{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی‌داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست


حافظ
دیدگاه ها (۶)

🏴هنگام وداع تو ز بس گریه که کردمدور از رخ تو چشم مرا نور نما...

هنگامِ وداعِ تو ز بس گریه که کردم!!

بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندستوز عمر؛مراجز شبِ دیجور نم...

#تفال_حضرت_حافظ بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز ...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست...

بی مهر رخت روز مرا نور نماندستوز عمر مرا جز شب دیجور نماندست...

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط