تمام هستی من(واقعی) #پارت_سیزدهم

تمام هستی من(واقعی) #پارت_سیزدهم
دیگه می خواستم با خودم کنار بیام..سرنوشت هر کی یکجوره..منم مقصر داستان خودم بودم.. شاید اگه بعدش بهش زنگ می زدم اینجوری نمی شد.. شاید اگه توضیح می دادم..شاید اگه اونروز در مقابل مامانم مقاومت می کردم.. شاید و شاید و شایدهائی که هر روز به تعدادشون اضافه هم می شد
چند روز از عروسی گذشت . راحله برام پیغام اورد که بابک میخواد ببینتم.گفت بیا خونه ی ما -مامانم اینا رفتن شمال ! به بابک میگیم بیاد اونجا.
غرورم نمیذاشت اما قبول کردم. .. تا اینکه زنگ در خونه به صدا دراومد.. درو باز کردم..بابک بود..پاهام از هیجان می لرزید..حالم بد شده بود.. ولی باید مقاوم باشم..انگار که برام هیچوقت جز یک همسایه نبوده!!! رسمی عین یک غریبه سلام و علیک کردم و گفتم تنهام و حال خانمشو پرسیدم..
خیلی جدی گفت: بتو هیچ ربطی که نداره حالش چطوره!!!!
بدون تعارف تقریبا هلم داد و اومد تو خونه.. بغلم کرد و زد زیر گریه...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

سرنوشت پارت(۱۱)

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

پارت ۱ویو آلیاتوی بالکن پنت‌هاوسم نشسته بودم و به گردنبندی ک...

رمان جونگکوک

پارت ۱ صداهای بلندشون خونه رو فرا گرفته بود انگار متوجه نبو...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارتویو &وقتی به خونه رسید...

Do I love him, or do I hate him?P³³ویو جونگکوکساعت ۱۱ شب بود...

۵٬۶ روز نبودم ، دیگه خودتون ببینید❤بچه ها دیشب ما طبس موندیم...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط