پارت اخر وقتی سرطان داری و نباید بچه دار میشدی ولی

ویو کوک
÷جون کوک...ات جونش در خطره
.چ..چی؟یعنی چی که در خطره؟
÷ات بهت نگفته نه؟
.یعنی چی دکتر ؟چی رو نگفته
÷جون کوک ات نباید بچه دار میشد بچه دار شدن براش مثل حکم اعدام بود
.چی داری میگی دکتر
÷خیلی به ات گفتم نباید اصلا بچه دار بشه اونم گفت باشه ولی بعد دو سه ماه که اومد برای شیمی درمانی فهمیدم و به من نگفته بود
.وای نه
نمیتونستم بهش بگم بچرو سقط کن چون ماه سومش بود و من فهمیدم
.به ..من که گفته بود دکتر گفته مشکلی برای بچه دار شدن نیست
÷دروغ گفته بود..الانم معلوم نیست زنده بیاد بیرون یا نه
یقه ی دکترو گرفتم
.مرتیکه چی داری میگی یعنی چی که معلوم نیست زنده بیاد بیرون یا نه (عربده)
÷اروم باش جون کوک
.زن من صحیح و سالم از این اتاق کوفتی میاد بیرون فهمیدییی(بازم عربده)
÷باشه جون کوک..اروم باشه
یقشو ول کردم دوباره شروع کردم به راه رفتن داشتم دیونه میشدم
. ات چطور تونستی یه همچین دورغی بهم بگی اخه دارم دیونه میشم
بعد یکی دو ساعت در اتاق عمل باز دکتر ات امد بیرون
.دکتر زنم حالش چطوره؟
=جون کوک..چیزه..راستش
.میگم زنم حالش چطورههههه چرا مِن مِن میکنیییی(عربده)
.متاسفم که قراره این خبر رو بهتون بدم
یهو دکتر زد زیر گریه
.چرا گریههه می‌کنی زنیکههههه (همچنان عربده)
=جون کوک ات سر زایمان مرد متاسفم نتونستم نجاتش بدم
.چی چی
با این حرفش دنیا رو سرم خراب شد
احساس کردم پاهام دیگه توان وایسادن ندارن
.نه نه ..این دروغه..ات منو ول نمیکنه
بعد چشمام ساهی رفت و ساهی مطلق

سه سال بعد
دخترمو گذاشتم پیش پرستارش و راه افتادم سمت قبرسون
سر راه یه دسته گل بزرگم خریدم
رفتم کنار قبر اتم
گلو گذاشتم رو سنگ قبرش
سه سال از مرگ ات میگذره و من هنوز نتونستم باور کنم که عشق زندگیم زنم مرده
.ات عشقم..خیلی حالم بده ..خیلی داغون شدم بعد رفتنت
حص و حال هیچ کارو ندارم
فقط بخاطر دخترمونه که زندم وگرنه خیلی وقت پیش امده بودم پیشت
کل خونه عکساتو زدم
دلم برات خیلی تنگ شده
دخترمون هر روز میگه مامان
ولی من چطوری به یه بچه به این کوچیکی یه همچین چیزیو بگم
بعد اشکام شروع کردم به اشک ریختن و کنار قبرش دراز کشیدم
.عشق زندگیم خیلی دلم برات تنگ شده....خیلی دل تنگتم...
پایان
دیدگاه ها (۹)

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

Forbidden love①⑤چشم‌هام رو باز کردم توی بیمارستان روی تخت در...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

part:40ات:کوک به حرفام خوب گوش کن ... ۱کیلو متر دیگه به آخری...

پارت ۴

୨୧ ────── 🌸🦋🌸 ────── ୨୧🌸 پارت 26 — ویو تهیونگ آت نگاهم کرد.آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط