🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» 🖤
صبح روز بعد، عمارت از همیشه شلوغتر بود.
جین زودتر از همه در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود.
نامجون مشغول بررسی وسایل موردنیاز بود و یونگی کنار پنجره ایستاده بود و با آرامش قهوهاش را میخورد.
هوسوک چند بار ساعت را نگاه کرد.
— جیا هنوز بیدار نشده؟
جیمین خندید.
— خودش گفت زود بیدار میشه.
تهیونگ با لبخند گفت:
— جیا وقتی میگه «زود بیدار میشم»، معمولاً یعنی...
همان لحظه صدای قدمهای تند از طبقه بالا آمد.
همه برگشتند.
جیا با موهای نامرتب و قیافه خوابآلود از پلهها پایین آمد.
— صبح بخیر...
تهیونگ خندید.
— بالاخره!
جیا چشمهایش را مالید.
— چی شده؟
هوسوک گفت:
— قرار بود زود بیدار بشی.
جیا چند لحظه فکر کرد.
— خب... زود بیدار شدم.
یونگی به ساعت نگاه کرد.
— ساعت نه و نیمه.
جیا با خونسردی گفت:
— برای من زوده.
همه خندیدند.
جیا تازه متوجه شد همه آمادهاند.
— وایسا...
نگاهش را بین همه چرخاند.
— یعنی واقعاً همه آمادهاید؟!
جین گفت:
— بله، خانم مسئول.
جیا ناگهان کاملاً سرحال شد.
— پس بریم!
جونگکوک از کنار در گفت:
— اول صبحانه.
جیا ایستاد.
— درست میگی، بابا.
بعد سریع به سمت میز رفت.
— بدون صبحانه هیچکس حق نداره حرکت کنه!
جین لبخند زد.
— بالاخره یکی اینجا حرف حساب زد.
جیا نشست و شروع کرد به خوردن.
تهیونگ کنار او نشست.
— خب جیا، امروز چه برنامهای داری؟
جیا با دهان پر گفت:
— هنوز نمیدونم.
جونگکوک نگاهش کرد.
— و بهتره قبل از رسیدن مقصد هم چیزی طراحی نکنی.
جیا با مظلومیت گفت:
— من فقط میخوام خوش بگذره.
هوسوک خندید.
— همین جمله از طرف تو یعنی باید آماده باشیم.
جیا خندید.
— عمو هوسوک، خیلی منو دستکم میگیری!
جیمین گفت:
— نه، اتفاقاً زیادی خوب میشناسیمت.
جیا قاشقش را بالا گرفت.
— پس امروز قراره یه روز خیلی خوب داشته باشیم!
جونگکوک نگاهی به هفت نفر دیگر انداخت.
— امیدوارم.
جیا لبخند زد.
— مطمئن باش بابا.
و اینبار، هر هشت نفر آماده بودند تا اولین بیرون رفتن خانوادگیشان را با هم شروع کنند.
فصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» 🖤
صبح روز بعد، عمارت از همیشه شلوغتر بود.
جین زودتر از همه در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود.
نامجون مشغول بررسی وسایل موردنیاز بود و یونگی کنار پنجره ایستاده بود و با آرامش قهوهاش را میخورد.
هوسوک چند بار ساعت را نگاه کرد.
— جیا هنوز بیدار نشده؟
جیمین خندید.
— خودش گفت زود بیدار میشه.
تهیونگ با لبخند گفت:
— جیا وقتی میگه «زود بیدار میشم»، معمولاً یعنی...
همان لحظه صدای قدمهای تند از طبقه بالا آمد.
همه برگشتند.
جیا با موهای نامرتب و قیافه خوابآلود از پلهها پایین آمد.
— صبح بخیر...
تهیونگ خندید.
— بالاخره!
جیا چشمهایش را مالید.
— چی شده؟
هوسوک گفت:
— قرار بود زود بیدار بشی.
جیا چند لحظه فکر کرد.
— خب... زود بیدار شدم.
یونگی به ساعت نگاه کرد.
— ساعت نه و نیمه.
جیا با خونسردی گفت:
— برای من زوده.
همه خندیدند.
جیا تازه متوجه شد همه آمادهاند.
— وایسا...
نگاهش را بین همه چرخاند.
— یعنی واقعاً همه آمادهاید؟!
جین گفت:
— بله، خانم مسئول.
جیا ناگهان کاملاً سرحال شد.
— پس بریم!
جونگکوک از کنار در گفت:
— اول صبحانه.
جیا ایستاد.
— درست میگی، بابا.
بعد سریع به سمت میز رفت.
— بدون صبحانه هیچکس حق نداره حرکت کنه!
جین لبخند زد.
— بالاخره یکی اینجا حرف حساب زد.
جیا نشست و شروع کرد به خوردن.
تهیونگ کنار او نشست.
— خب جیا، امروز چه برنامهای داری؟
جیا با دهان پر گفت:
— هنوز نمیدونم.
جونگکوک نگاهش کرد.
— و بهتره قبل از رسیدن مقصد هم چیزی طراحی نکنی.
جیا با مظلومیت گفت:
— من فقط میخوام خوش بگذره.
هوسوک خندید.
— همین جمله از طرف تو یعنی باید آماده باشیم.
جیا خندید.
— عمو هوسوک، خیلی منو دستکم میگیری!
جیمین گفت:
— نه، اتفاقاً زیادی خوب میشناسیمت.
جیا قاشقش را بالا گرفت.
— پس امروز قراره یه روز خیلی خوب داشته باشیم!
جونگکوک نگاهی به هفت نفر دیگر انداخت.
— امیدوارم.
جیا لبخند زد.
— مطمئن باش بابا.
و اینبار، هر هشت نفر آماده بودند تا اولین بیرون رفتن خانوادگیشان را با هم شروع کنند.
- ۴۲۴
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط