شما هم دستیار منی.
تهیونگ با تعجب به خودش اشاره کرد.
— من؟
— بله.
— کی اینو تصمیم گرفت؟
جیا بدون مکث گفت:
— خودم.
تهیونگ خندید.
— خب، پس اعتراضی ندارم.
همان لحظه جونگکوک که کنار سالن ایستاده بود، گفت:
— جیا.
جیا برگشت.
— بله؟
جونگکوک گفت:
— یه موضوع دیگه هم هست.
جیا کنجکاو شد.
— چی؟
جونگکوک نگاهی به همه انداخت.
— فردا باید برای یه کار خانوادگی از خونه بریم بیرون.
جیا فوراً پرسید:
— همه میریم؟
جونگکوک سر تکان داد.
— همهی هشت نفر.
چشمهای جیا برق زد.
— واقعاً؟!
جین لبخند زد.
— آره.
جیا با خوشحالی دستهایش را بالا برد.
— پس فردا همه با هم میریم!
هوسوک گفت:
— فقط امیدوارم این «کار خانوادگی» تبدیل به «ماجراجویی جیا» نشه.
جیا با قیافهای کاملاً معصوم گفت:
— من؟ من که هیچ کاری نمیکنم!
یونگی از همانجا گفت:
— همین جمله نگرانکنندهست.
همه خندیدند.
جیا دوباره رو به جونگکوک کرد.
— بابا، فردا زود بیدارم کن.
جونگکوک گفت:
— خودت ساعت بذار.
جیا اخم کوچکی کرد.
— اگه خواب بمونم چی؟
— تقصیر خودته.
جیا دست به کمر زد.
— نه! تقصیر توئه.
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
جیا خیلی جدی جواب داد:
— چون بابایی!
تهیونگ زد زیر خنده.
— این چه منطقیه؟!
جیا شانه بالا انداخت.
— منطق خودمه!
جونگکوک فقط سرش را تکان داد.
— باشه، جیا.
جیا با لبخند گفت:
— پس فردا منتظرم!
بعد رو به بقیه کرد.
— هیچکس حق نداره بدون من بیدار بشه و بره!
جیمین خندید.
— خیالت راحت، همه منتظرت میمونیم.
جیا با رضایت گفت:
— عالیه!
حالا برای اولین بار قرار بود هر هشت نفر با هم از عمارت بیرون برن؛ و جیا از همین حالا برای فردا کلی نقشه توی ذهنش داشت.
- ۸۶۷
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط