بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندست
بی مِهرِ رُخت ،روزِ مرا نور نماندست
وز عمر؛مراجز شبِ دیجور نماندست
هنگام وداع تو، ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو ،چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت
هیهات از این گوشه،که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم، که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خسته ی رنجور نماندست
صبر است مرا، چاره ی هجران تو لیکن
چون صبرتوان کرد؟که مقدور نماندست...
وز عمر؛مراجز شبِ دیجور نماندست
هنگام وداع تو، ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو ،چشم مرا نور نماندست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت
هیهات از این گوشه،که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم، که رقیب تو بگوید
دور از رُخَت این خسته ی رنجور نماندست
صبر است مرا، چاره ی هجران تو لیکن
چون صبرتوان کرد؟که مقدور نماندست...
- ۲.۲k
- ۱۷ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط