**پارت ۲۵**

**پارت ۲۵**

صدای لرزانِ یونا پشتِ درِ اتاق پیچید، اما جونگکوک حتی ذره‌ای تکون نخورد. وزنِ تنِ سفت و سنگینش روی تخت، کاملاً من رو قفل کرده بود. چشم‌های تیره‌اش توی چشم‌هام دوخته شده بود و انگار تمامِ دنیای بیرون براش بی‌معنی بود.

یونا دوباره با حرص و دستپاچگی در رو چنگ زد:
- «جونگکوک... داری چیکار می‌کنی؟ مرده میگه خبرِ خیلی مهمی درباره‌ی جاسوس‌های باندِ شمالی داره! لطفاً بیا بیرون!»

جونگکوک نفسِ عمیقی کشید، سرش رو بالا آورد و با صدایی که از شدتِ بم بودن توی سینه‌ی اتاق طنین‌انداز شد، طوری که یونا از پشتِ در بشنود، غرید:
- «گمشده و گورش رو گم کن، یونا! بگو تا پنج دقیقه‌ی دیگه اگر اونجا نباشم، زبونِ کسی که خبر رو آورده از حلقش می‌کشم بیرون! مزاحمم نشو!»

سکوتِ وحشتناکی پشتِ در برقرار شد. صدای قدم‌های سریع و خش‌دارِ یونا که با خشم و بغض دور می‌شد، نشون می‌داد که از شدتِ تحقیر داره دیوونه میشه.

جونگکوک دوباره نگاهش رو برگردونید روی من. لبخندِ خطرناکی روی لب‌هاش نشست و با انگشتِ شستش خطِ فکم رو لمس کرد:
- «خب... کجا بودیم، عکاسِ کوچولو؟ داشتیم درباره‌ی تنبیه صحبت می‌کردیم، مگه نه؟»

با تمامِ قدرتی که توی تنم داشتم، سرم رو عقب کشیدم و با چشم‌های آتشین بهش خیره شدم:
- «تو واقعاً روانی‌ای، جونگکوک! یونا اون بیرون داره از حسادت و خشم پر پر میشه، اونوقت تو وقتت رو گذاشتی روی منِ لجباز که داری به زور اینجا نگه داشتی؟ نکنه ترسیدی واقعاً فرار کنم؟»

جونگکوک با شنیدنِ این حرف، صدای خنده‌ی بم و کوتاهی توی گلوش پیچید. خم شد و لب‌هاش رو خطرناک‌ نزدیکِ لاله‌ی گوشم کرد؛ جوری که گرمای تنفسش لرزه به تنم انداخت:
- «فرار؟ تو حتی توی خواب‌هات هم نمی‌تونی از این عمارت فرار کنی، النا. من از هیچ‌کس نمی‌ترسم... ولی تو... تو تنها کسی هستی که داری عقل رو از سرِ جئون جونگکوک می‌دزدی. و من آدمیم که هر چیزی رو که مالِ خودم بشه، با هیچ‌کس تقسیم نمی‌کنم؛ نه یونا، نه هیچ‌کدوم از اون سگ‌های دورِ میز!»

قبل از اینکه بتونم جوابی به این اعترافِ گستاخانه‌اش بدم، با یه حرکتِ سریع از روی تنم بلند شد. کتِ چروک‌شده‌اش رو مرتب کرد، نگاهِ خیره‌ی تیره‌ای به من انداخت که روی تخت نفس‌نفس می‌زدم، و با گام‌های بلند سمتِ در رفت. در رو باز کرد و بدونِ اینکه برگرده عقب، گفت:
- «تا من برگردم، از این اتاق تکون نمی‌خوری... وگرنه تنبیه‌ات خیلی فراتر از این حرف‌ها می‌شه!»

در با صدای بلندی بسته شد و قفل شد. من موندم و یه اتاقِ تاریک، قلبی که دیوانه‌وار توی سینه‌ام می‌کوبید، و غروری که هنوز سرسختانه مقاومت می‌کرد... اما برای چقدر طولانی؟
دیدگاه ها (۱۲)

چند پارتی بازی ممنوع

پارت ۴۰

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

دختر و پارتی

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

مافیای من

عنوان سناریو: بازی جاسوس

پارت اول هوا تاریک شده بود و بارون ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط