پنج سالگی ات را یادت هست؟؟
پنج سالگی ات را یادت هست؟؟
من ، خوب یادم است
تمام دغدغه هایم به عروسک های اتاقم ختم میشد
تمام پنج سالگیم به شانه کردن و بافتن موهای عروسک ها گذشت
به اینکه نکند به یکی شان کمتر توجه کنم و از دستم ناراحت شود
..
نزدیک به سی سال گذشته
وچقدر دلم برای عروسک هام تنگ شده
برای پنج سالگی ام تنگ شده
برای همان دغدغه ها ..
بزرگ شدم اما هر روز که گذشته ، دنیا کوچک و کوچک تر شده
هم مرز تنم شده این روزها
و حال این دیوار نامریی حبسم کرده در خودم..
دارد خفه می شود کودک پنج ساله درونم
دارد می رود و جهانش را می برد و
من می مانم و دنیای دو رنگی که هیچ شباهتی به کودکیم ندارد..
من؛
#دلم_برای_پنج_سالگی_ام_تنگ_شده..
من ، خوب یادم است
تمام دغدغه هایم به عروسک های اتاقم ختم میشد
تمام پنج سالگیم به شانه کردن و بافتن موهای عروسک ها گذشت
به اینکه نکند به یکی شان کمتر توجه کنم و از دستم ناراحت شود
..
نزدیک به سی سال گذشته
وچقدر دلم برای عروسک هام تنگ شده
برای پنج سالگی ام تنگ شده
برای همان دغدغه ها ..
بزرگ شدم اما هر روز که گذشته ، دنیا کوچک و کوچک تر شده
هم مرز تنم شده این روزها
و حال این دیوار نامریی حبسم کرده در خودم..
دارد خفه می شود کودک پنج ساله درونم
دارد می رود و جهانش را می برد و
من می مانم و دنیای دو رنگی که هیچ شباهتی به کودکیم ندارد..
من؛
#دلم_برای_پنج_سالگی_ام_تنگ_شده..
- ۲.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط