×قسمت دهم×پارت سه
×قسمت دهم×پارت سه
_ایمااااان
ایمااااااااااان
بلند شو مامان
این زنگ ساعتت منواز خواب بیدار کرد
تو هنوز خوابی!؟
همونجور که تو تختم خواب بودم پتورو دور خودم مچاله کردم
_ساعت چنده مامان!؟
_یه ربع شیش
چند بار با خودم زمزمه کردم:یه ربع شیش
یه ربع شیش
وااااای
دیرم شد
تا برسم فقط یه ربع طول میکشه
دوساعتم باید لباس بپوشم من
یا خدا
فرشته میکشه منو
مثه برقگرفته ها از جامبلند شدم و رفتم سمت کمد
عادت نداشتم شبا چیزی بپوشم موقع خواب
واسه همین چیزی تنم نبود
سریعیه تیشرت مارک ادیداس زرد پوشیدم
بایه کت چرم اسپرت
یه شلوار کرم کتونم پا کردم
تو کوتاه تریت زمانی که میتونستم موهامو فرم دادم و با ادکلن دوش گرفتم
کلید ماشین و کولمو از روی جالباسی برداشتم و از اتاق زدم بیرون
_ایمان مامان بیا این لقمه رو بگیر ضعف میکنی بچه
با عجله لقمه رواز مامان گرفتم و به سکت در یورش بردم
خداحافظی سریعی کردم و تا ماشین دویدم و در حین دویدن کفشاموپا کردم
گاز ماشینوگرفتم و با سرعت بالا تاخونه فرشته گاز دادم
ده دیقه فرصت داشتم
شانسکی خیابونا خلوت بود
راس ده دیقه کم یا زیاد پشت در خونشون ترمز زدم
چندبار پشت سر هم بوق زدم و لقمه مامانو انداختم بالا
در خونشون باز شد و فرشته اومد سمت در
نشست کنارمو گفت:سلام ایمانم
لبخند شیرینی زدم
_سلام بهروی ماهه خانومه خودم
چطوری!؟
_توپ توپم
_خوداروشکر
جای خاصیمد نظرت نیست واسه صبحانه؟؟
_اوووم
نه خب
بیشتراوقات مامان حلیم میپزه
بیرون نمیریم زیاد
_باشه پس
یه جایی رو پیدا میکنیم دیه
فرشته سرشو به علامت موافقت تکون داد و دستشو سمت ضبط برد
بعد یکم صدای موزیک تو فضای ماشین پخش شد
یه موزیک شاد از سامان جلیلی
_چی میشه دستامو بازمبیای بگیری
دلت به رحم بیاد وبگی که باز نمیری
باور کن این تموم من و احساسمو
نشکنی غروراین قلب حساسمو
نمونی،زندگیم بازم میپاشه از هم
به سختی میگذرن این روزای پر از غم
به حدی من از این فاصله اشک میریزم
تا اینکه بیای و حالمو بفهمی کم کم
فرشته با اهنگ زمزمه میکرد
این بشر حرفی واسه گفتنم نداشته باشه باز حرفشو میزنه
کلا این دهنش باید تحرکداشته باشه
خدا به من صبر بده
یه مغازه بزرگ حلیم فروشی از اون دور چشمک میزد
کنارش ترمز زدم
رو به فرشته گفتم:بریم!؟
_بریم
از ماشین پیاده شدم و کتمو صاف و صوف کردم
سمت مغازه قدم برداشتم و فرشته هم دنبالم میومد
رفتیم داخل و یه میز از گوشه ترین قسمتای مغازه واسه نشستن انتخاب کردم
فرشته شال زردی سرشبود
چه جالب
با تیشرت من ست بود
مغازه خلوت بود
رفتم سمت پیشخوان و دوتا ظرف حلیم سفارش دادم
بعدمباز کنار فرشته نشستم
_خب
_خـب!؟
_خب
_خب و درد
ایمان ارزوت چیه!؟
_چه بی مقدمه
خب
ارزوی من
نمیدونم.. بهش فکر نکردم
_خو حالا فکر کن بهش
_صب کن
خب
ارزوی من تویی
خنده نازی کرد:ممنون
میخواسم بگم جواب ابراز علاقه من تشکر نیست
ولی بیخیال شدم
_میخوای بدونی ارزوی من چیه!؟
_هوم!؟چیه!؟
_ارزوی منشهرته
یه شهرت بزرگ
انقذر معروف که وقتی تو خیابون قدن میزنم با عینک دودی هم شناخته بشم
که همه دورم واسه گرفتن امضا جمع بشن
وااااای
ایمان
فکرشو بکن چه خوب میشه
تا یکی بگه فرشته شهسوارو میشناسی بگن اره اره
وااایخیلی خوشم میاد ازش
_باحاله
ظرفایحلیمو اوردن
بخار ازشون بلند میشد
ولی واسم جالب نبود
جالب واسم این بود که چرا من نباید ارزوی فرشته باشم
شهرت از منم واسش دوست داشتنی تره!؟
فرشته یه قاشق از حلیم داغو گذاشت توی دهنش
_زود بخور
الانه که دیرمون بشه
_از کلاسات چه خبر ایمان!؟
_دارمشون هنوز
_بهشون نیاز نداری که
_گاهی اوقات مهم نیست که تو به چی نیاز داری
اونایی که تو کلاسای من شرکت میکنن قطعا واسه بهتر شدن کاراشون به یه معلم نیاز دارن
نباید خودخواه باشم
بعدشم
گاهی اوقات نقاشی حالمو خوب میکنه
_مگه حالت خوب نیست!؟
_چرا خب
ولی همه ادمای دنیا گاهی اوقات حالشون بد میشه
جوابی نداد
_راسی ایمان
از بابا بزرگت چه خبر!؟
_سلامتی
یه مدته ناخوشه
دکتر گفته یع انفولانزای ساده گرفته
باید مواظبش باشیم
کارای شرکتم هوار شده رو سرم
امروز بعد دانشگاه باید برم شرکت
_جدی!؟
چه خوب
_اره...میگم میخوای باهام بیای!؟
_میشه بیام!؟
_چرا نشه؟؟
_وااای مرسی ایمان...پس بعد دانشگاه بریم
_باشه
خوردی که...بلند شو دیرمون شد
_باشه باشه
صب کن کیفمو بردارم
کیفشو برداشت و باهم رفتیم سمت پیشخوان
حساب کردم و بعد از مغازه خارج شدیم
تا خوده دانشگاه کسی حرف خاصی نمیزد
فرشته سرش تو گوشی بود
گاهی متنای. طنز و غم و ...واسه منم از توی گوشیش میخوند
رسیدیم به دانشگاه
کلاس فرشته یه ساعت زودتر از من بود
رفتکلاسش و منم تو ماشین موندم
صندلی ماشینو خوابوندم و ساعت گوشیمو تنظیم کردم
سائدموروی صورتم قرار دادم و سعی کردم بخوابم
بعد یکم خوابم برد و بیخیال همه چی استراحت کردم
_ایمااااان
ایمااااااااااان
بلند شو مامان
این زنگ ساعتت منواز خواب بیدار کرد
تو هنوز خوابی!؟
همونجور که تو تختم خواب بودم پتورو دور خودم مچاله کردم
_ساعت چنده مامان!؟
_یه ربع شیش
چند بار با خودم زمزمه کردم:یه ربع شیش
یه ربع شیش
وااااای
دیرم شد
تا برسم فقط یه ربع طول میکشه
دوساعتم باید لباس بپوشم من
یا خدا
فرشته میکشه منو
مثه برقگرفته ها از جامبلند شدم و رفتم سمت کمد
عادت نداشتم شبا چیزی بپوشم موقع خواب
واسه همین چیزی تنم نبود
سریعیه تیشرت مارک ادیداس زرد پوشیدم
بایه کت چرم اسپرت
یه شلوار کرم کتونم پا کردم
تو کوتاه تریت زمانی که میتونستم موهامو فرم دادم و با ادکلن دوش گرفتم
کلید ماشین و کولمو از روی جالباسی برداشتم و از اتاق زدم بیرون
_ایمان مامان بیا این لقمه رو بگیر ضعف میکنی بچه
با عجله لقمه رواز مامان گرفتم و به سکت در یورش بردم
خداحافظی سریعی کردم و تا ماشین دویدم و در حین دویدن کفشاموپا کردم
گاز ماشینوگرفتم و با سرعت بالا تاخونه فرشته گاز دادم
ده دیقه فرصت داشتم
شانسکی خیابونا خلوت بود
راس ده دیقه کم یا زیاد پشت در خونشون ترمز زدم
چندبار پشت سر هم بوق زدم و لقمه مامانو انداختم بالا
در خونشون باز شد و فرشته اومد سمت در
نشست کنارمو گفت:سلام ایمانم
لبخند شیرینی زدم
_سلام بهروی ماهه خانومه خودم
چطوری!؟
_توپ توپم
_خوداروشکر
جای خاصیمد نظرت نیست واسه صبحانه؟؟
_اوووم
نه خب
بیشتراوقات مامان حلیم میپزه
بیرون نمیریم زیاد
_باشه پس
یه جایی رو پیدا میکنیم دیه
فرشته سرشو به علامت موافقت تکون داد و دستشو سمت ضبط برد
بعد یکم صدای موزیک تو فضای ماشین پخش شد
یه موزیک شاد از سامان جلیلی
_چی میشه دستامو بازمبیای بگیری
دلت به رحم بیاد وبگی که باز نمیری
باور کن این تموم من و احساسمو
نشکنی غروراین قلب حساسمو
نمونی،زندگیم بازم میپاشه از هم
به سختی میگذرن این روزای پر از غم
به حدی من از این فاصله اشک میریزم
تا اینکه بیای و حالمو بفهمی کم کم
فرشته با اهنگ زمزمه میکرد
این بشر حرفی واسه گفتنم نداشته باشه باز حرفشو میزنه
کلا این دهنش باید تحرکداشته باشه
خدا به من صبر بده
یه مغازه بزرگ حلیم فروشی از اون دور چشمک میزد
کنارش ترمز زدم
رو به فرشته گفتم:بریم!؟
_بریم
از ماشین پیاده شدم و کتمو صاف و صوف کردم
سمت مغازه قدم برداشتم و فرشته هم دنبالم میومد
رفتیم داخل و یه میز از گوشه ترین قسمتای مغازه واسه نشستن انتخاب کردم
فرشته شال زردی سرشبود
چه جالب
با تیشرت من ست بود
مغازه خلوت بود
رفتم سمت پیشخوان و دوتا ظرف حلیم سفارش دادم
بعدمباز کنار فرشته نشستم
_خب
_خـب!؟
_خب
_خب و درد
ایمان ارزوت چیه!؟
_چه بی مقدمه
خب
ارزوی من
نمیدونم.. بهش فکر نکردم
_خو حالا فکر کن بهش
_صب کن
خب
ارزوی من تویی
خنده نازی کرد:ممنون
میخواسم بگم جواب ابراز علاقه من تشکر نیست
ولی بیخیال شدم
_میخوای بدونی ارزوی من چیه!؟
_هوم!؟چیه!؟
_ارزوی منشهرته
یه شهرت بزرگ
انقذر معروف که وقتی تو خیابون قدن میزنم با عینک دودی هم شناخته بشم
که همه دورم واسه گرفتن امضا جمع بشن
وااااای
ایمان
فکرشو بکن چه خوب میشه
تا یکی بگه فرشته شهسوارو میشناسی بگن اره اره
وااایخیلی خوشم میاد ازش
_باحاله
ظرفایحلیمو اوردن
بخار ازشون بلند میشد
ولی واسم جالب نبود
جالب واسم این بود که چرا من نباید ارزوی فرشته باشم
شهرت از منم واسش دوست داشتنی تره!؟
فرشته یه قاشق از حلیم داغو گذاشت توی دهنش
_زود بخور
الانه که دیرمون بشه
_از کلاسات چه خبر ایمان!؟
_دارمشون هنوز
_بهشون نیاز نداری که
_گاهی اوقات مهم نیست که تو به چی نیاز داری
اونایی که تو کلاسای من شرکت میکنن قطعا واسه بهتر شدن کاراشون به یه معلم نیاز دارن
نباید خودخواه باشم
بعدشم
گاهی اوقات نقاشی حالمو خوب میکنه
_مگه حالت خوب نیست!؟
_چرا خب
ولی همه ادمای دنیا گاهی اوقات حالشون بد میشه
جوابی نداد
_راسی ایمان
از بابا بزرگت چه خبر!؟
_سلامتی
یه مدته ناخوشه
دکتر گفته یع انفولانزای ساده گرفته
باید مواظبش باشیم
کارای شرکتم هوار شده رو سرم
امروز بعد دانشگاه باید برم شرکت
_جدی!؟
چه خوب
_اره...میگم میخوای باهام بیای!؟
_میشه بیام!؟
_چرا نشه؟؟
_وااای مرسی ایمان...پس بعد دانشگاه بریم
_باشه
خوردی که...بلند شو دیرمون شد
_باشه باشه
صب کن کیفمو بردارم
کیفشو برداشت و باهم رفتیم سمت پیشخوان
حساب کردم و بعد از مغازه خارج شدیم
تا خوده دانشگاه کسی حرف خاصی نمیزد
فرشته سرش تو گوشی بود
گاهی متنای. طنز و غم و ...واسه منم از توی گوشیش میخوند
رسیدیم به دانشگاه
کلاس فرشته یه ساعت زودتر از من بود
رفتکلاسش و منم تو ماشین موندم
صندلی ماشینو خوابوندم و ساعت گوشیمو تنظیم کردم
سائدموروی صورتم قرار دادم و سعی کردم بخوابم
بعد یکم خوابم برد و بیخیال همه چی استراحت کردم
- ۷.۶k
- ۲۶ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط