{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#خدا_مےداند

#خدا_مےداند
چند نفر
همین ساعت ها
توی اتاقشان #باران می آید
#سیل راه می افتد و
فردا #صبح
مجبورند با #لبخند
تظاهر کنند
که هرگز دلشان
#براے_هیچ_چیزے_نگرفتہ_است...
دیدگاه ها (۳)

َاین متن زیبارو تقدیم کن به بهترین های زندگیت ...من برای تما...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

Afterglow

پارت ۲ویو روبی:توی اتاق بودم و داشتم فکر میکردم به این که ای...

من برای تمام آدم‌ها حالِ خوب آرزو می‌کنمو برای تمام دل‌ها آر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

پارت ۱۵ — «نقشه‌ی شبانه»ساعت نزدیک یازده شب بود. تهیونگ روی ...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

💜🎂 تولدت مبارک، فرشته‌ی قشنگمون، پارک جیمین! 🥹🫂تو یکی از قشن...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۳روز چهارم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط