{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 4

پارت 4
مامان ملاقرو برداشت خواست بیاد سمتم و همون موقع دانیال اومد تو چون مامان سمت دنی بودو حواسش نبود زد تو دماغ دنی بدبخت اونم ک روی دماغش حساااسسس نمیدونید چ ننه من غریبم بازی درآورد بیا و ببین
دانیال : واای دماغم خونم داره میره مامان من میمیرم حلالم کنین نفس میدونم بهت بد کردم اما حلالم کن
مامان : اااا خفه شو ببینم چیکار دارم میکنم
دانیال : ایناهاش ببین چیکار کردی نفس همش تقصیر توئه
مامان : راست میگه
من همینجوری با بهت داشتم نگاشون میکردم ک بابا اومد توی آشپزخونه بدون اینکه ی نگاه ب این دنی بندازه رو ب من گفت : فکراتو کردی ؟
نفس : اوممم ...آ..ره
بابا : خب نظرت چیه ؟
نفس : میرم
دانیال ک تا الان داشت اه و ناله میکرد همچین سرشو برگردوند سمتم دیگه هیچی تو گردنش نموند
دانیال : تو چی گفتی ؟
نفس : من چی گفتم ؟
دانیال : ب بابا گفتی میری
نفس : اره میرم
دانیال : چرا
نفس : چی چرا مجبورم واسه درسم تحملش کنم دیگه شماهم ک میگین اصلا باهم کاری نداریم فقط تو ی خونه زندگی میکنیم درسته ؟
بابا : اره
دانیال : اصلا فک نمیکردم قبول کنی !
نفس : چیشده تو ک داشتی میمردی
دانیال : وایی خوب شد گفتی ! آییییی دماغم
نفس : میمون
بابا : دخترم برو لباساتو جمع کن فردا راه میافتیم
دانیال : ای منم میااام
نفس : ای باشه بیاا
همه با هم خندیدیمو من ب سمت اتاقم پرواز کردم همیشه عاشق این بودم ک لباسای همه رو واسه مسافرت جمع کنم عاشق این کارم ولی حالا خودم تنهایی میرم مسافرت بار اولمه بدون خانوادم میرم ی شهر دیگه
بابا : نفس بدو دیگه
با مامان با کلی گریه و فیلم هندی خدافظی کردم نگاه اخرمو ب خونه انداختمو سوار شدم
دانیال : یجوری نگاه میکنه انگار میخواد بره بمیره
بابا : دور از جونش
دانیال : اوووف باشه دور از جوونش
دلم واسه این دنی خره هم تنگ میشه ..
نفس : پوووف چرا نمیرسیم
بابا : تا یک ساعت دیگه تهرانیم
نفس : وای دارم از خستگی میمیرم
دانیال : ببخشیدا من دارم ی ساعته رانندگی میکنم
نفس : خواهش .. ای کاش مامانم بود واسه عقد
بابا: دخترم میدونی ک نمیتونست با اون زانو های خرابش بیاد اینهمه راه تو ماشین بشینه تازه این عقد دائمی نیست انشالله وقتی خواستی با کسی ک دوسش داری ازدواج کنی اونم هست با این حرف بابا رفتم تو فکر یعنی من از خونه این عصب سالم بیرون میام ؟ خداکنه خوشگل باشه ک طی این یکی دوسال ازش نترسم .. بلاخره بعد ی ساعت رسیدیم
دانیال : خب بابا بریم شرکت یا خونه
بابا : من میرم شرکت شما برین خونش
دانیال :باشه
بابا رفت شرکت مام الان تو راه خونه اون غول عصبی هستیم .. دنی زنگ درو زد و با تیکی باز شد
دیدگاه ها (۸)

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌ژانر:عاشقانه،درام،تخیلی#part1نگین: هوووفف...

گاینا از مردم تهران هستنواسه قربانیان ۱۱ سپتامبراومده بودن ه...

رمان :قرار داد سر نوشت

احتمالا شب امضای برجامم ریخته بودن بیرون ب قر و فر دادناحتما...

پآرت ⁶یونگی: چیه توبمن زل زدی (با خنده لثه ایی) نوا: نبابا ی...

رمان آرام باش

رمان عشق ممنوع

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط