{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part "73"

Part "73"
☆ویو هانا☆
فردای اون شب کذایی، رفتارهای ماریا کاملاً تغییر کرد؛ اما نه از روی مادری یا دلسوزی، بلکه فقط و فقط از سر حسادت و کینه‌توزی.
وقتی دید تهیونگ چقدر روی آرا و من حساسه، تصمیم گرفت آرا رو به اتاق خودش ببره. اون اصلاً به بچه اهمیتی نمی‌داد و وجود آرا براش کلافه‌کننده بود، اما نمی‌تونست تحمل کنه که من نقش مادر رو برای دختر تهیونگ بازی کنم.
صبح زود، وقتی تهیونگ برای جلسه‌ی کاری با جونگ‌کوک از عمارت بیرون رفت، ماریا با کمک سارینا گهواره‌ی آرا رو کشید و برد به اتاق خودش.
ماریا (با پوزخند و لحنی پر از کینه): از امروز این بچه توی اتاق منه! تو هم حق نداری پات رو بذاری این‌طرف راهرو، فهمیدی؟
سارینا هم با خنده‌ای خبیثانه اضافه کرد:
سارینا: و البته از امروز تمام کارهای سنگین عمارت، از شستن سنگ‌های حیاط گرفته تا تمیز کردن انباری‌ها، به عهده‌ی توئه! باید بفهمی جایگاهت کجاست دخترهٔ خدمتکار!
☆ویو راوی☆
روزها به همین منوال می‌گذشت. ماریا دور از چشم تهیونگ، سخت‌ترین و طاقت‌فرساترین کارها رو روی دوش هانا می‌گذاشت. هانا تا پاسی از شب مشغول تمیزکاری بود، دست‌های ظریفش زخمی شده بود و از خستگی نای ایستادن نداشت. اما تلخ‌تر از کارهای سنگین، دوری از آرا کوچولو بود.
ماریا توی اتاقش جلوی آرا می‌نشست، بدون اینکه حتی نگاهش کنه، فقط بچه رو نگه می‌داشت تا هانا حسرت بخوره. وقتی آرا گریه می‌کرد، ماریا کلافه می‌شد و در اتاق رو می‌بست تا صدای گریه‌اش توی عمارت بپیچه.
اما حس مادری هانا و وابستگی شدید آرا به اون، چیزی نبود که با این خباثت‌ها از بین بره...
☆ویو هانا☆
ساعت از ۲ شب گذشته بود. تمام تنم از خستگی درد می‌کرد. تهیونگ هنوز از جلسه‌ی دیرهنگامش برنگشته بود و عمارت توی تاریکی فرو رفته بود.
داشتم با دست‌های لرزانم زمین سالن رو دستمال می‌کشیدم که صدای گریه‌ی آروم و بی‌قراریِ آرا از طبقه بالا به گوشم رسید. قلبم فشرده شد. می‌دونستم ماریا طبق معمول خوابه و اصلاً توجهی به بچه نداره.
دستکشم رو درآوردم و با قدم‌های بی‌صدا، مثل یک سایه رفتم سمت طبقه بالا. پشت در اتاق ماریا ایستادم. صدای گریه‌ی آرا خفه و بی‌رمق شده بود؛ انگار ساعت‌ها بود که داشت گریه می‌کرد و کسی بغلش نکرده بود.
دستم رو با احتیاط روی دستگیره گذاشتم. در قفل نبود. خیلی آروم در رو باز کردم. ماریا روی تخت خوابیده بود و پُشتش به گهواره بود.
آرا کوچولو توی گهواره دست و پا می‌زد و صورت کوچکش از گریه سرخ شده بود. با دیدن من، انگار من رو شناخت؛ گریه‌اش کم‌رنگ شد و دست‌های کوچکش رو توی هوا تکون داد.
با عجله و با نهایت احتیاط، رفتم بالای سر گهواره. آرا رو آروم کشیدم توی بغلم و به سینه‌ام چسبوندم. به محض اینکه جسم کوچکش رو روی قلبم حس کرد، سرش رو گذاشت روی شونه‌ام و آروم شد. فقط صدای هق‌هق‌های کوچیکش می‌آمد.
هانا (تحت لب و با نوازش موهای آرا): جانِ دلم... الهی پیش‌مرگت بشم. ببخشید که دیر اومدم...
آرا رو آروم از اتاق ماریا بیرون آوردم و بردمش به اتاق کوچک خودم. روی تخت نشستم و شروع کردم به تکون دادنش. آرا با اون چشم‌های مشکی و درشتش زل زده بود به من و انگشت شستم رو محکم توی دستش گرفته بود.
توی همین لحظه، درِ اتاق باز شد.
ترسیدم و سریع آرا رو محکم‌تر بغل کردم، اما وقتی سایه‌ی بلند جلوی در رو دیدم، نفسم حبس شد...
تهیونگ بود. خسته از راه رسیده بود، اما با دیدن من و آرا، نگاهش تغییر کرد. قدم زد و آمد داخل اتاق. در رو آروم بست.
تهیونگ به دست‌های زخمی من، چهره‌ی خسته‌ام و آرا که توی بغلم آروم گرفته بود نگاه کرد. خط فکش انقدر منقبض شد که معلوم بود همه‌چیز رو فهمیده.
ته (با صدایی بم و پر از خشم و درد): باز هم ماریا اذیتت کرده، نه؟ با دستات چکار کردی هانا؟
سرجایم تکون خوردم و نگاهم رو دزدیدم:
هانا: چیزی نیست... فقط... آرا داشت گریه می‌کرد. ماریا خواب بود، رفتم دزدکی آوردمش پیش خودم.
تهیونگ نزدیک‌تر شد. کنارم روی تخت نشست. دستِ خسته و زخمی من رو توی دست‌های گرمش گرفت و به آرومی انگشتام رو نوازش کرد. چشم‌هاش پر از حسرت و عشقی بود که دیگه نمی‌تونست پنهانش کنه.
ته: من رو ببخش هانا... ببخشید که مجبور بشی به خاطر من و این بچه این‌همه عذاب بکشی. ماریا فکر می‌کنه با دور کردن آرا می‌تونه تو رو بشکنه، اما نمی‌دونه... آرا خودش راهش رو به سمت مادر واقعی‌ش پیدا می‌کنه.
هانا به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد. توی تاریکی اتاق، نگاه‌هاشون در هم گره خورد. عشق و حس حمایتی که توی چشم‌های تهیونگ موج می‌زد، تمام خستگی اون روز سخت رو از تن هانا بیرون کرد...
ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁹آیلا آر...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "62"☆ویو هانا☆آن شب...فکر می‌کردم کارهام زود تموم ...

پارت اول هوا تاریک شده بود و بارون ن...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

پارت ۴

.......//برده ی زیبا//........

پارت 4۱:روشناییِ سرخ و آبیِ چراغ‌های پلیس، از پنجره‌های بزرگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط