!سناریو مایکی
!سناریو مایکی
{جنگل چشمات}
بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایلش جمع میکرد. هنوز به یونا درباره ی خانواده اش نگفتن. قرار بود شیسه بهش بگه.
شیسه اشکاشو پاک کرد و آروم به سمت خوابگاه بچه های کوچیکتر حرکت کرد. سمت در رفت و در زد یونا روی تختش درحال بپر بپر بود و داشت با دوستاش شوخی میکرد تا چشمش به شیسه خورد چشماش از ذوق برق زد و سریع به سمت در دویید.
یونا : هاااااا نه ساااان....
شیسه لبخندی محو زد و دستاشو برای بغل یونا باز کرد و یونا محکم پرید بغلش.
+ یونا اومدم اینجا تا بهت به چیزی رو بگم.
یونا سر کج کرد و انگشتشو گذاشت روی لپای گرد و گوگولیش. منتظر ادامه حرف شیسه بود.
شیسه اما تو دلش غوغا بود. بیاید صادق باشیم. اون میترسید! هنوزم میترسید! اگه واقعا اون خانواده خوب نباشن چی؟ دیگه قرار نیست یونارو ببینه درسته؟! اون و یونا از هم جدا میشدن تونم برای همیشه! این شیسه رو میلرزند و اشک تو چشماش جمع میکرد.
با صدای لرزون و بغض آلود ادامه داد
+ یونا... تو.. تو فردا قراره خوشبخت بشی. یه خانواده خوب و مهربون فردا میان و تورو با خودشون میبرن. اونا خیلی مهرب__
حرف شیسه هنوز تموم نشده بود که یونا افتاد روی زمین و شروع کرد به گریه کردن. نه اون زار میزد! نمیخواست از شیسه جدا بشه
اما متاسفانه این شد....
شیسه دیگه طاقت گریه های یونا رو نداشت. ناخودآگاه زبونش به دروغ باز شد.
+ یونا گوش کن.... یه خانواده دقیقا فردا میان و منم میبرن. اوناهم دقیقا مثل خانواده ی تو مهربون و بی آزارن یونا. مطمئنم اگه بزرگتر بشیم میزارن همو ببینیم. من مطمئنم دوباره خمو میبینیم اما اگه اینجا بمونیم هردوتاتون بدبخت میشیم
شیسه میدونست که اون آدمایی که میان دنبالش حتی خانواده نیستن چه برسه به مهربون و بی آزار اما مجبور بود در غیر این صورت یونا پافشاری میکرد و ناراحت میبود اونم این دم آخری! شیسه باور داشت وقتی یونا به خانواده ی جدیدش پاب زهره و اونهمه عروسک و اونهمه مهر و محبت رو ببینه قطعا شیسه رو فراموش میکنه و آروم با زندگی کردنش ادامه میده.
صدای گریه های یونا قطع شد و به چشمای شیسه نگاه کرد
یونا : راست میگی؟!
شیسه سرشو کج کرد و لبخندی الکی زد
+ معلو... معلومه که راس.. راست میگم
صداش رو بغض بسته بود برای همین نصفه نیمه صحبت میکرد.
شیسه محکم یونارو بغل کرد در گوشش گفت
+ نگران نباش یونا.. ما بازم همو میبینیم.
و بعد یونا رو از تو بغلش بیرون آورد.
+ حالاهم باید بری و وسایلت جمع کنی.
یونا : نمیشه. نمیخوام
شیسه تعجب کرد.
یونا : از کجا معلوم خانواده ی تو ادمای خوبی باشن؟!
شیسه لبخندی زد
+ نگران نباش اونا آدمای خوبین من اونارو دیدم. خانوادهی توهم آدمای خوبین ولی من ندیدمشون اما فردا میام و تورو بدرقه میکنم و بعد خودم به سمت زندگی خودم میرم اما یادت باشه ما هیچوقت از هم جدا نشدیم.
درسته! شیسه می نست که خانواده ی یونا واقعا آدمای خوبین. وقتی داشتن با مدیر صحبت میکردن اونارو دید. مثل اینکه زنش نازا هست و بنا به دلیل اینکه مدرک خونه ای که باید به اسم بچه بزنن کامل نبوده بهشون تو یتیم خونه های دیگه بچه ندادن اما مادر یونا هرچه سریعتر یه بچه میخواست برای همین تا وقتی مدارک کامل بشه صبر نکرد و بلاخره تونستن این یتیم خونه خر تو خری رو پیدا کنن و با مدیر صحبت کردن مدیران از خدا خواسته بچه هارو به اونها نشون داد و اوناهم یونارو انتخاب کردن چون... یونا خیلی شیرین زبون و تو دل بروعه. هردو مرد و زن از یونا خوششون اومده و قراره فردا اول یونارو ببرن شهربازی و بعد ببرنش خونه تا اونجا بهش اسباب بازیاش بدن. شیسه عروسکایی که برای یونا گرفته بودن رو دید و ذوق کرد. برای یونا خیلی خوشحال بود. اما واقعا خانواده ی خوبی بودن. شیسه میتونست از تو نگاه نگران مرد برای یونا و نگاه مهربون و شیرین و بی قرار زن برای داشتن یونا اینو بفهمه. خداروشکر شیسه رفت و مدارک اون دوتا زن و مرد رو نگاه کرد. زن واقعا نازا بود و مدرک خونه و دیگه چیزا داشت کامل میشد. خانواده ی نسبتا پولداری بودن. خوب بود. بهتر از خوب!
شیسه یونارو نوازش کرد و سمت اتاق خودش رفت.
نشست و تمام وسایلش جمع کرد. اون هیچی در رابطه با کسایی که میخواستن بیان ببرنش نمیدونست. براش مهم
نبود. فقط خوشبختی یونا مهم بود.
تقریبا شب بود. لعنتی! بازم همون افکار و همون تصویر. تصویر همون پسر
چرا فکرش شیسه رو رها نمیکنه.... شیسه به خودش فحش میداد. دیگه باید واقعا اونو فراموش کنه اما نمیتونست.
شب شدو شیسه کاملا به سقف خیره شده بود که یهو احساس کرد گوشش خیس شده. گرفتی چی میگم؟! ولش کن
{جنگل چشمات}
بلاخره شب شد و حالا دیگه باید وسایلش جمع میکرد. هنوز به یونا درباره ی خانواده اش نگفتن. قرار بود شیسه بهش بگه.
شیسه اشکاشو پاک کرد و آروم به سمت خوابگاه بچه های کوچیکتر حرکت کرد. سمت در رفت و در زد یونا روی تختش درحال بپر بپر بود و داشت با دوستاش شوخی میکرد تا چشمش به شیسه خورد چشماش از ذوق برق زد و سریع به سمت در دویید.
یونا : هاااااا نه ساااان....
شیسه لبخندی محو زد و دستاشو برای بغل یونا باز کرد و یونا محکم پرید بغلش.
+ یونا اومدم اینجا تا بهت به چیزی رو بگم.
یونا سر کج کرد و انگشتشو گذاشت روی لپای گرد و گوگولیش. منتظر ادامه حرف شیسه بود.
شیسه اما تو دلش غوغا بود. بیاید صادق باشیم. اون میترسید! هنوزم میترسید! اگه واقعا اون خانواده خوب نباشن چی؟ دیگه قرار نیست یونارو ببینه درسته؟! اون و یونا از هم جدا میشدن تونم برای همیشه! این شیسه رو میلرزند و اشک تو چشماش جمع میکرد.
با صدای لرزون و بغض آلود ادامه داد
+ یونا... تو.. تو فردا قراره خوشبخت بشی. یه خانواده خوب و مهربون فردا میان و تورو با خودشون میبرن. اونا خیلی مهرب__
حرف شیسه هنوز تموم نشده بود که یونا افتاد روی زمین و شروع کرد به گریه کردن. نه اون زار میزد! نمیخواست از شیسه جدا بشه
اما متاسفانه این شد....
شیسه دیگه طاقت گریه های یونا رو نداشت. ناخودآگاه زبونش به دروغ باز شد.
+ یونا گوش کن.... یه خانواده دقیقا فردا میان و منم میبرن. اوناهم دقیقا مثل خانواده ی تو مهربون و بی آزارن یونا. مطمئنم اگه بزرگتر بشیم میزارن همو ببینیم. من مطمئنم دوباره خمو میبینیم اما اگه اینجا بمونیم هردوتاتون بدبخت میشیم
شیسه میدونست که اون آدمایی که میان دنبالش حتی خانواده نیستن چه برسه به مهربون و بی آزار اما مجبور بود در غیر این صورت یونا پافشاری میکرد و ناراحت میبود اونم این دم آخری! شیسه باور داشت وقتی یونا به خانواده ی جدیدش پاب زهره و اونهمه عروسک و اونهمه مهر و محبت رو ببینه قطعا شیسه رو فراموش میکنه و آروم با زندگی کردنش ادامه میده.
صدای گریه های یونا قطع شد و به چشمای شیسه نگاه کرد
یونا : راست میگی؟!
شیسه سرشو کج کرد و لبخندی الکی زد
+ معلو... معلومه که راس.. راست میگم
صداش رو بغض بسته بود برای همین نصفه نیمه صحبت میکرد.
شیسه محکم یونارو بغل کرد در گوشش گفت
+ نگران نباش یونا.. ما بازم همو میبینیم.
و بعد یونا رو از تو بغلش بیرون آورد.
+ حالاهم باید بری و وسایلت جمع کنی.
یونا : نمیشه. نمیخوام
شیسه تعجب کرد.
یونا : از کجا معلوم خانواده ی تو ادمای خوبی باشن؟!
شیسه لبخندی زد
+ نگران نباش اونا آدمای خوبین من اونارو دیدم. خانوادهی توهم آدمای خوبین ولی من ندیدمشون اما فردا میام و تورو بدرقه میکنم و بعد خودم به سمت زندگی خودم میرم اما یادت باشه ما هیچوقت از هم جدا نشدیم.
درسته! شیسه می نست که خانواده ی یونا واقعا آدمای خوبین. وقتی داشتن با مدیر صحبت میکردن اونارو دید. مثل اینکه زنش نازا هست و بنا به دلیل اینکه مدرک خونه ای که باید به اسم بچه بزنن کامل نبوده بهشون تو یتیم خونه های دیگه بچه ندادن اما مادر یونا هرچه سریعتر یه بچه میخواست برای همین تا وقتی مدارک کامل بشه صبر نکرد و بلاخره تونستن این یتیم خونه خر تو خری رو پیدا کنن و با مدیر صحبت کردن مدیران از خدا خواسته بچه هارو به اونها نشون داد و اوناهم یونارو انتخاب کردن چون... یونا خیلی شیرین زبون و تو دل بروعه. هردو مرد و زن از یونا خوششون اومده و قراره فردا اول یونارو ببرن شهربازی و بعد ببرنش خونه تا اونجا بهش اسباب بازیاش بدن. شیسه عروسکایی که برای یونا گرفته بودن رو دید و ذوق کرد. برای یونا خیلی خوشحال بود. اما واقعا خانواده ی خوبی بودن. شیسه میتونست از تو نگاه نگران مرد برای یونا و نگاه مهربون و شیرین و بی قرار زن برای داشتن یونا اینو بفهمه. خداروشکر شیسه رفت و مدارک اون دوتا زن و مرد رو نگاه کرد. زن واقعا نازا بود و مدرک خونه و دیگه چیزا داشت کامل میشد. خانواده ی نسبتا پولداری بودن. خوب بود. بهتر از خوب!
شیسه یونارو نوازش کرد و سمت اتاق خودش رفت.
نشست و تمام وسایلش جمع کرد. اون هیچی در رابطه با کسایی که میخواستن بیان ببرنش نمیدونست. براش مهم
نبود. فقط خوشبختی یونا مهم بود.
تقریبا شب بود. لعنتی! بازم همون افکار و همون تصویر. تصویر همون پسر
چرا فکرش شیسه رو رها نمیکنه.... شیسه به خودش فحش میداد. دیگه باید واقعا اونو فراموش کنه اما نمیتونست.
شب شدو شیسه کاملا به سقف خیره شده بود که یهو احساس کرد گوشش خیس شده. گرفتی چی میگم؟! ولش کن
- ۱۰.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط