پارت ۵ | ناهار اجباری
پارت ۵ | ناهار اجباری
ساعت دوازده و نیم ظهر بود.
تهیونگ بالاخره از پشت لپتاپش بلند شد.
— «من دیگه مغزم کار نمیکنه.»
همکارش گفت:
— «برو ناهار بخور.»
تهیونگ کیفش رو برداشت.
— «دقیقاً همین کارو میکنم.»
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنایی از پشت سرش اومد:
— «تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
جونگکوک بود.
— «بله، رئیس؟»
— «جلسه ساعت یک رو فراموش نکن.»
تهیونگ آه کشید.
— «من حتی فرصت ناهار خوردن هم ندارم؟»
جونگکوک:
— «داری.»
— «کِی؟»
— «بعد از جلسه.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
— «بعد از جلسه دیگه ناهار نیست. شامه.»
جونگکوک:
— «پس زود بخور.»
تهیونگ:
— «شما همیشه همینقدر بیرحمین؟»
— «بله.»
— «خیلی خوب.»
تهیونگ برگشت که بره.
جونگکوک گفت:
— «صبر کن.»
تهیونگ برگشت.
— «چی شده؟»
جونگکوک یک بسته غذا روی میز گذاشت.
— «این رو ببر.»
تهیونگ با تعجب نگاه کرد.
— «این چیه؟»
— «ناهار.»
— «برای من؟»
— «نه، برای گلدون دفتر.»
تهیونگ خندید.
— «پس بالاخره شوخی هم بلدین!»
جونگکوک:
— «فقط بردار.»
تهیونگ بسته رو گرفت.
— «ممنون.»
چند ثانیه بعد با شک پرسید:
— «ولی چرا برای من گرفتین؟»
جونگکوک خیلی عادی گفت:
— «چون اگه گرسنه بمونی، بیشتر حرف میزنی.»
تهیونگ با دهان باز نگاهش کرد.
— «یعنی این لطف نبود؟»
— «نه.»
— «شما واقعاً عجیبی.»
— «برو غذاتو بخور.»
تهیونگ راه افتاد.
چند قدم بعد برگشت.
— «رئیس؟»
— «چی؟»
— «غذاش خوب بود، ممنون.»
جونگکوک سر تکون داد.
— «خواهش میکنم.»
تهیونگ رفت.
جونگکوک چند ثانیه به مسیر رفتنش نگاه کرد.
بعد برگشت سمت دفترش.
همکارش که تمام ماجرا رو دیده بود، لبخند زد.
— «رئیس...»
جونگکوک:
— «چیه؟»
— «شما برای هیچکدوم از ما ناهار نمیگیرین.»
جونگکوک اخم کرد.
— «چون هیچکدومتون به اندازهی اون پرحرف نیستین.»
همکارش خندید.
— «حتماً.»
جونگکوک:
— «چرا اینطوری نگاه میکنی؟»
— «هیچی رئیس.»
اما لبخندش چیزی دیگه میگفت.
و جونگکوک هنوز خودش هم نمیدونست چرا از بین تمام کارمندهای شرکت، حواسش بیشتر از همه به تهیونگ جمع شده بود.
ساعت دوازده و نیم ظهر بود.
تهیونگ بالاخره از پشت لپتاپش بلند شد.
— «من دیگه مغزم کار نمیکنه.»
همکارش گفت:
— «برو ناهار بخور.»
تهیونگ کیفش رو برداشت.
— «دقیقاً همین کارو میکنم.»
چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای آشنایی از پشت سرش اومد:
— «تهیونگ.»
تهیونگ برگشت.
جونگکوک بود.
— «بله، رئیس؟»
— «جلسه ساعت یک رو فراموش نکن.»
تهیونگ آه کشید.
— «من حتی فرصت ناهار خوردن هم ندارم؟»
جونگکوک:
— «داری.»
— «کِی؟»
— «بعد از جلسه.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
— «بعد از جلسه دیگه ناهار نیست. شامه.»
جونگکوک:
— «پس زود بخور.»
تهیونگ:
— «شما همیشه همینقدر بیرحمین؟»
— «بله.»
— «خیلی خوب.»
تهیونگ برگشت که بره.
جونگکوک گفت:
— «صبر کن.»
تهیونگ برگشت.
— «چی شده؟»
جونگکوک یک بسته غذا روی میز گذاشت.
— «این رو ببر.»
تهیونگ با تعجب نگاه کرد.
— «این چیه؟»
— «ناهار.»
— «برای من؟»
— «نه، برای گلدون دفتر.»
تهیونگ خندید.
— «پس بالاخره شوخی هم بلدین!»
جونگکوک:
— «فقط بردار.»
تهیونگ بسته رو گرفت.
— «ممنون.»
چند ثانیه بعد با شک پرسید:
— «ولی چرا برای من گرفتین؟»
جونگکوک خیلی عادی گفت:
— «چون اگه گرسنه بمونی، بیشتر حرف میزنی.»
تهیونگ با دهان باز نگاهش کرد.
— «یعنی این لطف نبود؟»
— «نه.»
— «شما واقعاً عجیبی.»
— «برو غذاتو بخور.»
تهیونگ راه افتاد.
چند قدم بعد برگشت.
— «رئیس؟»
— «چی؟»
— «غذاش خوب بود، ممنون.»
جونگکوک سر تکون داد.
— «خواهش میکنم.»
تهیونگ رفت.
جونگکوک چند ثانیه به مسیر رفتنش نگاه کرد.
بعد برگشت سمت دفترش.
همکارش که تمام ماجرا رو دیده بود، لبخند زد.
— «رئیس...»
جونگکوک:
— «چیه؟»
— «شما برای هیچکدوم از ما ناهار نمیگیرین.»
جونگکوک اخم کرد.
— «چون هیچکدومتون به اندازهی اون پرحرف نیستین.»
همکارش خندید.
— «حتماً.»
جونگکوک:
— «چرا اینطوری نگاه میکنی؟»
— «هیچی رئیس.»
اما لبخندش چیزی دیگه میگفت.
و جونگکوک هنوز خودش هم نمیدونست چرا از بین تمام کارمندهای شرکت، حواسش بیشتر از همه به تهیونگ جمع شده بود.
- ۴۵۱
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط