پارت۳
پارت۳
شب شده بک جین از مدرسه اومده
باکو نگاش میکنه و میگه:چراانقدر دیر اومدی؟
بک جین:چون کار داشم
باکو از حالت صورت بک جین فهمید که حالش خوب نیست حالش بد بود مستقیم رفت اتاقش باکو هم دنبالش رفت
بکجین نشسته بود سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود
باکو:نگاش کن..ببینمتت.چیشده؟
باکو هی سعی میکنه که باهاش حرف بزنه سر بک جین رو بلند میکنه چشماش قرمز شده بود معلوم بود که گریه کرده
باکو:چیشده؟بگو ببینم کی اذیتت کردهه.چرا گریه میکنی ها
بکجین:من نمیخوام زندگی کنم .حالم بده خسته ام
باکو:چیشدهه بگو بیینم
بکجین:تهدیدم میکنه که اگه تو همهی کثافت کاریاش شرکت نکنم تو رو میکشههه دستبردا نیست ازم تروخدا کمکم کن
باکو؟کی
بکجین:بابام
باکو:نگران نباش چیزی نمیشه .نارحت نباش نبیتم دیگه گریه کنی هاااا
چند ساعت میگذره و شب میشه
باکو و بک جین باهم دراز کشیدن.باکو یهو میاد بکجین و بوس میکنه بک جین تعجب کردد.
همو داشتن میبوسدن انقدر بوسه اشون خوب بود
باکو یواش یواش پایین تر رفت.گردنش رو بوسید و پاین تر رفت،داشت.......😶
لبساای بک جین و دراورد همه ی لباساش و دراورد
داشتن باهم حال نیکردن دیگهه
صبح شد باکو تو بغل بکجین بود بک جین انقدر خوشحال بود.خوشحال بود که با باکو عین قبل شده
مامان بکجین اومد تو اتاق اونا دید و لبخند زد رفت بیرون و چندساعت گذشت و باکو و بکجین بلند سده همو نگاه کردن و خندیدن..
بازنشر و لایک کتیمنننن
شب شده بک جین از مدرسه اومده
باکو نگاش میکنه و میگه:چراانقدر دیر اومدی؟
بک جین:چون کار داشم
باکو از حالت صورت بک جین فهمید که حالش خوب نیست حالش بد بود مستقیم رفت اتاقش باکو هم دنبالش رفت
بکجین نشسته بود سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود
باکو:نگاش کن..ببینمتت.چیشده؟
باکو هی سعی میکنه که باهاش حرف بزنه سر بک جین رو بلند میکنه چشماش قرمز شده بود معلوم بود که گریه کرده
باکو:چیشده؟بگو ببینم کی اذیتت کردهه.چرا گریه میکنی ها
بکجین:من نمیخوام زندگی کنم .حالم بده خسته ام
باکو:چیشدهه بگو بیینم
بکجین:تهدیدم میکنه که اگه تو همهی کثافت کاریاش شرکت نکنم تو رو میکشههه دستبردا نیست ازم تروخدا کمکم کن
باکو؟کی
بکجین:بابام
باکو:نگران نباش چیزی نمیشه .نارحت نباش نبیتم دیگه گریه کنی هاااا
چند ساعت میگذره و شب میشه
باکو و بک جین باهم دراز کشیدن.باکو یهو میاد بکجین و بوس میکنه بک جین تعجب کردد.
همو داشتن میبوسدن انقدر بوسه اشون خوب بود
باکو یواش یواش پایین تر رفت.گردنش رو بوسید و پاین تر رفت،داشت.......😶
لبساای بک جین و دراورد همه ی لباساش و دراورد
داشتن باهم حال نیکردن دیگهه
صبح شد باکو تو بغل بکجین بود بک جین انقدر خوشحال بود.خوشحال بود که با باکو عین قبل شده
مامان بکجین اومد تو اتاق اونا دید و لبخند زد رفت بیرون و چندساعت گذشت و باکو و بکجین بلند سده همو نگاه کردن و خندیدن..
بازنشر و لایک کتیمنننن
- ۱۹۷
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط