{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

... یک بار مریض شده بود خودش در سرما در راهروی خانه خوابی

... یک بار مریض شده بود خودش در سرما در راهروی خانه خوابید اما اتاق
را که گرم بود در اختیار زائران راهپیمایی اربعین قرار داد.
او در این مدت با پیرمرد نابینایی آشنا شده بود و کمک های زیادی به او
کرده بود. حتی آن پیرمرد نابینا را برای زیارت به کربلا هم برده بود.
هادی زمانی که مشغول کارهای عرفانی و ذکر و خلوت شده بود، کمتر با
دیگران حرف میزد.
این هم از توصیه های بزرگان است که انسان در ابتدای راه سکوت را بر
هر کاری مقدم بدارد.
هادی میدانست بسیاری از معاشرتها تأثیر منفی در رشد معنوی انسان
دارد، لذا ارتباط خود را با بیشتر دوستان در حد یک سلام و علیک پایین
آورده بود.
این اواخر بسیار کتوم شده بود. یعنی خیلی از مسائل معنوی را پنهان
میکرد. از طرفی تا آنجا که امکان داشت در راه خدا زحمت میکشید.
هر زائری که به نجف می آمد، به خانه ی خودش میبرد و از آنها پذیرایی
میکرد.
هیچ وقت دوست نداشت که دیگران فکر کنند که آدم خوبی است. این
سال آخر روزه داری و دیگر مراقبتهای معنوی را بیشتر کرده بود.
تا اینکه ماجرای مبارزه با داعش پیش آمد، هادی آنجا بود که از خلوت
معنوی خود بیرون آمد.
او به قول خودش مرد میدان جهاد بود شجاعتش را هم قبلاً اثبات کرد.
حالا هم میدان مبارزه ایجاد شده بود.

#عرفان
#قسمت_سوم
#شهیدمحمدهادےذوالفقاری
#هدایت_تا_شهادت
#خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۱)

Part:2🕸لوسا مثل یک کَنه به یونگی چسبیده بود هرگاه او از خانه...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

امام خمینی را در خواب دیدم که دوبار به من گفت: تو یوسف می‌شو...

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»فردای آن روز، یورا ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۹‌فلش‌بک - خاطرات ۱۴...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

تک‌پارتییی جدید از سوکجینییی به قلم لینا؟؟صدای باران با صدای...

حقیقت پنهانپارت ۸ ویو ادمین :بورام متوجه نگاه ها و حرف های ج...

... هادی گفت: باید برای خدا کار کرد، خدا خودش هوای ما را دار...

...شب بعد درباره ی شوخی و خنده زیاد حرف زد. اینکه در شوخیها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط