بی مهر رخت روز مرا نور نماندست

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

#حضرت_حافظ
دیدگاه ها (۱)

گمان مبر که ز مهر تو دست وادارم که گر چه خاک زمینم کنی، هوا ...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

#ابر می‌بارد و من می‌شوم از #یار جداچون کنم #دل به چنین روز ...

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

.      شب بود و ماه بود و خیابان و..کاش تو      باران و ...

جنایت

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

«جوز - گردکان» به معنای #گردو هستند. شاه انوشیروان به موسم د...

رفته از کف بعد پیغمبر توانم یا علی خسته ام این روز ها، آرام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط