مافیای من
#مافیای_من
پارت 32
ویو میرا:
وقتی وارد خونه شدم بدون توجه به جونگکوک با قدم های تند به سمت اتاقم رفتم
درِ اتاق رو با حرص کوبیدم بههم و پشتم رو بهش تکیه دادم. قفسهی سینهم از شدت خشم و حرص بالا و پایین میرفت. نگاهی به اتاقِ نیمهتاریک انداختم؛ همهچیز سر جاش بود، اما تو اون لحظه حتی در و دیوارِ این خونه هم روی اعصابم راه میرفتن.
«اصلاً کلمهی خودخواه از روی من درست شده…»
صدای خسته ی جونگکوک توی گوشم اکو میشد و تنم رو به لرزه میانداخت. از خودم، از سکوتِ مسخرهی خودم موقع شنیدن اون حرفها، و از اون مردِ مغرورِ خودخواهِ تمامعیار متنفر بودم! دستم رو محکم روی پیشونیم کشیدم و کلافه چند قدم توی اتاق راه رفتم. انگار تو سینهم آتیش روشن کرده بودن.
میرا: بی خیال باید لباسم رو عوض کنم و استراحت کنم
رفتم لباس راحتیم رو تنم کردم و کتابی برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به کتاب خوندن...(لباسش رو استوری میکنم اگه نبود توی کامنت ها بگین براتون ارسال میکنم )
نفهمیدم چیشد که خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 1شب بود بدون فکر کردن رفتم اشپزخونه داخل یخچال رو نگاه کردم یکم غذا از قبل بود همون رو برداشتم و گرمش کردمو شروع کردم با خوردن وسط خوردن از جونگکوک یادم اومد
با هر لقمه ای که میخوردم له یک چیزی فکر میکردم
«یعنی غذا خورده؟؟»«اصلا به منچه»«اما اگه گرسنه باشه چی» تو فکر غذا بودم که یهو از زخمش یادم اومد پانسمان زخمش باید تعویض میشد «اصلا بمنچه خودش یک کاریش میکنه دیگه»
رفتم سمت اتاقم میخواستم برم توی تختم اما عذاب وجدان داشتم کلافه پوفی کشیدم، جعبهی کمکهای اولیه رو از توی کشو چنگ زدم و سمت درِ اتاقِ اون مردِ لجوج به راه افتادم. باید میرفتم و این وظیفهی لعنتی رو تموم میکردم، قبل از اینکه باز بخواد با اون نیش و کنایههاش خونم رو تو شیشه کنه…
وقتی وارد راهروی تاریک شدم قلبم شروع کرد به تپیدن
بلاخره رسیدم به اتاق جونگکوک
دستگیره رو پایین کشیدم و بدون در زدن وارد اتاق شدم. اتاق توی تاریکیِ غلیظی فرو رفته بود و فقط نورِ ضعیف ماه از پنجره روی زمین میتابید. جونگکوک روی لبهی تخت نشسته بود؛ پیراهنش رو درآورده بود و داشت با یه دستمال تمیز زخمِ روی پهلوش رو پاک میکرد. با صدای در، سرش رو چرخوند. نگاهش… وای از اون نگاهِ سرد و بیروحش! هیچ اثری از اون شیطنتهای همیشگی یا حتی کنایههای روی مخش نبود؛ یه انجمادِ مطلق که تنم رو لرزوند
ثانیهای خیرهم موند، جوری که انگار وجودم براش اضافهترین چیزِ ممکن بود. نگاهش رو ازم گرفت و با لحنِ بم، سرد و خشکی که انگار از ته چاه میاومد، لب زد
جونگکوک: اینجا چی میخوای؟ کسی دعوتت نکرده.
آب دهنم رو قورت دادم و جعبهی کمکهای اولیه رو محکمتر تو دستم فشردم تا لرزشِ دستم رو نبینه. سعی کردم لحنم بیتفاوت باشه
میرا: خوشت بیاد یا نیاد، وظیفهم ایجاب میکنه بیام این زخمِ لعنتی رو پانسمان کنم. فکر نکن دلسوزِ تو شدم، فقط نمیخوام فردا تو عمارت بوی گندِ عفونت بپیچه!
جونگکوک پوزخندِ تلخ و بیحسی زد، بدون اینکه حتی نگاهش رو بهم بده، سرش رو تکون داد
لازم نکرده لطف کنی. خودم از پسِ خودم برمیاومدم. در رو پشت سرت ببند و گمشو بیرون.
غریزه و لجبازیم اجازه نداد عقب بکشم. با قدمهای بلند رفتم جلو و جعبه رو روی میز کوبیدم
میرا: حرف اضافه نزن اقای جئون، بزار زخمتو ببینم
جونگکوک با اکراه و کلافگی چرخید، اما تا اومدم بهش نزدیک بشم، با دستِ دیگهش محکم هولم داد و با همون صدای سرد غرید
جونگکوک: گفتم نزدیکم نشو! زبون نفهمی مگه؟ جیمین درست گفت… نباید وقتم رو باهات تلف میکردم.
اون جملهاش مثل تیر نشست توی سینهم. حرص، عصبانیت و یه بغضِ سمج با هم ریخت توی گلوم. بیحوصله و با حرص دستم رو دراز کردم تا پماد رو بردارم، اما تو همون لحظه پام به لبهی فرش گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم!
میرا: عه… !
خواستم خودم رو نگه دارم که مچِ دستم کشیده شد، اما سنگینیِ وزنم کار خودش رو کرد. مستقیم افتادم روی قفسهی سینهی پهنِ جونگکوک
از ضربهی برخورد، نالهی کوتاهی از بین لبهای جونگکوک بلند شد و دستِ سالمش ناخودآگاه دور کمرم حلقه شد تا مانع پرت شدنم بشه. برای ثانیهای همهچیز تو سکوتِ اتاق متوقف شد
نفسهای داغِ جفتمون توی هم گره خورده بود. چشمهام از وحشت و شوک گشاد شده بود و مستقیم خیره شده بودم به چشمهای تاریک و خیرهی اون...
پایان پارت 32
پارت 32
ویو میرا:
وقتی وارد خونه شدم بدون توجه به جونگکوک با قدم های تند به سمت اتاقم رفتم
درِ اتاق رو با حرص کوبیدم بههم و پشتم رو بهش تکیه دادم. قفسهی سینهم از شدت خشم و حرص بالا و پایین میرفت. نگاهی به اتاقِ نیمهتاریک انداختم؛ همهچیز سر جاش بود، اما تو اون لحظه حتی در و دیوارِ این خونه هم روی اعصابم راه میرفتن.
«اصلاً کلمهی خودخواه از روی من درست شده…»
صدای خسته ی جونگکوک توی گوشم اکو میشد و تنم رو به لرزه میانداخت. از خودم، از سکوتِ مسخرهی خودم موقع شنیدن اون حرفها، و از اون مردِ مغرورِ خودخواهِ تمامعیار متنفر بودم! دستم رو محکم روی پیشونیم کشیدم و کلافه چند قدم توی اتاق راه رفتم. انگار تو سینهم آتیش روشن کرده بودن.
میرا: بی خیال باید لباسم رو عوض کنم و استراحت کنم
رفتم لباس راحتیم رو تنم کردم و کتابی برداشتم و روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به کتاب خوندن...(لباسش رو استوری میکنم اگه نبود توی کامنت ها بگین براتون ارسال میکنم )
نفهمیدم چیشد که خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 1شب بود بدون فکر کردن رفتم اشپزخونه داخل یخچال رو نگاه کردم یکم غذا از قبل بود همون رو برداشتم و گرمش کردمو شروع کردم با خوردن وسط خوردن از جونگکوک یادم اومد
با هر لقمه ای که میخوردم له یک چیزی فکر میکردم
«یعنی غذا خورده؟؟»«اصلا به منچه»«اما اگه گرسنه باشه چی» تو فکر غذا بودم که یهو از زخمش یادم اومد پانسمان زخمش باید تعویض میشد «اصلا بمنچه خودش یک کاریش میکنه دیگه»
رفتم سمت اتاقم میخواستم برم توی تختم اما عذاب وجدان داشتم کلافه پوفی کشیدم، جعبهی کمکهای اولیه رو از توی کشو چنگ زدم و سمت درِ اتاقِ اون مردِ لجوج به راه افتادم. باید میرفتم و این وظیفهی لعنتی رو تموم میکردم، قبل از اینکه باز بخواد با اون نیش و کنایههاش خونم رو تو شیشه کنه…
وقتی وارد راهروی تاریک شدم قلبم شروع کرد به تپیدن
بلاخره رسیدم به اتاق جونگکوک
دستگیره رو پایین کشیدم و بدون در زدن وارد اتاق شدم. اتاق توی تاریکیِ غلیظی فرو رفته بود و فقط نورِ ضعیف ماه از پنجره روی زمین میتابید. جونگکوک روی لبهی تخت نشسته بود؛ پیراهنش رو درآورده بود و داشت با یه دستمال تمیز زخمِ روی پهلوش رو پاک میکرد. با صدای در، سرش رو چرخوند. نگاهش… وای از اون نگاهِ سرد و بیروحش! هیچ اثری از اون شیطنتهای همیشگی یا حتی کنایههای روی مخش نبود؛ یه انجمادِ مطلق که تنم رو لرزوند
ثانیهای خیرهم موند، جوری که انگار وجودم براش اضافهترین چیزِ ممکن بود. نگاهش رو ازم گرفت و با لحنِ بم، سرد و خشکی که انگار از ته چاه میاومد، لب زد
جونگکوک: اینجا چی میخوای؟ کسی دعوتت نکرده.
آب دهنم رو قورت دادم و جعبهی کمکهای اولیه رو محکمتر تو دستم فشردم تا لرزشِ دستم رو نبینه. سعی کردم لحنم بیتفاوت باشه
میرا: خوشت بیاد یا نیاد، وظیفهم ایجاب میکنه بیام این زخمِ لعنتی رو پانسمان کنم. فکر نکن دلسوزِ تو شدم، فقط نمیخوام فردا تو عمارت بوی گندِ عفونت بپیچه!
جونگکوک پوزخندِ تلخ و بیحسی زد، بدون اینکه حتی نگاهش رو بهم بده، سرش رو تکون داد
لازم نکرده لطف کنی. خودم از پسِ خودم برمیاومدم. در رو پشت سرت ببند و گمشو بیرون.
غریزه و لجبازیم اجازه نداد عقب بکشم. با قدمهای بلند رفتم جلو و جعبه رو روی میز کوبیدم
میرا: حرف اضافه نزن اقای جئون، بزار زخمتو ببینم
جونگکوک با اکراه و کلافگی چرخید، اما تا اومدم بهش نزدیک بشم، با دستِ دیگهش محکم هولم داد و با همون صدای سرد غرید
جونگکوک: گفتم نزدیکم نشو! زبون نفهمی مگه؟ جیمین درست گفت… نباید وقتم رو باهات تلف میکردم.
اون جملهاش مثل تیر نشست توی سینهم. حرص، عصبانیت و یه بغضِ سمج با هم ریخت توی گلوم. بیحوصله و با حرص دستم رو دراز کردم تا پماد رو بردارم، اما تو همون لحظه پام به لبهی فرش گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم!
میرا: عه… !
خواستم خودم رو نگه دارم که مچِ دستم کشیده شد، اما سنگینیِ وزنم کار خودش رو کرد. مستقیم افتادم روی قفسهی سینهی پهنِ جونگکوک
از ضربهی برخورد، نالهی کوتاهی از بین لبهای جونگکوک بلند شد و دستِ سالمش ناخودآگاه دور کمرم حلقه شد تا مانع پرت شدنم بشه. برای ثانیهای همهچیز تو سکوتِ اتاق متوقف شد
نفسهای داغِ جفتمون توی هم گره خورده بود. چشمهام از وحشت و شوک گشاد شده بود و مستقیم خیره شده بودم به چشمهای تاریک و خیرهی اون...
پایان پارت 32
- ۳.۱k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط