وارث

part 11
تو راه رفتن به خوابگاه بعضی از بچه ها دور و ور آکیرا میپیچیدن و راجب کوسش تعریف میکردن، یسری ها هم مثل میدوریا ازش سوالاتی راجب کوسش میپرسیدن. ولی کیریشیما بدجور حواسش جمع بود و شینسو هم نگران و تو فکر بود. شاید بخاطر چیزی که آکیرا بهشون گفته بود شایدم چهره الان آکیرا. قیافش تغییر زیادی نکرده بود و مثل همیشه بود ولی یکی مثل کیریشیما و شینسو که باهاش نسبتا صمیمی بودن از روی لحنی که به بقیه جواب میداد میفهمیدن که به اندازه ضخامت یک تار مو فاصله داره که بقیه رو جر بده (معذرت:)). باکوگو هم... خب مثل همیشه داشت با فاصله بیشتر از بقیه راه میرفت، دست هاش داخل جیبش، عصبی در حدی که ممکن بود منفجر بشه.
همین که به داخل خوابگاه رسیدن، یکسری ها روی مبل داخل سالن اصلی ولو شدن، یسری ها هنوز داشتن با هم حرف میزدن، آکیرا هم مثل یکسری های دیگه داشت میرفت سمت راه‌پله که بره سمت اتاقش. شینسو و کیریشیما هم که دیگه خیالشون راحت شده بود که بقیه دست از سر آکیرا برداشتن اضطرابشون فرو ریخت. ولی همه این آرامش با ورود باکوگو به صحنه شکسته شد.
باکوگو: *درحالی کهردستاش هنوز داخل جیبش بود بسمت راه پله، جایی که آکیرا داشت میرفت با قدم های آرام و حساب شده رفت* هوی... *با لحن عصبی*
همه بسمت باکوگو برگشتن. آکیرا هم با اون چهره پوکر به باکوگو نگاه کرد که نزدیکش میشد. کیریشیما که قصد باکوگو رو فهمیده بود اضطراب دوباره تو وجودش ریشه زد.
کیریشیما: *سریع بسمت باکوگو رفت و بین اون و آکیرا وایساد* هی مرد... نظرت چیه این سری بیخیال شی. *نگران*
باکوگو: *کیریشیما رو کنار زد* بکش کنار مو گندیده *عصبی*.
باکوگو جلو رفت و یقه آکیرا را گرفت و بسمت خودش کشید، طوری که آکیرا مجبور شد روی نوک پنجه اش وایسه.
باکوگو: *تو صورت آکیرا غرید* من نمیدونم چجوری ولی مطمئنم یه حقه ای سوار کردی. *داد* زود باش جواب منو بده! تو که هیچ کوسه ای نداشتی! به من باختی. چجوری بدون اینکه به دکو دست بزنی اونو پرت کردی؟ هاااا؟!
یسری از بچه ها و کیریشیما و شینسو هم سعی داشتن باکوگو رو آروم کنن.
آکیرا: *عصبی و بیحوصله* ول کن... *زمزمه*
باکوگو: *یقه آکیرا را بیشتر داخل مشتش فشرد* زر زر نکن و جواب منو بده!
آکیرا: *عصبی بود. دستش داشت میلرزید* همین الان ولم میکنی *داشت کم کم دستش رو بالا میاورد* یا- *تن صدا بالا ولی کمتر از داد*
قبل از اینکه جملش:تموم بشه جیرو دستش رو روی دهن آکیرا گذاشت.
جیرو: *یمقدار مضطرب و نگران* هی باکوگو بسه. یه اتفاقی افتاده تموم شده و رفته. کسی هم آسیب ندیده.
ایدا: *عینکش رو تنظیم کرد* جیرو راست میگه باکوگو-سان. همچین رفتاری با همکلاسی خودت غیر اخلاقیه.
باکوگو: *تچی زیر لب گفت و یقه آکیرا را ول کرد و از راه پله ها بالا رفت و رفت داخل اتاقش*
بچه ها نگران نزدیک آکیرا میشن و حالش رو میپرسن. ولی میدوریا نگران باکوگو بود. بعد از چند دقیقه که بچه ها دیگه دست از سر آکیرا برداشتن میدوریا میخواست بره پیش باکوگو که یهو حس کرد یکی داره یقش رو از پشت میکشه. سرش رو برگردوند و دید باکوگو داره اونو با خودش میبره بیرون از خوابگاه.
میدوریا: *در حالی که داشته کشیده میشده* ک-کاچان! کجا داری میری؟ *متعجب*
باکوگو: *یقه میدوریا رو ول میکنه* میریم پیش آلمایت. *قاطع*
میدوریا از لحن باکوگو فهمید که قرار نیست به این راحتیا منصرف بشه واسه همین ساکت موند و دنبالش رفت.
...
■□■□■□■□■□■□■□■□■□
#وارث #پارت #سناریو #داستان #رمان #فن_فیک #انیمه #مدرسه_قهرمانانه_من #میدوریا #باکوگو
دیدگاه ها (۶)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۰

عاشقان مرگ

سناریو:زخم التیامی/پارت ۵(موقعیت:UA ) (زمان: ۶:۴۲)**نویسنده*...

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛ وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نب...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

ادامهانیا:دفه اخرت باشه سره من داد مسزنی😡پشت صحنه انوراندر:و...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » ( بریم سراغ تهکوک که چجوری آ...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉-𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉-𝒆 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو) پارت𝟗...برای باکوگو دی...

الماس زیبای من part⁵ویو کوک:- توی جلسه همش به فکر دخترم بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط